گرمای سیب
ﺳﺮﻣﺎﯼ ﺍﻃﺎﻕ ﺩﺭ ﺯﻻﻝ ﮔﯿﺴﻮﺍﻧﻢ ﺟﺎﺭیﺴﺖ
ﮐﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺩﻭ ﮐﻮﻩ ﻧﻘﺮﻩﻓﺎﻡ
ﮔﺮﻣﺎﯼ ﺳﯿﺐ ﺭﺍﺑﺸﻨﻮﺩ
ﺩﺭ ﺯﻻﻝ ﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﻢ
ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪﻥ ترا میبینم
ﺩﺭ ﺍﯾﯿﻨﻪی ﻗﻄﺮﻩﻫﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ
ﺯﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺭﺍ
رهگذر
باغ شبنم شفق بر غنچههای تنم، پرده از مهتاب میگستراند اسم کوچکات رمزیست برای بافتن بر گیسوان شفق، دوربودنهای نزدیکمان را دوست میدا...