۱۴۰۴ مرداد ۲۲, چهارشنبه

جامعه‌ی فرهنگی و جامعه‌ی دینی

 

تصاویر از دیدارتو

فرهنگ، 

زادگاه تفكر فلسفی يونان باستان است

همان گونه كه اقوام، گوناگون‌اند، 

فرهنگ‌هائی كه می‏آفرينند نيز متفاوت‏‌‌اند. 


 در ‏ايران باستان، هند، چين، مصر و بين‏النهرين 

تفكر اسطوره‌‏ای- دينی حاكم بوده است. 



اما.

شايد بتوان گفت كه هند زادگاه تفكر عرفانی- فلسفی است. 

تفكر حاكم بر جامعه‌ی ما پيش از اسلام

 تفكر شديداً متحجر زرتشتی بوده است

 و پس از اسلام نيز ‏اين تعصب شديد را به‌اسلام سرايت می‏دهد. 


برای گريز از‏اين تعصب و تحجر، بعضی كسان به‌عرفان روی می‏آورند. 

ولی عرفان بر تفكر عقلانی استوار نيست بل‌كه بر احساس تكيه دارد. 


مولوي می‏گويد:

« پای استدلاليان چوبين است.»

 و بارها فيلسوفان را با عنوان «فلسفيك» به‌تمسخر می‌‏گيرد. 


پس عرفان نيز در عقل ستيزي و علم ستيزی هم‌سنگر تفكر اسطوره‌‏ای بوده است.

تفكر فلسفی می‌‏خواهد بر پايه‌ی يك يا چند اصل، 

نظام ‏فكری برای تبيين امور بر پا دارد. 

چنين تفكر سيستماتيكی با ساخت تفكر ما بيگانه است. 

شايد بگوييد ابن‌ سينا و فارابی ‏كارهائی كرده‏‌اند. 

در پاسخ بايد گفت كه ابن‌سينا و فارابي نيز التقاطی‌اند

 و يك‌دست و هم‌ساز نيستند. 


فلاسفه‌ی اسلامي‏ شارح فلسفه‌ی يوناني و بويژه فلسفه‌ی ارسطو بودند

 ولي خود نظامی ‏فلسفی بنا ننهادند.

در‏اين‌جا شايد ذكر ‏اين نكته، بي‌ربط نباشد 

كه دانشمنداني مثل بيروني و خيام

 به‌رغم نبوغي كه در نجوم و رياضيات داشتند 

فاقد آن توانايي فكري بودند

 كه از چارچوب جهان‌‏بيني ارسطويي- بطلميوسي گامي ‏فراتر نهند 

و نظام زمين-مركزي را کنار بگذارند

 و نظريه‌ی خورشيد- مركزي را

  كه قبلاً آريستارخوس اهل ساموس ارائه داده بود احيا كنند. 

ولي كوپرنيك ‏اين شجاعت فكري را داشت 

كه نظام زمين- مركزي را مردود بداند. 

مي‌‏بينيم كه حتي ابوريحان بيروني و خيام نيز 

نتوانستند نوآوري لازم را داشته باشند.

گفتيم كه زادگاه تفكر فلسفي يونان باستان است. 

بعداً‏ اين ميراث به‌قرون وسطاي مسيحي مي‏رسد

 و شكل متحجري پيدا می‌‏كند

 تا‏اين‌كه دكارت ظهور می‌كند و اعلام مي‌‏دارد 

كه بايد عقل را 

از پيش داوري هايي كه آن را تيره و تار كرده است پاك كرد 

و بايد عقل را محك قرار داد

 و اعتقادات سنتي و مراجعي 

مانند كتاب مقدس، پاپ، و حكومت را 

كه نيرويي خارج از عقل انسان‌اند مردود شمرد

 و به‌جز عقل خود به‌چيز ديگري اعتماد نكرد. 

با دكارت، فلسفه جديد پا به‌عرصه‌ی وجود مي‏گذارد 

و به سلطه‌ی خرافات در اروپا پايان مي‏دهد.

‏ايا هيچ يك از فيلسوفان جوامع اسلامي‏

 جرئت در افتادن با سنت را داشته است؟

 بعضي‌ها ممكن است بگويند حلاج بربالاي دار رفت. 

ولي حلاج عارف بود و نه فيلسوف؛

 و در تاريك انديشي و عقل ستيزي 

اگر از متشرعين افراطي‌تر نبوده ملايم‌تر نيز نبوده است. 

كتاب‌هاي ‏مانند 

جاويدان خرد ابن مسكويه، سياستنامه خواجه نظام الملك 

و نصيحه الملوك غزالي، اندرزنامه و كتاب‌هاي امثال و حكم‌اند 

نه آثاري فلسفي

 مانند كتاب‌هاي 

جمهوري و قوانين افلاطون 

يا كتاب سياست أرسطو يا روح القوانين منتسكيو.


ذهن روشنفکر ایرانی زندانی اسطوره‌هاست 

و ذهنیتی پیشامدرن است. 

این ذهنیت پیش‌مدرن را بازنمایی‌های جمعیِ ما ایجاد می‌کنند.


گمان مي‏‌كنم جامعه ‏ايران باستان نيز 

مانند جامعه اسرائيل باستان بر شالوده‌ی دين بنا شده بود

 نه بر پايه فرهنگ. 


در عربستان نيز جامعه بر پايه‌ی دين اسلام شكل گرفت. 

در چنين جوامعي فرهنگ و دولت زير سلطه‌ی تفكر ديني قرار دارند.

 كتاب‌هاي مقدس چارچوب تفكر را مشخص مي‏‌كنند

 كه فراتر رفتن از آن‌ها گناهي نابخشودني تلقي مي‌‏شود

 كه مجازات سختي در پي دارد. 

قوانين شرع وجود دارند كه تقدس جاوداني و ابدي دارند 

و در خصوص آن‌ها چون و چرا نبايد كرد.

كاست روحانيون وجود دارد 

كه امور ديني و قضايي وفرهنگي جامعه 

و حتي عزل و نصب مقامات سياسي را 

در دست خود قبضه كرده اند.


اما

در يونان باستان و رم باستان چنين وضعي را مشاهده نمي‌‏كنيم.

 جامعه يونان باستان و رم باستان. 

جوامعي لائيك(ياغير ديني) بودند. 

چيزي به نام قوانين شرع وجود نداشت كه حاملانش روحانيون باشند.

 كتاب مقدسي نبود كه چارچوب انديشه‌ی ديني و غير ديني را تعيّني كند.

عقل مي‌‏توانست در همه‌ی امور چون و چرا كند و به كنكاش بپردازد.


 ولي در‏ايران باستان مغ‏ها و موبدان عقل را زنجير كرده بودند.

 در يونان با هراكليتوس و افلاطون انديشه‌ی فلسفي 

از درون انديشه‌ی اسطوره‏‌ای سر بركشيد. 

فيلسوفان پيش از سقراط با همان روشي 

كه امور طبيعي را بررسي كرده بودند 

امور ديني و سياسي را نيز بررسي كردند. 


انديشه‌ی هندي همه چيز را سيال و ناپايدار مي‏دانست

 و انديشه چيني همه چيز را پايدار و تغييرناپذير تصور مي‏‌كرد؛ 

اما 

انديشه يوناني در جستجوي پايداري در ناپايداري بود، 

در پي يافتن امر تغييرناپذير در تغييرات بود؛

 يعني مي‏‌خواست قوانين حاكم بر تغييرات را بيابد.

براي انديشه‌ی ‏ايراني كه نبرد اهورا و اهريمن را 

حاكم برجهان مي‌‏دانست، 

مي‏‌بايست انديشه يوناني برايش عجيب و غريب بوده باشد. 

پانتئون يا بارگان خدايان المپ برخلاف اهورا و اهريمن ‏ايراني 

يا يهوه يهودي 

مطيع قوانين طبيعت شدند. 

اراده خدايان يوناني، بر خلاف اراده خدايان ديگر اقوام، 

نمی‌‏توانستند قوانين طبيعت را نقض كنند.‏ 

اين موضوع‏ اين معني را مي‌‏رساند كه انديشه‌ی عقلي يا فرهنگ

 بر اساطير يا دين يوناني غلبه يافته

 و دين زير دست فرهنگ قرار گرفته بود.

 زبان يوناني نيز براي تفكر فلسفي بسيار انعطاف ‏پذير بود. 

با پيدايش تفكر فلسفي، اساطير و سنت نقد شدند 

و تقدس خود را بيش از پيش از دست دادند.

انديشه‌ی فلسفي به بحث در مباني حكومت سياسي پرداخت

 و بر شيوه حكومت كردن غلبه يافت.

 به سخن ديگر ، فرهنگ،

 دين و سياست را زير سلطه‌ی خود گرفت.

 اما در‏ايران باستان 

موبد موبدان قدرتمندترين متنفذترین فرد در كشور بود.

 موبدان نه تنها حاملان دين و فرهنگ بل‌كه كارگزاران حكومت نيز بودند 

يعني در اداره كشور نقش اول را داشتند.

مي‌‏بينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را پيشاپيش رقم مي‏زنند. 

گمان نمي‏‌كنم چيزي به‌نام تفكر عقلاني- انتقادي

 در‏ ايران باستان وجود داشته است. 

در يهوديت نيز وضع مانند ‏ايران بوده است؛ 

يعني بر پايه‌ی دين، جامعه شكل گرفته بود 

و دين، شكل حكومت و فرهنگ را معين كرده بود.

اسلام نيز مانند يهوديت است.

 در جامعه‌ی ايران باستان و اسرائيل باستان و جوامع اسلامي،

 چه در گذشته و چه در حال، 

دين تعيين‌گر فرهنگ و حكومت و نظام قضايي بوده است. 

بعضي از جوانان کشورمان

 دچار‏اين توهم شده ‏اند 

كه ما پيش از اسلام فرهنگ عقلاني درخشاني داشته ‏ایم

  و حمله اعراب به‏ايران ‏اين فرهنگ درخشان را از ميان برده‌است.

 گرچه ‏اين احساسات درك شدني است، اما بايد گفت

 كه در ايران پيش از اسلام 

هم موبد موبدان و موبدان نفس‌ها را بريده بودند

 وخون‌ها را در شيشه كرده بودند. 

علت پذيرش اسلام از سوي ‏ايرانيان به خاطر‏اين بود

 كه آيين زرتشتي 

مقاومت چنداني در برابر پيش‌روي اسلام نشان نمي‌‏داد، 

و از لحاظ ساده‌گي مانند اسلام بود.

 فرهنگ پيشرفته‌‏اي حامي ‏آيين زرتشتي نبود كه بتواند مقاومت کند. 

تفكر‏ايراني سراسر خرافي بود 

و موبدان به‌ايراني اجازه تعقل نداده بودند.

 آنچه بود خرافات بود و خرافات. 

اسطوره سوشيانت(۱) هنوز هم بر سير تاریخ ‏ايران فرمان مي‏راند.

 مي‌‏بينيم كه اساطير يك قوم، تاريخ آن قوم را رقم مي‌‏زنند

 و سير آن را پيشاپيش معين مي‏‌كنند.


یدالله موقن


(۱)

اسطوره‌ی سوشیانت از مهم‌ترین باورها و مفاهیم در دین زرتشتی است

 که به ظهور یک منجی در آینده اشاره دارد.

 واژه‌ی «سوشیانت» به معنای «نجات‌دهنده» یا «فرد مفید» است. 

طبق این اسطوره، سوشیانت آخرین نجات‌دهنده 

و موعود زرتشتیان است

 که در پایان جهان ظاهر خواهد شد

 تا اهریمن (نیروی شر) را شکست دهد 

و جهان را از ظلم و فساد پاک کند.


بر اساس این باور، سوشیانت از نطفه‌ی زرتشت به وجود می‌آید

 و توسط یک دوشیزه‌ی پاکدامن به دنیا خواهد آمد. 

با ظهور او، زندگی ابدی برای نیکان و پیروان راستی آغاز می‌شود

 و اهریمن و پیروانش نابود می‌شوند. 

این اسطوره با مفاهیم رستاخیز،

 داوری نهایی و پایان دنیا در ارتباط است. 


این ایده‌ی منجی و نجات‌دهنده 

که در نهایت، عدالت را در جهان برقرار می‌کند،

 با دیگر ادیان نیز شباهت‌هایی دارد و نشان‌دهنده‌ی

 امید به آینده‌ای بهتر و پایان ظلم و شرارت است.


سنجاق



سنجاق

پخته‌گی بلوغ‌‌‌‌مان 
در رویای غنچه‌ی نشکفته
شکوفه می‌زند
و من دوست‌‌داشتنی‌تر می‌شوم

تو اغواگری‌های مرا تماشا می‌کنی
در رگ‌کرده‌گیِ لیموهای باغم
وقتی کرانه می‌گیرند
در میعادگاه ستایشِ سرانگشتان تو

با برکشیده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌شدن ساقه
لحظه‌ها بی‌زمان می‌شوند
 سکوت لب‌‌های‌مان
طعم بازی می‌دهد،
مثل اولین تپش قلب در بازیِ عشق 
و آخرین بوسه‌ی عشق‌بازی

ژرفنای درون‌ام
تا رقص دیگرم با تو
زیباترین حس زنده‌گی‌ام را 
بر فراز آتش‌فشان پستان‌هایم
ذخیره می‌کند
تو سنجاق‌سینه‌یِ من شده‌ای

باران ریز دخترانه‌گی‌ام 
آميخته با آن نسیم وِلرم
 لب‌‌هایم- لبه‌‌هایم را لبالب
هم‌سویه‌تر از همیشه‌هایم
خیس می‌کند  

رهگذر

لب‌ریزی

 

لب‌‌ریزی

شفق تا ترا تن‌واره‌‌گیِ من کند
ردّ پایت را در قلبم دنبال می‌کند
خودت را جا گذاشته‌‌ای؟

نفس‌هایت مهتاب مانند-اند
در کوچه‌‌های تاریک تنم
در آسمان غروب‌گونه‌گیِ گیسوانم

با چشمان نیمه‌‌باز
 همراهیِ مهتاب می‌کنم
تا نگاهت را در آن به‌بینم
آن‌چنان پُر از هوسی
که سرمی‌روی از آینه‌ی سینه‌‌‌ام

دو کبوتر جوان اوج می‌گیرند 
پروازشان موج درچشمه می‌اندازد
تا در لای لبانت لانه بسازند

فواره
چون از پیله در آید
پروانه‌ای‌ست به‌‌لب‌خند غنچه،
رقص زیبایش در حوضچه‌‌‌ی
 استوانه‌‌‌ایِ من
بازسُرائیِ نام تو را عادت می‌دهد
به‌زنبق
با ستایشی فرا محدوده‌ی واژه،

غوطه‌‌وریِ شاخه در شادیِ آب 
 عطر رنگین‌کمان می‌چیند
در بارِش آن باران ریز

تو اما
خورشید مانند
زیباتر می‌تابی پشت‌سر هر باران

پسِ پشتِ لب‌ریزیِ آن شراب، 
مستی از آن‌گونه می‌رُویَد
که هوای خواهش در رگ‌کرده‌گیِ تمشک

رهگذر


اخلاق لذت

  

میشل فوک
و
 اخلاق لذت

لذت
(به معنی هیجان و برانگیخته‌گی جنسی و ارضاء شدن‌)

گزیده‌ای از یک مصاحبه
میشل فوکو در پاسخ به پرسشی می‌گوید
 اگر بتوان برای سکس نوعی از اخلاقیات قایل شد، 
اخلاق سکس همان تشدید بیش‌تر «لذت» است. 
تاریخ چند جلدی سکسوالیته در غرب به قلم او،
 به گفته‌ی خودش، 
نمی‌خواهد باید و نبایدی را مؤکّد سازد. 
نوشته‌هایش توصیه‌ای درباره‌ی رفتار درست یا نادرست
 در قبال آمیزش جنسی ندارند. 
به‌این اعتبار، او به اخلاقیات رفتار سکسی باور ندارد. 
اما اگر رابطه‌ای که خود با خویشتن برقرار می‌کنیم 
در نظرگیریم، 
و این رابطه را به‌هنگام سکس نوعی «اخلاقیات» بنامیم،
 آنگاه باید آن را «اخلاق لذت» نام‌بگذاریم. 
او می‌گوید،
 «اگر منظورتان از اخلاقیات آن رابطه‌ای باشد که به هنگام هر کنشی
 با خودتان برقرار می‌کنید، آن‌وقت من می‌توانم بگویم این 
به‌نوعی از اخلاق عملی (اتیکز) نزدیک می‌شود؛ 
یا دست‌کم نشان می‌دهد
 که چه چیزی می‌تواند اخلاق رفتار سکسی باشد. 
این رفتار فرمان خود را
 از حقایق و واقعیت‌های مسلط بر زندگیِ جنسیِ ما نمی‌گیرد.
 به‌نظر من، رابطه‌ای که ما به‌هنگام سکس نیاز داریم 
با خودمان داشته باشیم اخلاق لذت است، 
و عمیق‌تر کردن آن لذت.» 
 عبدی کلانتری
***
پرسش:
 در کتاب
 «تاریخ سکسوآلیته» 
(جلد اول) 
شما به‌آثاری رجوع می‌دهید
 که مملو از فانتزی‌های سکسی است
 (فانتزی = خیال‌پروری)
 مثل کتاب معروف
 «زندگانیِ محرمانه‌ی من»
 که در عصر ملکه ویکتوریا منتشر شده

 (این کتاب به قلم
 «ناشناس»
 یکی از آثار کلاسیک پورنوگرافیِ قرن نوزدهم است که 
از زبان یک آریستوکرات انگلیسی شرح ماجراهای سکسی او
 با دختران تازه‌بالغ و گه‌گاه مردان است
 در کنار نکات دیگری مربوط به زندگی اشراف در عصر استیلای کامل 
امپراتوری بریتانیا در قرن نوزدهم
خلاصه‌ای از این کتاب چندجلدی به‌زبان انگلیسی
 در آمازون برای خرید موجود است. 
مترجم)

 غالب اوقات دشوار است میان واقعیت و فانتزی مرز بکشیم
 آیا ارزشمند نخواهد بود اگر شما به‌جای تدوین باستان‌شناسیِ سکسوآلیته، 
به‌طور صریح و روشن 
دست به‌نوشتن باستان‌شناسیِ فانتزی‌های سکسی بزنید؟

میشل فوکو:
 (با خنده) 
خیر، قصد من نوشتن باستان‌شناسیِ فانتزی‌های سکسی نیست. 
سعی دارم دیسکورس (گفتمان) های راجع  به سکسوآلیته را
 از دل خاک بیرون بکشم زیرا این نوع باستان‌شناسی در واقع عبارت است
 از رابطه میان آن‌چه در حوزه‌ی سکسوآلیته ما در عمل انجام می‌دهیم، 
آن‌چه خود را موظف به‌انجام‌اش می‌دانیم،
 آن‌چه مجاز هستیم انجام دهیم،
 آن‌چه از آن منع شده‌ایم
 (از یک سو)
 و آن‌چه ما در حوزه‌ی بیانی مجاز، موظف، یا منع شده‌ایم به زبان آوریم
 (از سوی دیگر
. نکته دقیقاً این‌جاست. این مسأله مربوط به فانتزی نیست. 
مربوط به حوزه‌ی گفتار است و آنچه که می‌تواند به بیان درآید

پرسش
 آیا می‌توانید توضیح بدهید که چطور به این نتیجه رسیدید
 که سرکوب امیال جنسی، که مشخصه‌ی سده‌های هجدهم و نوزدهم 
در اروپا و آمریکای شمالی بود، 
در حقیقت به‌مراتب از ابهام بیش‌تری برخوردار بود 
و در لایه‌های زیرین این سرکوب نیروهای دیگری 
به سمت مخالف سیر می‌کردند
 تا سرکوب را خنثا کنند؟

فوکو
 سرکوب امیال جنسی جای انکار ندارد.
 اما من می‌خواهم نشان دهم سرکوب همیشه بخشی است 
از یک مجموعه‌ی بسیار پیچیده‌تر که استراتژی سیاسیِ
 سکسوآلیته را تشکیل می‌دهد. 
هیچ چیزی نیست که فقط سرکوب شود (بدون واکنشی). 
در حیطه‌ی سکسوآلیته، مقررات سیطره‌ی کامل ندارند
 و تأثیرات منفیِ آنچه منع شده در ترازویی قرار می‌گیرند
 که کفه‌ی دیگرش را آثار مثبت برانگیخته‌گی‌های جنسی می‌سازد. 
سکسوآلیته
 در قرن نوزدهم سرکوب می‌شد اما همزمان از راه تکنیک‌هایی چون روانشناسی
 و روان‌درمانی مورد تحلیل، بازنگری، و روشنگری قرار می‌گرفت 
که به‌خوبی نشان می‌دهد همه‌چیز در سرکوب خلاصه نمی‌شد.
 بیش از این‌ها، تغییری را نشان می‌داد که در اقتصادِ رفتار جنسی
 در جامعه‌ی ما روی می‌داد

پرسش
چه مثال‌های بارزی را می‌توان در دفاع از این فرضیه‌ی شما ارائه داد؟

فوکو
 یک مورد، خود ارضایی کودکان است. 
مورد دیگر، موضوع «هیستری» و هیاهوی بزرگی بود
 که بر سر زنان هیستریک به‌پا شد. 
این دو نمونه نشان می‌دهند 
که البته منعیات و سرکوب امیال وجود داشت. 
سکسوآلیته‌ی کودکان تبدیل شده بود به یک مسأله‌ی جدی برای والدین، 
که منشإ نگرانی شده بود 
و تأثیرات زیادی بر کودکان و پدر و مادرها
 برجا می‌گذاشت.
 می‌بایست مواظب سکسوآلیته‌ی بچه‌ها باشند و این کنترل نه تنها برمی‌گردد
 به اخلاقیات والدین، بل‌که مسأله‌ی لذت را هم به میان می‌کشد

پرسش
 لذت به‌چه معنی؟

فوکو
به معنی هیجان و برانگیخته‌گی جنسی و ارضاء شدن

پرسش
برای والدین هم لذت می‌آورد؟

فوکو
بله. 
شاید بشود اسم‌اش را گذاشت تجاوز (لذت تجاوز). متن‌هایی وجود دارد
 که مضمون آن‌ها شباهت پیدا می‌کند به نوعی از سیستماتیزه کردن تجاوز.
 تجاوز از سوی پدران و مادران در خصوص کارهای سکسیِ کودکان‌شان.
 وقتی که والدین دخالت می‌کنند در کاری که خصوصی و محرمانه است، 
یعنی استمناء،(خودارضائی) این یک عمل بی‌طرفانه نیست. 
نه تنها این مسأله‌ای است مربوط به قدرت،
 اتوریته (اقتدار)، و اخلاقیات؛ 
بل‌که به خودی خود عملی لذت‌آور هم هست. 
قبول ندارید؟
 این جور دخالت کردن (در یک امر خصوصی) با خودش لذت می‌آورد.
 البته چون استمناء برای کودکان به شدت قدغن بود،
 طبیعتاً باعث نگرانی می‌شد.
 از سوی دیگر، همین قدغن، سبب تشدید این خلافکاری می‌شد
 که بچه‌ها مشترکاً خود ارضایی کنند و بعد درباره‌اش در میان خودشان 
دزدکی بحث کنند و لذت ببرند. 
همه‌ی این‌ها شکل خاصی به زندگی خانواده‌گی بخشیده بود،
 به روابط میان کودکان و والدین، و رابطه میان خود بچه‌ها. 
در نتیجه‌ی این دخالت‌ها و مخفی‌کاری‌ها، نه تنها سرکوب عمیق‌تر می‌شد 
بل‌که لذت‌ها و التهاب‌های جنسی هم تشدید می‌شدند.
 ادعا نمی‌کنم که لذت پدر و مادرها مشابه لذت کودکان بود
 و سرکوب واقعی در کار نبود. 
فقط می‌خواستم ریشه‌ی این ممنوعیت مسخره را کشف کنم
. . .
پرسش
امروزه دیگر نمی‌توان مدعی شد که سکس راز مکتوم افراد است.
 آیا چیزی توانسته جای آن راز را بگیرد؟

فوکو
 البته دیگر «راز» زندگی نیست، 
چون مردم می‌توانند دست‌کم برخی از شکل‌های عامِ سلیقه‌های
 سکسی‌شان را نشان دهند بدون آن‌که مورد اتهام قرار گیرند. 
با این‌همه، فکر می‌کنم مردم هنوز بر این باور هستند که،
 و این‌طور تشویق می‌شوند که باور کنند، نیاز و تمنای جنسیِ آن‌ها 
چیزی عمیق از هویت واقعی‌شان را لو می‌دهد. 
سکسوآلیته دیگر «راز» اصلیِ زندگی افراد نیست
 اما هنوز یک نشانه یا علامت نوعی گرفتاری است، 
تبلور چیزی که محرمانه‌ترین و رازآمیزترین جنبه‌ی فردیت ما است
. . .
فکر می‌کنم من با تجربه کردن لذت مشکل جدی دارم.
 به نظر من، (دادن وگرفتن) لذت کار بسیار دشواری است. 
به‌سادگی لذت از خود نیست (با خنده). و این رویا و آرزوی من است
 که از دوز بیش از حد لذت (اوور دوز)  بمیرم، 
حالا هرجور لذتی می‌خواهد باشد. چون واقعاً کار خیلی مشکلی است، 
و من همیشه این احساس را دارم که لذت را نمی‌توانم خوب حس کنم، 
یعنی لذت کامل و تمام‌عیار؛ 
و این لذت تمام‌عیار برای من با مرگ پیوند می‌خورد. 
چون فکر می‌کنم آن نوع لذتی که من لذت واقعی اسم‌اش را می‌گذارم، 
چنان عمیق است، چنان شدید و حاد است و چنان غلبه می‌کند
 که دیگر از آن جان به‌در نمی‌برم. آن لذت مرگ من خواهد بود
مثال روشنی برای‌تان می‌آورم. 
یک روز در خیابان اتوموبیلی به من زد. داشتم راه می‌رفتم. 
شاید برای دو ثانیه این حس را داشتم که دارم می‌میرم
 و لذت خیلی خیلی شدیدی در من رسوخ کرد. 
هوا عالی بود هفت بعد از ظهر آفتاب داشت پایین می‌رفت.
 آسمان آبی تیره یکی از بهترین خاطره ‌های من بوده و هنوز هم هست (خنده). 
 این واقعیت هم هست که بعضی از مواد مخدر خیلی برای من اهمیت دارند، 
چون واسطه‌ای هستند برای رسیدن به آن لذت باورنکردنی و بسیار عمیق
 که در پی آن هستم و خودم به تنهایی قادر به تجربه‌اش نیستم.  
درست است که مثلاً یک جام شراب از نوع اعلا و قدیمی می‌تواند روح‌افزا باشد، اما نه برای من
 لذت واقعی باید چیزی باشد به طرز شگفت‌آوری عمیقاً حاد و شدید.
 من قادر نیستم به خودم و دیگران آن نوع از لذت‌های متوسطی بدهم
 که زندگی روزمره مملو از آن‌هاست.
 این لذت‌های کوچک و متوسط هیچ چیزی برای من ندارند
 و من نمی‌توانم زندگی‌ام را طوری سازمان بدهم که جایی برای آن‌ها داشته باشد
مترجم: عبدی کلانتری
#پورن_بلاگ
شماره‌ی پنجاه و سه

۱۴۰۴ مرداد ۲۱, سه‌شنبه

ترانه


ترانه

تار‌های صوتیِ گلویم 
صدای قلبم را 
نام تازه‌ای به‌جیغ‌هایم می‌افزایند
 در پرده‌های اوجِ آغوش تو

از تمشک‌های رنگ‌گرفته‌ی پستان‌هایم
تا فراز تپه‌ی مست بالای چشمه‌سارم
کنارگوشه‌های جویبارم
بطور معجزه‌‌‌آسائی شاد اند 
باز می‌شوند به‌لب‌خند

تا تو ژرفای طبیعیِ خواستن
در تنانه‌گیِ یک زن را به‌بینی
و به‌‌خاطر بسپاری
که شادی،
 نخستینِ عشق است

رهگذر

بوطیقای ادبیات فردا

 


بوطیقای ادبیات فردا
صبا واصفی

می‌گویند زن ایرانی تجربه‌ی مدیریت فرهنگی- اجتماعی ندارد، 

از فیلتر تاریخیِ مدرنیته نگذشته 
و این‌گونه بدیهی‌ترین دستاورد عصر ارتباطات را انکار می‌کنند.

می‌گویند غُبنی که بر مرد ایرانی می‌رود کم‌تر از زن نیست
اما نمی‌دانند که 

به قول «مارتین لو‌تر کینگ»
زیر پا گذاشتن عدالت در یک‌ جا، مرگ عدالت در همه جاست،
البته در پاره‌ای موارد بیراه هم نمی‌روند؛ 
چون قریب به هزار سال پیش زمانی که زنان شاهان ایرانی
عشوه در پستو می‌فروختند
و تنها حرمسرا‌ها را مدیریت می‌کردند، در روم، ملکه «تئودورا» از برابری جنسیتی
می‌گفت. ۷۰۰ سال پیش «کریستین دپیزان» برای 
تحقق حقوق زنان می‌نوشت و معاصر بود با خیل نویسندگان عارف ایرانی
که زنِِ سر به‌زیرِ توسری‌خورِ نجیب را تبلیغ می‌کردند.
ما همه اعم از زن و مرد در این آشی که پخته شد، قاشق کرده‌ایم و دست داشتیم
و هنوز که هنوز است در مقابل
زن‌نویسی، تن‌نویسی و فمینیسم گارد داریم.

بی‌شک اگر زنان ایرانی تا قرن قبلی حضوری در طرح گفتمان زنانه نداشتند 
یا در این‌باره نظریه‌پردازی نکردند
نه به دلیل فقدان علم و آگاهی‌شان،
بل‌که دلیلی جز استعمار و استبداد فرهنگی نداشته است.
از 
«طاهره» تا «فروغ»، 
زنان زیادی قربانی استبداد فرهنگی قیّم‌مآب مردانه بوده‌اند 
که بیش از خودِ زنان، 
ضربه به مردانی زده است که انگار از «سعدی» خودشان نشنیده‌اند 
«بنی آدم اعضای یکدیگرند.»
در سراسر تاریخ و فرهنگ مردساز ایرانی، 
نفیِ تن و زنانه‌گی، 
نویسنده‌گان زن بسیاری را در محاق نگاه داشته یا حذف کرده است. 
«فروغ فرخزاد»
 یکی از این‌ها بود
که به اتهام تجلیل تن و عواطف زنانه 
از سوی بسیاری از روشنفکران مبارز تخطئه و تحقیر شد
.قرن‌هاست که مردسالاریِ فرهنگی، مجال رهایی به زنان نداده
و کم نیستند زنانی که جز در تذکره‌ها نامی از آن‌ها باقی نمانده است.
امروزه خیلی‌ها رباعیات خیام را خوانده‌اند،
اما چند نفر به 
«مهستیِ گنجوی»
 این رباعی‌سرای دوره‌ی غزنویان، به طور دقیق پرداخته‌اند؟
او که قرن‌ها پیش در تقابل با خشونت جنسی 
نوشت 

ما را به دم مرد نگه نتوان داشت
زیر ستم و درد نگه نتوان داشت
آن را که سر زلف چو زنجیر بُوَد
در خانه به زنجیر نگه نتوان داشت

یا در مبحث جبر و اراده چنین بود نظر اش

آن روز که مرکب فلک زین کردند
آرایش مشتری و پروین کردند
این بود نصیب ما زدیوان قضا
ما را چه گنه، قسمت ما این کردند

شعرهای «مهستی» به هیچ زبانی ترجمه شده؟
تا جهان بداند که ادبیات فمینیستی تولدی تنها در غرب نداشته است؟
از مرگ «فاطمه زرین تاج» که به «طاهره قره‌العین» مشهور است، 
تنها ۱۲۰ سال می‌گذرد،
او رهبر شیخیه در عراق بود و اولین زن ایرانی که ترک حجاب کرد
و برخی کنش‌های اش او را حتی به فمینیست‌های رادیکال نزدیک می‌کند
. طاهره با حکم دو مجتهد ارشد به‌مرگ محکوم 
و در چاه باغ ایلخانی
 ( با روسریِ خودش ) 
خفه کرده ، 
زنده به‌گور-اش کردند.
اگر همین سرگذشت را 
زنی در میانه‌ی قرن نوزدهمِ اروپا داشت،
بی‌شک به اسطوره‌ی فمینیست‌های جهان بدل می‌شد،
اما حالا چند نفر از ما،
 شعر‌هایش را خوانده‌ایم یا از چند وچون افکارش باخبریم؟ 
اگر نبودند «فریدون فروغی» و «محمدرضا شجریان» که 
یکی از شعرهای اش را بخوانند،
شاید همین چند خط از آثارش هم گاهی زمزمه نمی‌شد. 
«گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو‌به‌رو 
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو»
متأسفانه هر جای تاریخ تفکر، فرهنگ و ادبیات فارسی که قدم بزنی، 
هر تذکره‌ای که ورق بزنی
با زنی متفکر رو‌به‌رو می‌شوی 
که قربانیِ یکی از سانسورهای ابژکتیو یا سوبژکتیو بوده
و بینش قیّم‌منش و فرهنگ مردساز، مجال عرضه اندام به او نداده است.
.گویی فرونخوردن مضامینی که ستم و سنت را طبیعی جلوه می‌دهد
 زخم ناسوری است 
بر هویت مردانه‌ی فرهنگ ایرانی.
بقایای همین منش زن‌ستیز با مهاجران نیز به این سوی مرز‌ها می‌کوچد 
و زن نویسنده‌ی مهاجر ایرانی که به‌ناگاه 
از مام متن، زبان، جدا ‌افتاده 
باید انتهای تمام سطرهاش نقطه بگذارد و به ابتدای خط بازگردد؛
آن‌جا که همه چیز از صفر آغاز می‌شود و فرقی نمی‌کند چه کسی باشی؛ 
نویسنده، هنرمند، استاد دانشگاه یا خانه‌دار 
دیگر انسان است که .در پرتگاه دگردیسی ایستاده تا خطر کند.
حالا مهاجر از سرزمینی که سرکشی، همزاد اضطراب و سرکوب بوده
و فرامین سازگاری تزریق می‌شده، دور افتاده
اما تحریم و تحقیر فکر، بذر استبداد را در ناخوداگاهش پیشاپیش نشا کرده
و این‌جا که حتی پای دولت بنیادگرایی در میان نیست، 
قادر است مجری مناسبات متکی بر زور شود.
این‌جا که پنجه‌های غربت، پنجه بر مویرگِ مردمک‌ها می‌کشد،
نویسنده‌ی مهاجر ایرانی، از مرزهای سیاه چادر به امید 
پنج‌شنبه‌های بی‌ندبه 
و سه‌شنبه‌های بی‌استغاثه‌یِ گذشته 
نگذشته
نیش دیگری نوش می‌کند و ناگزیر است فلات دیگری هموار کند.
چند سال بیکاری یا لبخند به مشی فاشیستی جدید! 
خط و ربطی که ریشه‌هایش به‌‌ همان آموزه‌هایی برمی‌گردد
که روان را بر تن و عقل را بر عاطفه غالب می‌داند(۱)
. در سرزمین تازه، خبری از چاپ و نشر نیست، 
معدود ناشران فعال نیز قدرت پخش آثار را ندارند،
نوشتن به زبان میزبان و یافتن ناشر غیرایرانی هم آرزویی‌ست دور،
پس تا آشنایی با ذهن و زبان تازه تنها راه تداوم، 
کار بی‌مزد و مواجب در رسانه‌های ایرانی است.
رسانه‌هایی به ظاهر ضد سانسور که نوشتار تنانه و زنانه در آن هیچ جایی ندارد
البته گاهی چه آن‌ها که چاله‌ی چشم‌هاشان دریده مانده 
از اضطراب چاک سینه‌ای که دوزخ را انتظار می‌کشد،
چه آن‌ها که عمری ژولیده و شهیدپرست شعار بر بام هوا کرده‌اند
نشئه از بُخور ناموس‌پرستی، پُکی هم از سر لطف به ادبیات زنانه می‌زنند
و اگر علیه حجاب بنویسی تشویقت هم می‌کنند،
ولی کافی است اندکی پا فرا‌تر گذاشته 
وارد بر وادی اخلاق‌شان شده از تن بنویسی 
و به تن بپردازی. 
کافی است تنها به نگرش‌ها یا حتی به شیوه‌ی موجود،
انتقاد و به منش‌های اخلاقی حمله کنی؛
آن وقت است که متن و هستی ادبی نویسنده، 
سانسور و کورجنسیِ برابری ، هویدا شده، 
علاوه بر سانسور سوبژکتیو (متن)، سانسور ابژکیتو (تن) نیز دست به‌کار شود
. این‌جاست که حتی زنان فمینیست‌مآب نیز، 
هم‌سنگر نهادهایی می‌شوند که درباره‌ی بدن زن ِاعمال قدرت می‌کنند؛
متأسفانه پدرسالاری و اقتدار فرهنگ مردسالار به دلیل چیره‌گی طی قرن‌ها،
در زنان درونی شده
در فضای آزاد مهاجرت نیز بازتولید می‌شود. 
حتی زنِ دور از منابع قدرت که به سلطه‌پذیری خو کرده، 
برای جبران نقصان سرکشی به انکار زن جسور پرداخته،
روسپی و جنده حداقل لقبی است که دودستی به او تقدیم می‌شود.
با اینهمه زنان ایرانی بسیاری از این تنگنا‌ها گذشته موفق شده‌اند 
به زندگی در تبعید و مهاجرت معنای تازه‌ای بدهند. 
طیف بزرگی از نویسنده‌گان زن مهاجر و تبعیدی ایرانی را زنانی تشکیل می‌دهند 
که بیش از ۲۰ سال از عمر مهاجرتشان می‌گذرد 
و حالا مثل «آذر نفیسی» به زبان کشور میزبان می‌نویسند. از این دسته البته نویسنده‌گانی هم داریم؛ 
چون «شهرنوش پارسی‌پور» یا «می‌نا اسدی» که نویسش را 
پیش از مهاجرت آغاز کرده 
و هنوز فعال و پیگیر آثارشان را به فارسی نوشته، منتشر می‌کنند، 
به این گروه می‌توان فارغ از علاقه و سلیقه‌ی شخصی، نویسنده‌گانی:
چون گلی ترقی، مهشید- امیرشاهی، بتول‌ عزیزپور، پرتو نوری‌علا،
 قدسی قاضی‌نور، 
مهرنوش‌مزارعی، ملیحه تیره‌گل، شهلا شفیق،
 فهیمه فرسایی، ژیلا مساعد، زیبا کرباسی، 
ساقی قهرمان، سودابه اشرافی، 
مهستی شاهرخی، مانا آقایی، روشنک بیگناه، 
لیلا فرجامی، فرشته مولوی
و نام‌های مطرح دیگری را علاوه کرد. اغلب این نویسنده‌گان اگرچه ناکافی، 
اما گام‌های بلندی جهت نیل به ادبیات مستقل زنانه برداشته 
در آثارشان با تابوهای فرهنگی مقابله کرده تعریف تازه‌ای 
از نویسش به دست داده‌اند.
به دلیل فشار بیش از پیش حکومتی و هجوم سانسور طی دهه‌های اخیر 
نویسنده‌گان زن بسیاری نیز ترک وطن کرده‌اند 
که برخی‌شان در حال خودیابی و بازسازی در فضای تازه 
و برخی فعال‌تر وخلاق‌تر از گذشته می‌نویسند.
درباره‌ی چند و چونِ فعالیت این دسته از نویسنده‌گان نوآمده 
نمی‌توان به‌راحتی به قضاوت نشست، 
اما می‌شود سرگذشت زنان نویسنده‌ای را 
که پیش‌تر ترک وطن کرده‌اند ، آیینه کرده
به مشکلات و معضلات پیش رو پرداخت؛
 اگرچه مشکلات نوشتن در تبعید جانفرساست 
و چون زیستن صعب ،
بااین‌همه نمی‌شود انکار کرد 
که برآیندِ فعالیت‌های نویسشی نویسنده‌گان زن مهاجر، 
بخش بزرگ و مهمی از ادبیات تازه‌ی فارسی را تشکیل می‌دهد. 
متأسفانه نویسنده یا منتقدی تاکنون به بررسی و تحلیل دقیق آثار نوشته شده
توسط زنان نویسنده‌ی مهاجر ایرانی نپرداخته، 
( غیراز بسیار معدود نویسنده‌گان زن در دایره محدود امکانات‌شان) 
وجوه اشتراک و تفاوت‌شان را مورد تحلیل ساختاری قرار نداده
اما در نگاهی سرسری 
حتی می‌توان برخی خصیصه‌ها و مؤلفه‌ها را در اغلب این آثار ردیابی کرد.
انزجار از جَنگ، سهم‌خواهی در مدیریت اجتماعی و فرهنگی،
تابوشکنی، کشف و جست‌وجوی هویت زنانه، برابری‌خواهی جنسیتی، 
عصیان علیه ریاکاریِ فرهنگ مردسالار، 
برجسته کردن نقش تن و تنانه‌گی در نوشتار،
عدم تبعیت از زیبایی‌شناسی کلاسیکِ توصیف و طرح بدن مرد- معشوق، 
خلاصی از سانسور حاصله از فرهنگ مردساز و عصیان علیه باورهای مردانه
و گذر از نوشتار مرد محور و تمرکززدایی از نرینه‌گی، 
فرار از نوستالژی‌های معمول در ادبیات تبعید و بی‌میلی به بازگشت 
و زندگی در فضای مردسالار و ستایش آزادی جنسیتی و امنیت در کشور میزبان، 
پرداختن به تنهایی و فردیت زنانه به عنوان یک منِ انسانی فارغ از هویت زنانه 
و خصلت مادرانه‌گی‌اش در خانواده، غلبه‌ی عینیت بر ذهنیت 
و سهم بیش‌ترش در نوشتار و موارد بسیار دیگری 
که تحلیل و حتی ذکرشان در این مجال نمی‌گنجد.

منبع رادیو زمانه

(۱)
توضیح از من است نه از خانم صفا واصفی 
(تقسیم تن انسان به‌دو قسمت مضر و سودمند , خوب و بد , معنوی و مادی
 به‌این معنا که قسمتی از وجود ما کم‌تر خوب و یا مضر, 
یعنئ مادی و بد است نتیجه‌ای جز تباهی ندارد. 
زیرا مارا دچار دو انگاری درونی «نیک وبد ، سیاه و سفید ، اهریمنی و اهورائی » می‌کند ,
 و باز آفرین چنین دو انگاری‌ 
انسان را به‌این باور می‌رساند که یک قسمتی 
از من بد و یا کمتر خوب است
 و انسان‌های دیگر را نیز با همان مبنا قضاوت می‌کنیم)
 ، پایان توضیح 

زیبائیِ بلوغ



سرانگشتانت فراتر از هوس
در جورچینیِ حافظه‌ی شبانه‌ام
زیباییِ بلوغ حس‌هایم را بیدار کرده‌اند

اندامم از برگ‌های شب 
ترا نفس می‌کشد

مغرور و بی‌پروا
به‌پایت می‌ریزم همه‌‌ی آغوشم را
فروزانیِ همه‌ ستاره‌های تنم را

آزاد از هر قیدُبندی
حتی بند زمین
پروازم اوج می‌گیرد
بیا با من
بیا
بیا
بیا بمن،

لبان اندامم همه‌سویه‌تر از شب‌های پیشین
تشنه‌ی تپش‌های قلب توست
در لبانت،

بیا لذت تشنه‌گی‌ را
از لبان همدیگر بچشیم

لذتی
که جای هیچ‌چیز در آن خالی نیست 

لب بر لبانم بگذار
تشنه‌‌گی‌‌مان آرام می‌گیرد

رهگذر

ستاره‌ها

 


ستاره‌ها

تاقچه‌نشین فانتزی‌های مهتابی‌‌ام شدی 
ستاره‌ها
عطر تن تو را دارند
چتر خیالت را پیشیده از باران باز می‌کنند 

دلم از رویاهای شبانه‌‌ات
دست برنمی‌دارد

هوای نوازش‌ات 
آغوشم را بحال خود نمی‌گذارد

بهار تنم نسیم ستاره‌ها را تنفس می‌کند
که رنگ و بویت را چشمک می‌زنند
و آمدنت را به رویاهایم
جشن می‌گیرند

مانند اولین شب
‌‌ اولِ هر شب 
لحظه‌‌های تب‌آلود آغوشم، 
غنچه‌های پًُراشتیاق باغم،
همه سویه‌‌‌تر از هر شب
خیس می‌‌شوند
به‌‌خاطره‌ها‌ی نوازش ساقه

رهگذر

https://www.facebook.com/didar.didareto

شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

مروارید پنهان

مروارید پنهان چنان‌که بر سینه‌ات به خواب رویا رفته‌باشم،  لبانم زودتر از من با تو می‌آمیزند. من لبانت را دیرتر از نفس‌‌هایت می‌بوسم.  نرم‌لر...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان