نگاه
به یادِ آن اشاره...
در نگاهِ تو،
که از چشمانت میتابد،
تنها پس از درنگِ چند لحظه،
به گیسویِ شب میآویزم.
تو را به نام کوچکت
صدا میزنم
در هوسِ تماشایِ دانههای باران
از پشتِ پنجرهیِ شفافِ نافم،
گم میشوم.
عشق
در میانِ لایههایِ حریرِ تنم
لحظهای،
به نسیمِ بهار میماند؛
به تازگیِ زندگی،
که باغِ پر از انگورِ اندامم را بیدار میکند.
غنچههایم ـ بیارادهیِ من ـ شکوفه میزنند.
لحظهای دیگر،
عشق چون جویبارِ زلالیست
که عکسِ ساقه در پنهانِ آن پیداست.
جایِ خالیِ خاطرههایِ ساقه،
رمزِ زبانِ تو،
چکه میکنند
چون شبنمی بر چهرهیِ دونیمِ ماه،
میانِ روزنهها…
و
خیسگونهگیِ لرز لبان شکافم.
بنگر؛
چه میوههایِ دخترانهگیِ رسیدهای
به دامانم میریزد...
خیالِ
نگاهِ
تو
رهگذر
https://rehgozer1.blogspot.com/search?
https://www.facebook.com/didar.didareto
—-***—-
کبرا بوستان
قطعه را میخواند
قطعهی «نگاه» سرشار از تصاویرِ
«تنرُویشی»
و زیبائیِ پیوندیست
میان طبیعت و زنانهگیِ اندام.
گوئی
تنِ عاشق، در آینهی نگاه معشوق
چمنیست، در پگاه بهاران
که بارانِ هوس بر آن،
نرمآب،
میگستراند.
غنچههای دخترانهگیِ اندامش
شکوفه میزنند
برای یکیشدن،
در آغوشبهمی.
پنجرهی ناف
جایگاه نخستین نرملرز خواستن است
که با پیشانوازشِ همآغوشی، میل پنهان شوق تن را بیدار میکند.
دانههای انگور،
نمادِ مستی، فشردهگیِ لذت و سیالیت (شراب) است
و
در قطعهی
«نگاه»
نوک شکلاتیرنگ پستانها
و نگینِ پنبهرنگِ درز پنهان لای رانهاست
شکوفه زدنِ غنچهها «بیارادهیِ من»، اوجِ تسلیمِ غریزی است
و نشان میدهد که با آغوشنوازی،
نوک پستانها برآمدهگیِ رویائیشان را پیدا میکنند
و نگینِ درز نهان، مانند غنچه، لب باز میکند.
نمناکیِ گرمِ ریزآبِ لبهای چشمهسارک خواهش،
به زلالیِ آب تشبیه میشود
که
«عکسِ ساقه»
(نمادِ ستونِ شوق و استوارِ معشوق)
در این جویبار نازک پیداست.
نکتهی ظریف دیگر
«خیسگونهگیِ لبها»
و
«چکیدنِ رمزِ زبان»
است
زبان در اینجا نه برای گفتن،
بلکه برای
«بوسهلیسیِ غنچه»
با وزش نفسهای گداخته،
و
«گشودنِ رمزهای»
نزدیکخواهی و اوج ارگاسم عاشق به کار میرود.
«شبنم» و «دونیمِ ماه»،
تصویری از میانتنه اندامِ زنانه در لحظهیِ پذیرش است؛
سپید، تابان و پذیرنده.
فروریزشِ میوههایِ دخترانهگی
اوجِ شعر است
این واژه، بارِ مثبتی از کمال و آمادهگی دارد.
دخترانهگی به معنایِ «طراوتِ اصیل» است.
این میوهها نه با دست،
بلکه با «خیالِ نگاهِ معشوق» به دامن میریزند.
این یعنی قدرتِ نگاهِ معشوق چنان است
که میتواند میوهیِ ممنوعهیِ لذت را از شاخه،
به دامان عاشق بریزد.
این یک «اروتیسمِ استعلایی» است؛
جاییست که خیال،
شهوتناکترین واکنشهایِ هملغزشیِ بدن را رقم میزند.
عاشق خود را با گرامیداشت تن،
چنان نمایش میدهد که در همیشههایِ خود آرزو کرده،
سرمست از هوس.
به خویشتنِ خود و به تمنامندیهای دلانگیزِ درونیاش
وفادارتر و نزدیکتر میشود
در آینهیِ نگاه معشوق، بدون پنهان کردن پتانسیل لذت،
خواهش دلش را حس میکند
و دلخواستههایش را
از سهم زندهگی میستاند.
***
اگر از استعارهها، دریافت متفاوت از
،رهگذر،
ارائه کردهباشم، بهتفاوت در زاویههای نگاهمان بگذرید.
در زلالِ آرامش آن آینه بمانید.
کبرا بوستان