۱۴۰۵ تیر ۵, جمعه

گل‌واره‌گی

  

گل‌واره‌گی


گل‌وارگیِ اندام

همچون گلِ آتش

شکفتن ناگهانه‌ی غنچه در نور است

آرام،آرام به گل‌گونه‌گی می‌رسد
وقتی بر نرم‌نگاه معشوق می‌لغزد،


انگار غنچه‌ی پنهان
 به زمزمه‌ی عاشقانه
لب‌ می‌گشاید


چشمه‌گاه،
در آستانه‌ی نوازش
در انتظار بوسه‌لیسی‌های 

پیش‌بینی نشده

نرم‌لرز روشن آغاز می‌کند


ابرِ باران‌زا
می‌لغزد و می‌چکد

بر گل‌برگ‌های هوس.


رگِ نور،

خیس از شبنم گل‌برگ‌ها

شراب دانه‌انگور پنهان را 

با لیس‌‌بوسی‌های نرم،

 می‌چشد
و

 با لرز زنبق در جویبار
برافراشته‌گیِ آغوشانه می‌گیرد.


در پیچشِ آهسته و آرامِ، 

غنچه بر بالش ابریشم،

با استواریِ ساقه،

از رو بهمی،

به در همی می‌لغزند


تکرارِ رفت‌ُ‌و‌گذار،

اشتیاق شدید، به ادامه‌ی تکرار،

مرز درونِ و بیرون را در هم می‌آمیزد.


 لرزش در گل‌واره‌گی غنچه،

با هر رفتی به امید آمدن‌های دوباره،

آرزوی شکیبائی، در اوج را

 بیش‌تروبیش‌تر می‌کند.


میل فرشته‌وار اوج

گرمای دل‌چسبِ دور ناف، 

تنگیِ حلقه، بر انگشتر،

ناگهانیِ ریزباران

طوفان نرمِ یگانه‌گیِ دل‌بسته‌گی،

فروغ پایان ناپذیر عشق می‌شوند 

در نیاز نرم لغزش.


رهگذر 

https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید

 https://didarto.blogspot.com/search?q=%D9%86%D8%B1%D9%85%E2%80%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86


-* * *-

پروانه عندلیبی،

«گل‌واره‌گی»

 را

می‌خواند


 «قطعه‌ی گل‌واره‌گی»


نیلگونی مهتاب، 

 برعشق‌آلوده‌گیِ فرازُ‌و‌نشیب تن عاشق، 

پرده‌ابریشمِ نقره‌‌فام،

می‌گستراند

   بازی عشق را در سایه‌واریِ باغ زنانه،

 نقاشی می‌کند

  که در آن

 هر کام‌خواهی، شکلی از گل‌‌واره‌گی،

 و هر اوجی،

 صورتی از قطره‌شبنم و دانه‌بارانِ عاشق است.

عشق‌بازی را از بی‌قراری زنانه‌گی،

 آغاز می‌کند

تا نرم‌فروپاشی فاصله‌ها را، در قاب واژه می‌‌چیند

تنانه‌گی در لحظات هم‌آغوشی 

شکفتن، باریدن و جاری‌شدن می‌شود. 

 زیباترین چشم‌انداز آغوش زن را، 

در فرشته‌واری اوج، تماشا می‌کند.


«گل‌وارگیِ اندام

همچون گلِ آتش

شکفتن ناگهانه‌ی غنچه در نور است

آرام،آرام به گل‌گونه‌گی می‌رسد
وقتی بر نرم‌نگاه معشوق می‌لغزد»


این تصویر، کلید‌واژه‌ی قطعه است. 

«گل‌واره‌گی» 

تاکید بر شکفتن دارد

لحظه‌ای است که غنچه(کلیتوریس) از نهفته‌گیِ لای ران‌ها،

 به آشکاره‌گی می‌رسد. 

و 

 نگاه تمنّامندانه‌ی محبوب، مانند نور خورشید،

  غنچه را به شکوفایی می‌رساند.


«گل آتش» 

گرمای پنهان و خوش‌طعم‌ترین گلاب را در گل‌واره‌گیِ غنچه،

 تداعی می‌کند 

که لحظهٔ‌ی لب‌گشائی، 

مژده‌ای از نرم‌گشایش، عطر و نم‌آلوده‌گی، 

 دارد . 


«چشمه‌گاه،
در آستانه‌ی نوازش
در انتظار بوسه‌لیسی‌های 

پیش‌بینی نشده

نرم‌لرز روشن آغاز می‌کند»


 چشمه، محل زایش آب،

  جریان نازکی‌ست که لای ران‌های عاشق را خیس می‌کند

و غنچه، از پنهانی، آشکاره‌گی می‌گیرد.


«آستانه» 

نیز 

استعاره‌ای

از انتظارِ

«بوسه‌لیسی‌های پیش‌بینی‌نشده‌ی»

معشوق است

زبان معشوق،

 در محیط نرم‌دایره‌ی اوج(واژن)عاشق،

از نرم‌لبان درونی و بیرونی 

و ستاره‌ی آرمیده‌(کلیتوریس)در میان آن‌ها،

به چرخش آغاز می‌کند.


 سخن از بوسه نیست

 و از لیسیدن نیز سخن نمی‌گوید؛

 بل‌که آمیزه‌ای از هر دو را به کام‌جوئیِ عاشق هدیه می‌کند

که یک کام‌دهیِ غافل‌گیرانه و پیش‌بینی نشده است.


 «نرم‌لرز روشن آغاز می‌‌‌کند»

لرزش معمولاً نشانهٔ شدت است، 

اما شاعر آن را با «نرم» همراه می‌کند.

 که به اضطراب شباهت نداشته‌باشد، 

 موجی وسوسه‌انگیز و دل‌چسب زیر پوستی‌ست

که هوسناک‌ترین اتفاق را برای هم‌آوایان عشق‌بازی،

 در خلوتِ آغوش نشان می‌دهد


 «روشن»

 نیز

بر آگاهیِ تن، از لذت تأکید می‌کند؛

 لرزشی که در تاریکی نیست، 

بل‌که در بیداری و آگاهیِ تن‌خواهیِ عاشق، جریان دارد.


«ابرِ باران‌زا
می‌لغزد و می‌چکد

بر گل‌برگ‌های هوس.»


ابر، سرچشمه‌ی دانه‌باران‌هاست

 و گلبرگ، سطحِ پذیرندهٔ آن. 

باران و گلبرگ (لب‌های واژن)رابطه‌ای دیرینه دارند؛ 

یکی می‌بارد و دیگری لب می‌گشاید.


جویبار تنگ عاشق، جوشش مداوم خود را از چشمان معشوق

 پنهان می‌دارد

 تا لبه‌های آبگیرش، به دیدار سَروِ(مردانه‌گیِ) کشیده‌‌‌‌ ‌‌قدّ‌ِ معشوق،

 لب بگشاید.

 هیچ چیز در لحظات هم‌آغوشی، زیباتر از

ابیاریِ این سَرو، و ناسیرابیِ آن نیست.


آب اسرار‌آمیز و نیم‌گرمِ چشمه‌‌سار(واژن) در خلوت‌خواهی آغوش،

نخست در زرین‌شبنم‌ها، 

 از نوازش نازک‌لبان درونی می‌لغزد

سپس ژرف‌تر،

 با رگ‌کرده‌گیِ ابر بهارانِ(مردانه‌گیِ)معشوق، در می‌آمیزد

و تمام گوشه‌های ستاره-در مهتاب را،

ریزباران، خیس می‌کند.


رگِ نور،

خیس از شبنم گل‌برگ‌ها

شراب دانه‌انگور پنهان را 

با بوسه‌لیسی‌های نرم،

 می‌چشد
و

 با لرز زنبق در جویبار
برافراشته‌گیِ آغوشانه می‌گیرد.


«رگ نور»

 استعاره‌ای است از شاخه‌ی سروِ(مردانه‌گی)

معشوق.

واژه‌ی نور

آن را از ناخواسته‌های دایره‌‌ی عاشقانه، دور می‌کند.

  

از لای گل‌برگ‌ها، 

نورمانند  به غنچه نفوذ می‌کند،

 خیس‌شدنِ رگ نور از شبنمِ گلبرگ‌ها

 نشان می‌دهد 

که هیچ‌ حرکتی یک‌سویه رخ نمی‌دهد.

هر رفتُ‌و‌گذاری با نبض مشترک 

در قلب مشترک، می‌نشیند

 

دانه‌انگور

 در طبیعت، میوهٔ فشرده‌گیِ شیرینی

 و شراب، عصارهٔ آن است.

 این استعاره، لحظه‌‌ی لذت را به بوسیدن وچشیدنِ عصاره‌ی 

دانه‌انگورِ(کلیتوریس) میان لب‌هایِ لای ران‌ها پیوند می‌زند

که در ادامه، استعاره‌ی زنبق نیز به همان نقطه‌ی لذت اشاره می‌کند.

زنبق در آب، هم لطافت دارد و هم با نسیم روی آب می‌لرزد

  این دو ویژگی برای تصویر، نم‌الوده‌گی و برآمده‌گی زنبق،

(کلیتوریس) 

و نسیم بوسه‌نَفَس‌های معشوق، 

در جویبار تنگ عاشق، اشاره دارند.


«برافراشتگی آغوشانه» 

نگاه، به رگ نور(مردانه‌گیِ)معشوق دارد

که قدکشیدن و برافراشته‌گی‌اش 

ستایش از

 آغوشانه‌خواست و اراده‌یِ عاشق می‌کند


در پیچشِ آهسته و آرامِ، 

غنچه بر بالش ابریشم،

با استواریِ ساقه،

از رو بهمی،

به در همی می‌لغزند

  

این شاید فشرده‌ترین و درخشان‌ترین حرکت شعر باشد. 

«روبهمی»

در قلمرو نگاه و لب‌نوازی قرار دارد

«درهمی»

اما

لحظه‌ی آمیخته‌گی‌ست

شاعر، تنها با جابه‌جایی یک پیشوند، 

عبور آرام از بیرونِ لایِ لب‌های حلقه‌ی لذت،

به درون عاشق را نشان می‌دهد. 

حرکت از

 «رو»

 به 

«در»

  لحظه‌ی آغاز عشق‌بازی را در خود فشرده می‌کند.

ساقه‌ی معشوق با حسرتُ‌و‌تمنا، از مرز دایره‌یِ دل‌داده‌ی خود،

 آرام می‌گذرد

عاشق، زیبائی کلید غریزه را در حلقه‌ی قفل تن‌اش،

با ژرف‌ترین نقطه‌ی قلبش احساس می‌کند

و با اغواگریِ کاملِ عاشقانه، در آغوش می‌کشد.


«تکرارِ رفت‌وگذار...»

کام‌جوئی از تکرار اوج می‌گیرد.

رفت و بازگشت،

حرکت بلندای معشوق به پائین، در میانه‌ی ران‌های عاشق،

شهوت‌ناک‌ترین ژرفا را به اشتیاق عاشق می‌بخشد.


«میلِ فرشته‌وارِ اوج...»

وام از پرواز فرشته‌گان به آسمان‌ها می‌گیرد

  لحظه‌ای که عاشقُ‌ومعشوق در بی‌وزنی هم‌آغوشی،

اوج فرشته‌وارانه می‌گیرند 

معشوق، شدنش را، در اختیار شدنِ عاشق وامی‌گذارد

رفتنش را در شدت تمنّا ادامه می‌دهد

آمدنش را ولی،

 در آینه‌ی لرزهای بی‌ارادیِ آمدنِ عاشق،

نگه می‌دارد

 

«تنگیِ حلقه بر انگشتر»


گوئی نرم‌حلقه‌یِ اوج عاشق‌(حلقه‌ی واژن) 

و انگشتر آرزوی معشوق‌(قد‌کشیده‌مردانه‌گی)

 برای همدیگر ساخته شده‌اند. 

من

رمز زیباییِ غنچه را که مانند نگین،

 بر حلقه‌ی انگشتر می‌درخشد

به اکثر تن‌زیبائی‌های شعر ترجیح می‌دهم.

حلقه‌ی لذت را میان ران‌های عاشق در نظر بگیرید

که غنچه یا دانه‌انگور در استعاره‌های پیشین

نگین مانند بالای حلقه، قرار دارد  

یک زیبائیِ خیره‌کننده‌ای که ورای وسعت واژه است

 تناسب و تنگنای حلقه را به هم‌آغوشانه‌گی،

 احساس خواهید کرد.

زیبائیِ ناگزیریِ هوسِ رفتُ‌و‌برگشتِ معشوق،

 حلقه را نوازش می‌دهد

که زیباترین، 

محور، بر انگشتِ تمنایش گردد.

عاشق در اوج لذت،

آرزو می‌کند 

ای‌کاش زیبائیِ نوازشِ این رفتُ‌و‌گذار را 

از پشتِ نگاه معشوق

 تماشا می‌کرد

اطمینان دارد که درخشش،

 در چشمان دل‌دارش، حتی لحظه‌ای سایه نمی‌پذیرد

 

«ناگهانیِ ریزباران،

 طوفان نرمِ یگانه‌گیِ دلبستگی»


 ریزباران و طوفان. 

همان‌گونه که اوج ارگاسم هم لطیف است و هم شدت‌وار. 

«طوفان نرم» 

نیز 

زیبائی یک پارادوکس است 

گاهی شدیدترین هیجان‌ها

 لطیف‌ترین چهره را می‌گیرند.

پاشیده‌گونیِ دانه‌شبنم‌ها

 بر گونه‌‌ی گل‌برگ‌های لای ران‌های عاشق،

 سرانجام هم‌آغوشی را 

در

«نیازِ نرمِ لغزش» 

پایان می‌‌دهد

اما

نه در انفجار انزال. 


دل‌داده و دل‌دار به جویبار آرامی می‌رسند 

که در باغ بازی عشق، با تن‌پوش آغوش جاری است.

چیزی که بیش از همه‌ی واژه‌پردازی‌های زیبا

 برای من جالب است، 

این است 

که مرکز ثقل این عشق‌بازی

«ارگاسم‌های پی‌در‌پی عاشق»

با نرم‌لغزش در آغوش معشوق است

شکوفایی و اوج قطعه، 

  در شادابیِ باغبان،

از کامل‌ترین لحظه‌ی گل‌‌واره‌گیِ غنجه‌های این باغ است،

همین ویژگی به شعر، شُکوه و لطافت یک عشق‌بازی تانترایی می‌دهد 

که متمایز از اشعار اروتیک دیگر است.

—-* * *—-


اگر مایل باشید تا جمعه‌ی آینده می‌توانم یک نقد تانترائی

به«گل‌واره‌گی» بنویسم

در آدرس Email ام بنویسید.

قلم‌ات پُر از نور و لغزش‌های نرم باشد

با صمیمانه‌ترین محبتم

پروانه عندلیبی


شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

گل‌واره‌گی

   گل‌واره‌گی گل‌وارگیِ اندام همچون گلِ آتش شکفتن ناگهانه‌ی غنچه در نور است آرام،آرام به گل‌گونه‌گی می‌رسد وقتی بر نرم‌نگاه معشوق می‌لغزد، ا...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان