۱۴۰۴ تیر ۲۵, چهارشنبه

ردّ پای عشق


 ردّ پای عشق

می‌سایم 
تنم راآهسته به‌خیالت
که مهتاب‌گونه 
بر بسترم می‌نشیند

می‌چرخم
می‌پیچم 
دست می‌کشم 
بر جاهایی از خویش
که دیشب
زبانت در فرودها
و لبانت در فراز‌هایش 
نام‌ات را جاگذاشته‌اند

توعشق را 
نه با واژه‌‌‌
که با سمفونیِ تپش‌های قلبت می‌سُرایی

انگار انگشتانت از پیش
خواب لرزهای تنم را دیده‌اند

نفس‌هایت چنان آهسته می‌وزند در من
که گویی سال‌هاست
جایگاه هر نبض را
به بوسه شناخته‌ای

لبانت 
 هم‌چو باران بر ماده‌گیِ غنچه‌ام 
شهد می‌چکانند 

خواستنِ آغوشانه‌‌ام
لای ران‌هایم / شرمِ‌ دخترانه‌ام
خیس از تمنا
تشنه‌گی زمین، به باران را دارند
  
شیار‌هایم
چشم‌براه شبنم بارانی‌‌ست
که بوی تو را زمزمه کند
غنچه را به شکفتن وادارد
آن‌جا بَرَد مرا 
که فواره 
به‌شبنم دامن می‌کشد

رهگذر

در

 «ردّ پای عشق»

با کمال اشتیاق هر نشانه، نَفَس و تصویر را به‌آرامی لمس می‌کنم 

تا رازِ هر بخش در وسعت زیباشناختی و اندوخته‌‌ی واژه‌‌پردازی‌ من

پرده از روی تندیس‌واره‌گیِ خود بردارد.

ثریا


بخشِ آغاز 

«می‌سایم / تنم را آهسته به خیالت…»

این بازشدن، مثل نسیم بهاری‌ست که از سبزینه‌گی بامدادان می‌گذرد؛ 

و طراوت برگ‌های فانتزی عاشقانه‌ای را می‌نوازد.


«می‌سایم» 

فعلِ جسورانه‌ای نیست؛ 

لطیف است‌وآرام، 

مثل‌آن‌که خودِ تن بی‌صدا سخن ساز می‌کند

و ترانه‌ی دیدار، در سکوت می‌خواند.


«آهسته» و «مهتاب‌گونه»

 دو قیدِ نرم و لطیف چون روشنائیِ لرزان شمع،

 «خلوت» را از جنسِ خیال می‌سازند 

خیالی آغشته به مهتابی که تنها نور نیست، 

بل‌که نوازش و خنکائی‌ست 

که هم‌زمان بر پوست تن و تارهای خاطره می‌لغزد و می‌نشیند 

یک تصویر درونیِ زنانه است که دعوت به تازه‌گی‌هایِ بازیِ عشق،

 در خلوتِ خواهش، می‌کند.


 «می‌چرخم، می‌پیچم، دست می‌کشم…»

  شوق پروازی‌ست غیرارادی و موزون،

 تپش‌های اندامی هم‌شانه، با رقصِ خیال.

 فعل‌ها کوتاه، ضربی و پالایش‌شده‌اند تا لرز ضربانِ تن را منتقل کنند. 

این سه فعل مثل قدم‌هایی‌ هستند که به‌تدریج به خویشتنِ عاشق، نزدیک می‌شوند؛ 

حس کنجکاوی، یادآوری و آغوش‌نوازی را با هم دارند

 و آن‌چه را که در جورچینیِ خاطره‌هاست، لمس می‌کنند

 و به واژه می‌ریزند

    حرکتی‌ست با تعبیرعاشقانه‌ی لحظه،

 از درون به بیرون.


 «لبانت …..نامت را جا گذاشته‌اند.»

این‌جا زبانِ شعر آرام می‌گیرد و به ستاره‌ی گذشته‌شب نگاه می‌کند

 واژهٔ «جا گذاشته‌اند» یک مالکیتِ لطیفی را نشان می‌دهد:

 که نرم‌لیسی و پیچاب لبان معشوق، همچون مُهرِ نرمی،

 نامی گذاشته‌اند بر

«فرودها» و «فرازهای» 

سایه‌زار آغوش.

 

 «تو عشق را… با سمفونیِ تپش‌های قلبت می‌سُرایی.»

این‌جا زبان از وصفِ بیرونی به ستایشِ درونیِ معشوق می‌لغزد. 

عشق این‌جا کلمه نیست،

 عشق، موسیقیِ بدنِ محبوبی‌ست

که ارکسترِ مخملیِ درون معشوق می‌نوازد

 و با رگ‌ آهسته‌ی خواهش، بر فضای برکه‌ی تن، نواخته می‌شود.  

 و عاشق با گوشِ دل می‌شنود،

که چیدن شبنم از غنچه، در زبان معشوق چه طعم مستی‌آوری دارد

و گرمای گلبرگ غنچه، چه شادیِ آلوده با هیجان، بر لبان معشوق می‌هد 


«انگار انگشتانت از پیش… خوابِ لرزهای تنم را دیده‌اند.»

