لب که بر مرواریدِ پنهانم میگذاری،
تمامِ تنم میلرزد...
نفس میشود،
لب میگشاید؛
درست مثل همان روزِ نخست،
که یاد گرفتم «لذت» را
با نامِ کوچکت
آرامارام
زمزمه کنم.
سفتی تمشکها، در آستانهی ترکیدن،
لبگشائیِ غنچه، هنگام شکفتن،
برگشتن زبانم بهلکنت،
لحظهی پَرکشیدن نامت،
در حرفهای خیس،
اینها واژه نه…
معنای عشقاند
دوستداشتناند
خواستنِ دادن لذتاند
فضای اتاق پُراز ناگهانیِ
تسلیم میشود
پُراز خاموشیِ تُند نفسهای داغ،
در امتداد جیغهای نامت،
که زیباترین پژواک آغوشانهی مناند
هنگام جاری شدن است
بر من
مثل شرابی کهنه،
در شیار لبان تشنهام،
نمیدانم
کدام دیوانهتریم؟
من
که هر بند تنم
نام تو را تنفس میکند،
یا
تو؟
که باریکترین لرزش لبانت
بوسهایست
که جهانام را دگرگون میکند
و مرا میسپارد
به میزبانیِِ عریانترین باران.
رهگذر
