طعم خیس
همآغوشی با تو، تولدیست دیگر،
فراسوی مرزهای تنت،
معشوقم
که درون توست
در آغوش میگیرم.
مثل ماه در سینهی دریا آرامم
یکی میشوم با تو
به عریانترین شکلِ ممکن،
عریان از هر بندی
که یگانهگی را میآزارد
عریان از بند سخن،
که تپشهایم گویاتر-اند.
مهر سرانگشتانت،
شادی پنهان در فرازُونشیب تنم،
دلبستهگیهایم را بیدار میکند.
نفسات بر چهرهی تنم،
ترانهایست
به سحرگاهان هوس،
که آغوشزیست دگرگونهای
مژده میدهد.
لحظه در آغوشم
بوی شیر تازه میگیرد
طعم خیسترین بهار را
در شیبگاهم
میشنوم.
سوزش لبهایت فراسوی هوس،
بیتابانه خواستنم را
در تنگیِ چشمهسارم
بجوشش میآورد.
باریکهی زنبق،
که بوسهگاه توست
درنسیم شهوت لبانت،
شکوفه میزند.
گونههای زیرینم
بِرکه را میلرزاند
زیادهخواهیِ بِرکه،
در ناسیرابیِ تو میرُوید.
رهگذر
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
—-***—-
نکتهسنجیِ
سهیلا بُناب
در
«طعم خیس»
نوشتن از همآغوشی،
راه رفتن بر لبهی تیزی، میماند،
واژهها یا دچار بیظرافتی میشوند یا در پشتِ پردههای ضخیمِ تعصب،
جانِ خود را از دست میدهند.
اما گاهی شعری از راه میرسد
که معصومانهگی «تن و تنانهگی» را در نرمنگاه خواننده
مهتابگونه میتاباند.
در سایهروشن پردهابریشمی،
که آینهواری استعارهها را نشان میدهد.
قطعهی «طعمِ خیس» دست به چنین نوزاییِ باشکوهی میزند.
مرزهای سنتی میان شهوت و احساس را برمیدارد
و تنِ معشوق را نه یک ابزار لذت،
آغوشی برای تولد دیگر میبیند.
انسجام و شدت «زنانهگی»اش در نهایت صمیمیت و پویائی است
واژهچینیِ لایهدار و عمیقاش
حسِ جاری در رگهایش را به ذوق خواننده میسپارد.
بدن را به سطحی از ادراک ارتقا میدهد که در آن،
عشق نه یک احساس، بلکه شیوهای از شناخت است.
شناختی که نه از فاصله،
از نزدیکی میگذرد
نه از توضیح، بلکه از لرزش؛
و نه از پایان، بلکه از ادامه.
در این اثر، عشق، گفتنی نیست
تجربه کردنیست.
چیزیست که در تن اتفاق میافتد
ناایستا، بیمرز و همیشه در حال شکفتن.
ستایشی است از یگانهگیِ دلداده و دلدار،
و ردّ پایی ماندگار از یک تجربهی حسیِ عمیق
که تا مدتها در ذهن خواننده، آینهواری خواهد کرد
گاهی نرم و آرام، گاهی در هیجان و فَوَران بیتابی.
مرز میان تن و تنانه را برمیدارد
و عشقبازی را یک
«تولد دیگر»
« شهوتانگیزتر در آغوشانهگی عشق»
و
«گذرگاهی برای رسیدن به یگانهگی»
میبیند.
همآغوشی با تو، تولدیست دیگر
فراسوی مرزهای تنت،
معشوقم
که درون توست
در آغوش میگیرم
همآغوشی در این بند،
آغوشِ محبوب را به لحظهی هستیبخش بدل میکند.
عشقبازی
شکلی از نو
زادهشدن،
و تولدیست دیگر،
در آن «فراسوی» آرامآرام
عاشق
در ژرفای قلب محبوب خود
به مرکزِ تپندهی عشق میرسد،
به تپشهائی همنفس میشود
که یگانهگی خود با معشوق را میشنود
و یگانهگی دلبرش را نیز در آینهی قلب او میبیند
مانند شکفتن نخستین غنچه در سپیدهدمِ بهاران،
مثل ماه در سینهی دریا آرامم
یکی میشوم با تو
به عریانترین شکلِ ممکن
عریان از هر بندی
که یگانهگی را میآزارد.
عریان از بند سخن
که تپشهایم گویاتر-اند
در لحظههای شکوفائی آذرخش
واژهها خود به مانعی ظریف برای «یگانهگی» بدل میشوند.
سکوت، رساتر از گفتار است
عاشق، چون ماه در ژرفای دریای محبوب،
عاشقانهگیِ خویش را بازمیبیند؛
در اوجِ این یگانهگی،
زبان آرامآرام خاموش میشود؛
چرا که تپشها،
پیش از واژه، عاشقانهها را میفهمند
مهر سرانگشتانت،
شادی پنهان در فرازُونشیب تنم
دلبستهگیهایم را بیدار میکند
تن عاشق از تندیسوارهگی اندام، فراتر میرود
با برآمدهگیهای شیرین رویا در بستر سینه، فرورفتهگیِ انگشتانهی ناف،
با تپش و لرز،
به چشماندازی با گلبرگهای سایهنشین و تنگهی باریک نور، بدل میشود.
نرمنوازی
نوعی ستایش عاطفی بر چهرهی تن است.
«شادیِ پنهان»
نیز از لطیفترین لایههای شعر است.
لذت، در این نگاه،
چیزیست که آرامآرام کشف میشود؛
انگار در ژرفای بدن،
روشناییِ خاموشی از شوق تشنهگیِ لطیف،
پنهان بود
که با کوچکترین آغوشنوازی شعله میکشد.
تن،
حافظهی پنهانِ لذت است.
و «سرانگشتان»،
کلیدهای بیداریِ دلبستگی.
نوازشهای عاشقانه آنچه را که از پیش،
در سکوتِ تن نهفته بود،
آهسته بیدار میکند.
نفسات بر چهرهی تنم
ترانهایست
به سحرگاهان هوس
که آغوشزیست دگرگونهای
مژده میدهد
«چهرهی تن»
بدن را به چیزی «خواندنی» و آشکار بدل میکند؛
گویی تن نیز، همچون چهره،
دارای زبان، حالت، سکوت و راز است.
«نفس»
نوعی نسیم دلانگیز نامرئی،
گذر لطیفی از نرمنوازی لبانه، بر لایهی بیرونیِ چهره است
که پیش از هر بوسه یا گرمآغوشی،
بدن را در هالهای از پیشنوازی عاشقانه بیدار میکند.
نفس به «ترانه» بدل میشود.
یعنی هوا، وقتی از لبان محبوب میگذرد،
موسیقیِ تنخواهی است.
بدن عاشق، آرامآرام نقشِ یک ساز موسیقیایی میگیرد
هوس نرم و اشتیاق پنهان
همچون سیمهائی که با نسیمی نواخته شوند،
به ارتعاش درمیآیند.
«سحرگاهانِ هوس»
به لحظهی روشن و آغازین اشاره میکند
مثل نخستین روشنائیِ سپیدهدمان
که جهان را آهسته از نیمهبیداری بیرون میآورد.
«آغوشزیست دگرگونه»
طغیان تنانه، درعشقبازی را تا مرزِ هنر، بالا میبرد؛
نماد تازهگیهای پیشبینی نشدهاست
عاشق را
از عشقبازیهای تجربهشده، بیرون میکشد
رمز جویبارعاشق را با لبگردیهای تازه
باز میکند.
نسیم لبانش غنچه را چنان به لرزه وامیدارد
که قطره، لای گلبرگها جا نمیگیرد
و سرریز میشود.
تن عاشق به اشتیاق دلتنگیهای نو و فراموشنشدنی،
به تپشهای شورانگیزِ ورای تصور میرسد.
لحظه در آغوشم
بوی شیر تازه میگیرد
طعم خیسترین بهار را
در شیبگاهم
میشنوم
مرزِ میانِ حواس، آرامآرام فرو میریزد
آگاهی، سیال و عاشقانه میشود
شیبگاه
از درخشانترین واژههای قطعه،
و نماد سایهزار نرم پائین ناف است
که به شیب تنگدرز مروارید خواهش، میرسد
نرمترین انحنای تن،
که جایگاه لغزنوازی
و جاریشدنِ تب خواهش است
«طعم نمآلودهگیِ درز، برای چشیدن»
شنیده میشود.
و همین جابهجاییِ ظریف، شعر را از توصیفِ تن فراتر میبرد
و به قلمروِ درهمآمیزیِ کاملِ حسهای عاشقُومعشوق میرساند؛
حالتی که در آن،
معشوق خود را نه در یک حسِ جداگانه،
بلکه در موجی واحد از درک عاشق تجربه میکند.
تن،
به فضایی شناور از حس خواهش،
طعم،
به صدا
صدا،
به لبلیسیِ شبنم لای درز،
بَدَل میشوند
«بهار»
حالتی از تازهگیِ خیس و زنده است؛
لحظهای که
تمنامندی آغوش در اغواگریهای تازهی عاشق دیده میشود
ترکیبِ «بوی شیر تازه» در کنارِ «طعمِ بهار»
آغوش را سرچشمهی نو شدن تصویر میکند
با یک تولد دیگر، به یک نوزاد بالغ.
و لحظه،
بوی آغاز میگیرد
فاصله از میان اندامشان و لای فرازُونشیبشان سُر میخورد و میافتد
آغوشبهم را تا لرز ستایش در تنگنای نور ادامه میدهند.
سوزشِ لبهایت فراسوی هوس،
بیتابانه خواستنم را
در تنگیِ چشمهسارم
بجوشش میآورد»
«سوزش»
نوعی آستانه است، مرزی میان لذت و بیقراری.
سوزشِ لبها، تشنهگیِ تن را با هوس درمیآمیزد
و به گرسنهگیِ نوازش عمیقتر و غیرقابل مهار بَدل میکند؛
تا لحظهای که خواستن، انتخاب نمیپذیرد
در فوران است.
«چشمهسار»
اندام پنهان لای گلبرگهای خواهش است
فضای آغاز موج زندهی لذت و پذیرائی،
که میجوشد، پاسخ میدهد و دادن را با گرفتن
بازتولید میکند.
بیتابی در این جویبار،
شکلِ طبیعیِ جریان خواستن میشود.
در برابر این لبگشائیِ خیس،
واژهی «تنگی» قرار میگیرد؛
و همین تضاد است که شعر را به اوج میرساند.
تنگی، بهجای آنکه مانع باشد،
به ظرفی برای انفجار بدل میشود؛
فشردگیای که خود، امکانِ جوشش را فراهم میکند.
به این ترتیب، «تنگیِ چشمهسار» نه محدودیت،
بلکه جایگاه فَوَران است.
نقطهای که لرزش در فشارِ خود، به قطره تبدیل میشود.
و
مانند شراب دانهانگور پنهان،
از لای لبان درونی عاشق،
شبنموار میچکد
«لبها»ی معشوق نیز
در این میان،
سرچشمهی بیتابی و دو برگ نرمی هستند
که سوزِ شیرینِ تشنهگی را شکل میدهند
و انتظار چشیدن لذت، از لبخند غنچه را
به التهابِ دلانگیز میرسانند.
مرزِ پیشبینیشده را از میان برمیدارند
لذتسپاری و لذتستانی، آغازِ چرخهای میشود
که در آن،
خواستن
و
شدن،
در هم میجوشند.
باریکهی زنبق،
که بوسهگاه توست
درنسیم شهوت لبانت
شکوفه میزند
تن را گلگونه و آبمحور بازآفرینی میکند؛
چشمهسار گوشهی مُشکین لای رانهای عاشق را
منظری از لبگشائی و شکوفهگی نشان میدهد.
«باریکهی زنبق»
جویبارک پنهان لذت، لای دو گلبرگ حریری میان رانهاست؛
که در تب پنهان نیاز، قابلیتِ رُویش و فَوَران دارد.
آبگیرِ نرم وجوشانیست که در آن،
لطافت با تبِ خواستن درهم تنیدهاند.
گلستانیست
که دو بال فرشتهگون، زنبق را برای شکفتن،
در آغوش گرفتهاند
«زنبق»
گلیست که در مرزِ آب و لبههای بیرونی میرُوید؛
میانِ نرمنمناکی و روشنایی،
و همین ویژهگی آن را به استعارهای دقیق از نقطهی اوج عاشقانه بدل میکند؛
که پذیرنده، شبنمزده و شکوفاست.
و برای شکوفائی و رُویش
«بوسهگاهِ همیشهگی معشوق است»
اما نقطهی اوج در
«نسیمِ شهوت لبانت»
است؛
که فراز بیارادهگی را از اوج انفجاری
به کیفیتی گِردباد نرم، با ریزآب جاری
بَدَل میکند.
میل، دیگر طوفان نیست؛
نسیمیست که از لبهای معشوق عبور میکند
و همهچیز را به حرکتِ لطیف درمیآورد.
در چنین فضایی،
«شکوفه زدن»
پاسخِ درونیِ طبیعتِ غنچه است؛
گویی غنچه و تمشکهای تن عاشق با هر نفسِ معشوق،
آنچنان سِفت و داغ از خواهش میشوند
که برای گلوارهگی،
به شکوفهزدن، حرکت میکنند؛
گونههای زیرینم
بِرکه را میلرزاند
زیادهخواهیِ بِرکه
در ناسیرابیِ تو میرُویَد
پرواز اوج قابلمهار نیست،
«گونههای زیرین»
به دو لایهی برجستهی بدن اشاره دارد؛
به آن دو برآمدهگیِ چشمنواز نرم، که در سکون،
همواره حاملِ امکانِ لرزشاند.
دو تپهی خوشفرم و اغواگر پشت اندام،
که لرز اوج ارگاسم، در آن گونههای زیرین، موجی ایجاد میکند
که ضربان قلب و لرز درونیِ واژن و نرمراه حلقه و تمامیِ اندام را
دربرمیگیرد
و
«برکه را بیاراده میلرزاند»
لرزشِ نرمی که موجهای خواهش را در لای رانها،
ادامه میدهد
لرزی که همهی بخشهای تن را در موسیقیِ اوج بههم
میپیوندد،
و یک تلاطمِ عاشقانهخواستن را در تنگنایِ حلقهی پذیرائی،
نشان میدهد.
این لرزش،
نوعی رهاییِ موجوار است که از اوجِ خواستن میگذرد
«برکه»
ژرفگاه تشنهگی خواهش، فَوَران شوق تن، سرریزیِ خواستن،
و آمادهی پذیرش هر موجی از خواهش معشوق است
لرزشِ «گونههای زیرین»، بِرکه را میلرزاند
و دانه شبنمها مانند ابر سپید در تنگی آسمان میترکند
ریزباران بشکل پودر آب باریدن آغاز میکند.
در مرزی میان خواهشُوتسایم، بیارادهگی در اوج و تمنای شکیبائی،
هر موجی، پاسخیست به دلنشینیِ موج دیگر،
اوج
گرهگاهِ تلاطم است؛
لحظهایست که خواستن، در خود میپیچد
و رفتُوگذار در فروغ بیپایان عشق را ژرفتر از همیشهها میخواهد
در ادامه،
«زیادهخواهی»
بهعنوان کیفیتی از تمنای رو به شکفتن ظاهر میشود؛
به معنای بیمرزیِ خواستن.
و «ناسیرابی»
اعترافی به این حقیقت که این تشنهگی
مانند نوشیدن شبنم نمکآلود بِرکه، تشنهگی را فزونتر میکند.
سیرابی، شکل دیگری از عمق تشنهگی میشود.
و این اوج، نقطهی پایان بازی عشق نیست؛
دایرهایست
از خواستن، رسیدن و دوباره خواستن؛
که فرجام را به خیال بیپایان خواننده وامیگذارد.
—-***—-
فرجام نگاه من
بیشترِ شعرهای اروتیک، تن را تماشا میکنند
اما
«طعم خیس»
هم زیبائیِ تن را میبیند
و هم «از درون حس» میکند
دعوتی است به تماشای رقصِ کلمات در عریانترین بسترِ احساس،
بدن نه صرفاً موضوعِ توصیف،
بلکه میدانِ رخدادِ احساس است؛
«طعم خیس»
لبخند شوق تن را در ستارهی پنهان لذت،
میبیند
و معشوق، درکشدن و فهمیدهشدن را در گرمای آغوش عاشق،
احساس میکند
تن را در چشمانداز لایههای متفاوت نقاشی میکند
که هر عضو، بیانگر خواهش خویش است
طعم شنیده میشود،
نفس بهترانه بدل میگردد،
«زیادهخواهی» و«ناسیرابی»
نه به پایان میرسد و نه آرام میگیرد؛
به شکلِ پیوستهای از ،،شدن،، تبدیل میشود.
«باریکه»، «چشمهسار»، «برکه»، «زنبق» و «شیبگاه»
صرفاً تصاویر تزئینی نیستند،
ساختارهای حسیای هستند که بدن در نَفَسهای طبیعیِ آنها
بازتاب پیدا میکند.
نرملرز زیر پوستی،
برآمدهگیهای روشن رویا، روی سینه،
احساس شادی در دایرهی ناف،
مخملوارهگی شیبگاه،
تیرکشیدهگیِ نرمِ لذتآلود کشالهها،
رغبت شیرین کشش در گونههای زیرین و نرمیِ حلقهی انگشتر، لای آنها،
رُویش غنچه درون لبهای درونی و سفتیِ لبههای آن،
نسیم لبگردی معشوق بر فراز غنچه و لای لبهها و نرمیِ مرز رانها.
همه، نرمزبانِ تن و تنخواهیاند؛
در این لایهها، فَوَران هرچه عمیقتر
توان حمل واژه به چنین برانگیختهگی نارساتر است
هر لحظه، شکلِ تازهای از
شور و شوق
و اشتیاق شدید به ادامه و تکرار،
احساس رهائی و سَبُکیست
مانند نرمیِ ابرهای سپید.
احساس گرمای دلچسب در تمامیِ بدن،
احساس کامل بودن و آرامش
و رضایت از خویشتن خود
و همراهیِ مهرانگیز محبوب است.
خواستنهای شهوتانگیز نهفته در فرازُونشیب اندام
و آنچه بِرکه برای گفتن دارد
چرخهایست
از خواستن،
در تنپوش رسیدن، بهاوج
و
دوباره رسیدن،
در نرمابریشم خواستنِ ماندن، در اوج است.
بیآنکه نقطهی آرامی برای ایستائی، وجود داشته باشد.
شگرفترین آرزویم برای شما
گرفتن سهمتان از زندگیست
با مهر
سهیلا بُناب