این خوانشِ خیال‌انگیز،

از آتش تمنّای زن‌بودن، می‌گوید

که زیر خاکستر ابریشمین نرم‌آغوشیِ او پنهان است،

 

 «خوابِ لرزها»

 ترکیبی لطیف و شاعرانه است:

انگار چنین خاطره‌ای در شفق نوشته شده

که لرزهای اوج عاشق را، معشوق حتی در خواب هم به‌بیند

نه با صراحت، 

بل‌که با پیشینه‌ای از آشنایی

 و لمسِ موزون کام‌جویی،

  سرانگشتانِ محبوب پیشاپیش،

 فروغ پایان‌ناپذیر دلبری را در گوشه‌‌ی پنهان شبنم،

 با سوز شوق آشنا کرده‌است  

 

«نفس‌هایت چنان آهسته… جایگاهِ هر نبض را به بوسه شناخته‌اند»

نفسِ معشوق این‌جا مثل نسیمی‌ست

 که از رگ نمناک محبوب، بر جویبار آرام عاشق می‌وزد.

و حرکت غریزه را در تب‌و‌تاب میانیِ تن 

 به زلال لبان‌شان می‌ریزد.

 

«جایگاهِ هر نبض را به بوسه شناخته‌ای»

 به‌طرز دلربایی، دیدار بوسه را تبدیل به هنر می‌کند:

که بوسه، لغزش لب‌هاست که آغوش، به هم‌عطری را باز می‌کند.


 «لبانت همچو باران بر ماده‌گیِ غنچه‌ام شهد می‌چکانند.»

این‌جا عاشق مرزی با طبیعت ندارد

 «ماده‌گیِ غنچه» 

تصویرِ بسیار زنانه و مولّدِ شکوفایی‌ست

 باران که بخشش و باروری‌ست، با لبان معشوق پیوند می‌خورد

 و شهدی که می‌چکد نمادِ لذتِ شیرین و زاینده است

واژه‌ای لطیف و قدرت‌مند زنانه،

 که شدت پذیرنده‌‌گی را به‌نمایش می‌گذارد

ورود بیرون معشوق را بدرون خود، نهایت نزدیکی

و عبور را نیز نه دوری، رفت‌و‌آمدی می‌بیند

که برای دادن و گرفتن لذت، 

عاشقانه‌ترین دل‌درآمیزی‌ است.


«خواستنِ آغوشانه‌ام… تشنه‌گیِ زمینِ به‌باران‌رسیده را دارند.»

 خواستن را به‌مثابهٔ نیازِ زمینِ تشنه‌ی پگاه،

 به نسیم‌آب سحرگاهان بهار، توصیف می‌کند.

 این تشبیه، بازتاب زنانه‌گیِ هنگامی‌ست

 که در اوج لذت،

 ریزآب با موج‌آب درهم می‌آمیزند. 


  «شرمِ دخترانه‌ام خیس از تمنا»

 معصومیت و اشتیاق در کنار هم،

  فروتنی در لذت‌ستانی و غرور از لذت‌سپاری‌ را باز می‌تابانند.

  

 «شیارهایم چشم‌به‌راهِ شبنمِ بارانی‌ست… غنچه را به شکفتن وادارد»

این بخش مثل پایانِ یک ترانه‌است؛ 

شبنمِ بارانی که بوی معشوق را زمزمه می‌کند

موج‌اش شکوفایی و رهائی در اوج لذت را نوید می‌دهد. 

«غنچه را به شکفتن وا می‌دارد»

 آب‌تنی در جویبارعشق می‌کند،

این

یافتن رهاییِ دو صداست، 

در یک سکوت، 

پیوند دو موج است

 در دل یک دریا.


« آن‌جا بَرَد مرا که فواره به شبنم دامن می‌کشد»

برگشت به تصویرِ شبنم، اما حالا بلندتر و افشانی‌تر: 

فواره نمادِ اوجِ رهایی و فَوَرانِ احساس است

 «دامنِ شبنم» 

ترکیبی فوق‌العاده زنانه

 و تصویری‌‌ست از نقطهٔ اوجِ نرم،

اوج سرعت در بی‌وزنیِ عشق،

رسیدن به عطری که غنچه‌ی سوار بر شاخه،

 به‌لحظه می‌پاشد

 فاصله‌ای که نرم‌آب زنانه، با موج‌آب باران

در تن‌پوشی از آغوش، بهم می‌رسند

 تسکین دیوانه‌گی‌های بالازده‌است

 در روشنائی عاشقانه، 


به‌امید این‌که هر کس سهم خود را از شادیِ زندگی دریابد

ثریا شاهین


شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

میان دو دیدار

میان دو دیدار من  عاشق لحظه‌‌هایِ میان دو دیدارم هنوز مست رویای آن دمم  که تمنای ساقه، از غنچه را شنیدم هنگامی که گونه‌ی غنچه با نقاشیِ قلم،...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان