۱۴۰۴ مرداد ۲۰, دوشنبه

محمد مختاری

  

روی‌کردی که

،،می‌گوید،،

و

روی‌کردی که گفته هارا

،،،تکرار،، 

می‌کند


بامراجعه به آثار محمد مختاری در می‌یابیم که او در آثار خود،

نحوۀ حرکتِ ما به سوی مدرنیته،

و علت‌های توقف و موانع و بحران‌های پیشِ روی جامعه ایران را،

مورد بررسی قرار داده است.

مختاری در این بررسی‌ها در میان سایر اندیشمندان،

از نظریه های میخائیل باختین هم استفاده نموده است.

در این مقاله ما قصد داریم که با بررسی پژوهش‌های

مختاری و باختین،

گفتمان ایرانی و نحوه‌ی ارتباط آن با مدرنیته را

مورد بازخوانی قرار بدهیم.


از زمان جنگ‌های ایران و روسیه در دوره‌ی قاجار،

ایرانیان به‌خود آمده

و در پی چاره‌جویی برای شناخت علت‌های عقب افتاده‌گی خود برآمدند.


نیچه بر این باور بود زمانی‌که قومی در حال وقوف

به خطرات و بحران‌های خویش است،

نابغه تولید می‌کند

و ایرانیان، در عرض چند قرن گذشته، خطرها

و بحران‌های گوناگونی را از سر گذرانده اند.

داریوش آشوری معتقد است 

که عباس میرزا را 

باید نخستین روشنفکر ایرانی به حساب بیاوریم.

آشوری گفت‌وگویی از عباس میرزا و فرستاده ناپلئون را 

به عنوان مثال ذکر می‌نماید. 

در این گفت‌وگو، عباس میرزا از فرستاده ناپلئون 

این گونه می‌پرسد:

چرا ما ایرانیان زبون و درمانده‌ایم و شما 

چرا چیره دست و پیروزید؟

آن نیرو کدام است که فرادستی این‌چنینی نصیب شما گردانده است؟

علت پیشرفت شما و ضعف دایم ما چیست؟

شما فن حکومت کردن، فن پیروز شدن و فن به کار گرفتن 

همۀ توانایی‌های انسان را می‌دانید، 

در حالی که ما گویی محکوم به‌دست و پا زدن در جهالتی شرم‌آوریم 

و به‌زحمت به‌آینده می‌اندیشیم.

آیا سرزمین ما توان سکونت کمتری از اروپا دارد؟

کمتر حاصل‌خیز است؟

آفتاب پیش از آن که به شما برسد، ما را روشنایی می‌بخشد، 

در این‌جا کمتر خیرخواهی و سودمندی دارد؟

بیگانه سخن بگو!

چه باید کرد تا ایرانیان زندگی از سر گیرند


و این گونه بود که عباس میرزا برای دستیابی

به‌جواب سئوال خویش 

و اخذ تمدن فرنگ، دانشجویانی را 

برای تحصیل به‌اروپا فرستاد 

و پس از او امیر کبیر با ساختِ دارالفنون 

و دعوت از معلم‌های اتریشی، 

راه عباس میرزا را در جهت توسعه علم در ایران ادامه داد 

و

این گونه بود که حرکت در مسیرِ گذار از زندگی پیش- مدرن 

و رسیدن به دوره‌ی مدرن در ایران آغاز شد


محمد مختاری از جمله‌ی آن روشنفکرانی است 

که به دنبالِ باز- خوانیِ فرهنگ ایرانی بود، 

تا به این ترتیب هم مقدورات و هم محدودیت‌های موجود

در فرهنگ ایران را بشناسد و با این شناسایی، 

امکانات موجود را تقویت نموده و از عارضه‌های بازدارنده، فاصله بگیرد.

او به دنبال جنبه هایی از فرهنگ ایرانی بود 

که ایرانیان را از "اکنون" و "اکنونی بودن" باز می‌دارد.

او جامعۀ ایران را اسیر سنت‌ها 

و گذشته‌ی دست‌وپاگیر می‌دانست.

او بر این باور بود که جامعه ایرانی، همچون جوامع مدرن

از گفتمانِ گذشتۀ خود نگسسته است.

او سعی داشت که با شناختِ عناصرِ غیرعقلانی

و غیرامروزی سنت و فرهنگ خود، ایرانیان را

از زیر بار آوارِ سنت‌هایِ بازدارندۀ تاریخی برهاند.

سنت‌های کهنی که ایرانیان در زیر بار آن‌ها

در حالِ له شدن هستند.

او در پی تنظیم عقلانی جامعه و شناسایی و کشف قابلیت‌ها

و امکانات سنتیِ هم‌ساز با زمان حال بود.


او از این مسئله آگاه بود

که هویت "گذشته" ای که در درون تک تک ما ایرانیان

خانه دارد،

با این بازخوانی سر سازگاری ندارد و می‌خواهد همچنان برقرار و قدرتمند بماند

و دست به‌ترکیب‌اش نخورد

و عادت‌ها و هنجارها و عادت کرده‌گان

به‌ساخت‌های ایستای کهن،

که تجسم تاریخیِ این گذشته اند،

از این گونه بازخوانی شدیداً اکراه دارند.

مختاری سعی داشت که جایگاهِ پیش - مدرن جامعه ایران

و موقعیت پسامدرن جوامع غربی را در کنار هم مطرح نماید.

او می‌گفت که در جامعه‌ی ایران،

هنوز "من دکارتی" نتوانسته است

تحقق پیدا کند

و دو اصل اساسی روشنگری، یعنی آزادی و خرد

هنوز نتوانسته است

در انسان‌ها و ساختارهای اجتماعی جامعه ایرانی

رسوخ پیدا کند

و در نتیجه هنوز گفتمان‌های موجود در جامعه ایرانی را

نیازمند خرافه زدایی،

اسطوره‌زدایی و تقدس‌زدایی می‌دانست

و نفی خردورزی و پیش بردن سنت پسامدرن را یک ستم فرهنگی

به‌شمار می‌آورد.

او با بررسی روندِ گذار جامعه‌ی ایران

از ارزش‌هایِ کهن به‌ارزش‌های نو

دریافت که فرهنگ سنتیِ ما در این مدت با فرهنگ‌هایی

مواجه شده است

که در بسیاری از وجوه بنیادی خود، با آن‌ها هم‌ساز نیست

و این ناهمگونی و ناهماهنگی این نظام‌های ارزشی،

نه تنها هم‌زیستی ناگزیر آن‌ها را دشوار کرده است،

بل‌که هر دم بر تناقض و تعارض

ارزش‌ها، گرایش‌ها، روش‌ها و منش‌ها نیز افزوده است.

او در بررسی خود به‌سراغ ادبیات کهن ایران رفت

تا با تحلیل و بازخوانی ادبیات کهن ایرانی،

ارزش‌ها، باورها، هنجارها و گرایش‌های فرهنگی موجود

در جامعه‌ی ایران را شناسایی نموده و مورد نقد قرار دهد.

او در یک نگاه کلی، دو روی‌کرد معرفتی متمایز نسبت

به‌انسان، زندگی و نظم موجود را در ادبیات کهن ایرانی

مورد بازشناسی قرار داد:


اول: روی‌کردی که از نظم مسلط در جامعه ایرانی

پیروی نموده و با آن هماهنگ بود.

 دوم: روی‌کردی که به دنبال فاصله‌گیری از نظم مسلط بود.

او با بررسی دقیق‌تر هر دو گرایش،

نشان داد که هیچ یک از آن دو،

از کلیت نظام فرهنگی ایران بیرون نیست.

هر دویِ این گرایش‌ها بر مبنای عدم دخالت در وضع موجود،

برای دگرگون کردن ریشه‌های ایجاد کننده‌ی آن،

به‌وجود آمده بودند

و این گونه است که مختاری با بررسی ادبیات کهن ایران،

اصل معروف خویش یعنی

 "اصل شبان- رمه‌گی"

 را مطرح نمود و آن را در آثار شاعران گوناگون پی گیری کرد.

او در پژوهش‌های خود دریافت که در گفتمان ایرانیان نوعی 

"قیم- پروری" 

وجود دارد و این

هم شامل روابط فردی و گروهیِ ما می‌شود

و هم شامل رابطه‌ی یک فرد با درونش.

سپس او در ادامه مبحث

"فرهنگِ بی‌چرا" 

را مطرح می‌کند و از تجلیات این سنت اجتماعی، به عادت

 "تک گویی" 

و نقص و ضعف و کمبود

 "گفت‌وگو" 

در فرهنگ ایرانی اشاره می‌کند.

او نشان می‌دهد که ادبیات ما از زمان مشروطه به طور قابل توجهی

شروع به گفت‌وگو کرده است،

اما داستان‌های ایرانی هنوز هم مشکلِ دیالوگ دارد.

او سپس به خصوصیت رمان و نظریه های باختین، اشاره می کند

و رمان را یک ژانر ادبی گشوده می‌داند.


از دیدگاه باختین،

جهان اجتماعی از صداها، چشم اندازها،

و جهان‌های ذهنی گوناگون

تشکیل شده است.

اصلاً زندگی کردن یعنی درگیر مکالمه بودن و هیچ مکالمه‌ای

نباید به عنوان امری پایان یافته در نظر گرفته شود.

افراد از طریقِ برقراریِ مکالمه تغییر می‌کنند

و با دیگر گفتمان‌های موجود آمیخته می‌شوند. 

از نظر باختین حقیقت ماهیتی چندگانه دارد

و یک آگاهی واحد نمی‌تواند صاحبِ تمامیِ حقیقت باشد. 

ماهیتِ متکثر حقیقت باعث می‌شود

که برای بیان آن احتیاج به صداهای گوناگون باشد

و یک دهان واحد هیچ‌گاه نمی‌تواند حقیقت را بر زبان بیاورد. 

باختین بر واقعیتِ دگرگون‌پذیر و ناتمامیِ ذاتی هستی،

تاکید داشت.

از نظر وی هنوز هیچ چیز قطعی در جهان رخ نداده،

واپسین کلام درباره جهان هنوز گفته نشده،

جهان باز و آزاد است،

همه چیز هنوز در راه است و همیشه در راه خواهد بود.

از دیدگاه مکالمه‌ایِ باختین، نه تنها "خود" انسان،

بل‌که فرهنگ‌های گوناگون نیز

از "صداها" و "موقعیت ها"ی گوناگون تشکیل شده اند

و ما نباید آن‌ها را به عنوان یک مفهوم یکپارچه در نظر بگیریم،

بل‌که آنها را باید به عنوان کثرتی از نیروها در نظر گرفت،

که همه‌ی این صداهای گوناگون،

درگیر روابطِ مکالمه‌ای با هم هستند.

مفهوم "منِ" دکارتی و باختینی بسیار از هم متفاوت هستند.

 دکارت در جمله معروف خود

"من می اندیشم، پس هستم"

بر وجودِ یک منِ مرکزی تاکید دارد.

دکارت "من" را مسئول به وجود آوردن تفکر و خردورزی می‌داند.

اما بر خلاف مفهوم خودِ دکارتی، خودِ متکثرِ باختینی از مجموعه‌ای

متکثر از صداها، تشکیل شده است. 

 او از مفهوم "صدا" به عنوان جلوه‌ای از یک ایدئولوژی خاص

یا یک ادراک خاص از واقعیت، استفاده کرد،

که زبان در حکم میانجی آن به حساب می آید.

افراد از طریق خزانه‌ی چنین صداهایی یا از طریق ژانرهای گفتاری با جهان،

برهم کنش پیدا می‌کنند.

باختین با بررسی شخصیت‌های موجود در آثار فئودور داستایفسکی

به‌این نتیجه رسید

که وی شخصیت‌های داستان‌هایش را به گونه‌ای نوشته است

که انگار هر کدام از آن‌ها شخصیت‌های مستقلی هستند

که از چشم انداز شخصیِ خود، داستان مستقلی را تعریف می کنند

و هر کدام از شخصیت‌ها،

آهنگِ هیجانی و اراده‌ای مخصوص به خودشان را دارند.

باختین بر این باور بود که برای به وجود آمدن یک مکالمه،

به دو ذهنیتِ جدای از هم نیاز داریم،

که هر کدام از آن‌ها توسطِ کلماتی که می‌گویند و می‌شنوند،

به معناهای ذهنی هم آغشته می‌شوند.

وی بر این باور بود

که اگر بین دو فردی که دارای دیدگاه هایی یکسان هستند،

گفت‌وگویی صورت بگیرد،

بعید است که این گفت‌وگو، به خلق معنا منجر گردد

و این به‌آن معنا است که تلاقی دو معنای مختلف با هم،

سبب ایجاد معنا می شود.

او در قبال "تک گویی"، "مکالمه" را قرار می‌دهد

و در برابر "تک آوایی"، "چند آوایی" را

و در برابر فرهنگ رسمی و جزمی،

فرهنگ مردمی و خنده را جایگزین می‌کند.

خنده مطلوب باختین، نفی آگاهانه و شادمانه‌ی وضع موجود و تلاشی است

برای ایجاد نظمی جدید بر اساس شادی، آزادی و برابری. 

روزنامه، کتاب، رادیو، تلویزیون، کامپیوتر و... سبب برونی‌سازی

فرهنگ موجود شده و باعث بوجود آمدن معناهای جدید می‌شوند.

همه موارد فوق نشان دهنده آن است که روند تغییرات در جامعه امروز ایران،

سرعت بیش‌تری یافته است و این بدان معنی است

که روایت‌های غالب فرهنگ ایرانی،

با سرعت بیش‌تری با روایت‌های متعارض،

فاصله‌ها، وقفه‌ها، تناقضات و مفروضات جدید روبرو خواهد شد

و ما باید با استفاده از میراث روشنفکران ایرانی و غربی،

بحران‌ها و تضادهای موجود را بشناسیم

و راه های گذار به سمت مدرنیته ایرانی را پیدا کنیم.

شکلی خاص از مدرنیته که بنیادهای آن از ریشه های گفتمانی ایرانی ما

سرچشمه گرفته باشد و این دقیقاً همان راهی است

که محمد مختاری در جهت تحقق آن گام برمی‌داشت.

در راه رسیدن به این هدف، مختاری با نقد گفتمان‌های حاکم بر فرهنگ ایران،

با استفاده از نظریه های اندیشمندانی همچون باختین،

سعی در بازخوانیِ سنت های ایرانی داشته است،

تا به این ترتیب با ایجاد مکالمه میان افکار این اندیشمندان و فرهنگ ایرانی،

مکالمه‌ای را میان فرهنگ ایرانی و نظریه های این متفکران به وجود بیاورد.

راهی که قطعاً در آینده از طرف پژوهشگران و متفکران ایرانی،

ادامه پیدا خواهد کرد.

 چرا که فرهنگ ایرانی برای زنده ماندن و تطبیق با مقتضیات

زمان و مکان، نیازمند مکالمه است.

مکالمه ای بین صداهای موجود در درون فرهنگ

و نیز مکالمه‌ای میان فرهنگ ایرانی و سایر فرهنگ های جهان.

ایرانیان برای حرکت در جهت غربالگریِ فرهنگی

و رهایی از شرِ سنت‌های دست‌وپا گیر و حفظ سنت‌های مفید

و رسیدن به مدرنیته ایرانی،

باید جدال‌‌های تاریخی گوناگونی را از سر بگذرانند.

جدال‌هایی که در یک طرف آن،

انسان‌های محافظه کارِ تک-لایه‌ای قرار دارند

که در پی حفظ سنت اند

و در طرفِ دیگرِ آن، انسان‌های انقلابیِ چند-لایه که

به دنبال تغییر می‌گردند.

سنت گرایان به دنبالِ حفظ وضع موجود هستند

و با دیدگاهی ارزش- محور

به سنت‌ها، ارزش‌ها، و فرهنگ خود نگاه می‌کنند

و انسان‌های چندلایه‌ای، در پی فراتر رفتن از وضعِ موجود

در جهتِ دست یافتن به شکلی جدید از ساختارهای گفتمانی می‌باشند.

مسئله مهم این است که ما به سوی "سیاهچاله" مدرنیته جذب شده ایم

و هیچ راه فراری هم از آن نداریم.

اگر در گذشته توانسته ایم از زیر بار کشش آن فرار کنیم

این مسئله تنها به این دلیل اتفاق افتاد

که ما هنوز به اندازه کافی به آن نزدیک نشده بودیم.

اما اکنون ما کاملاً در مسیر جاذبه سیاهچاله مدرنیته قرار گرفته ایم

و صداها و خرده-روایت‌های متفاوت، به کمک ابزارهای

جدید ارتباطی در حال گسترش یافتن هستند

و حفظ نمودن "فرا- روایت" ها در جامعه پسامدرن، دیگر ممکن نیست.

مسئله برخورد سنت و تجدد که

محمد مختاری سال‌ها پیش از این آن را مطرح نمود،

اکنون با شدت بیش‌تری دارد خود را نشان می‌دهد.

در جامعه معاصر ایران، ارتباط‌های فرهنگی به شدت افزایش یافته است.

شبکه‌های ماهواره‌ای گوناگون، شبکه‌های اجتماعی

 (همچون فیس بوک، توئیتر، ایستاگرام و...)

سبب افزایش ارتباط های فرهنگی شده اند.

از طرفی دیگر، پژوهشگران علوم انسانی و دانشگاهیان

در پیِ شناخت چگونگی وقوع تغییرات

اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و جمعیت شناختی هستند

و این پژوهش‌ها نیز گفتمان ایرانی را تحت تاثیر قرار خواهد داد.

،حامد جهان‌بین،


محمد مختاری شاعر، نویسنده، مترجم و منتقد چپ‌گرای ایرانی

و از فعالان کانون نویسنده‌گان ایران بود. 

محمد مختاری در روز پنج‌شنبه ۱۲ آذر ۱۳۷۷ پیش از غروب 

برای خرید از منزلش خارج شد و دیگر بازنگشت.[۵] 

تیمی از اعضای وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران او را ربودند 

و به قتل رساندند. 

قتل او، محمدجعفر پوینده، داریوش فروهر و پروانه اسکندری، 

بخشی از ترورهای سیاسی بود که بعدها به قتل‌های زنجیره‌ای معروف شد

و مقامات وقت وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایران 

در بیانیه‌ای اعتراف کردند که این قتل‌ها

به‌دست عوامل این وزارتخانه صورت گرفته‌است۶

سیدعلی خامنه‌ای، رهبر حکومت جمهوری اسلامی ایران، 

در یک سخنرانی عمومی گفت:

«محمد مختاری و محمدجعفر پوینده نویسنده‌گانی شناخته‌شده نبودند 

که جمهوری اسلامی بخواهد برخوردی با آن‌ها بکند.»

وی مدعی شد که قتل‌ها با سناریویی خارجی 

برای ضربه‌زدن به نظام جمهوری اسلامی انجام گرفتند


ویکی پدیا


دو کبوتر

  


امشب، ستاره‌ای بر فراز پنجره
از عشق، سخن می‌گوید
از زیبائی‌های ناشناخته‌یِ دو کبوتر
که آماده‌ی اوج اند
درکف دستان من

همه چیز دیدنی‌تر از شب‌های دیگر است
دورُ ‌‌نزدیک دیده نمی‌شود

شباهنگ رقصِ ستاره‌‌ها با مهتاب را
لای لب‌خند پرده‌ها
می‌بینم

نسیم نگاه تو را در بهار تنم
احساس می‌کنم
کوتاه می‌کند فاصله‌‌ها را

لرزِ تنم، عاشق نوازش‌های تو شده است
پنهان بدارم ؟
نمی‌توانم
احساسی از بازیِ عشق 
در سراسر اندامم پراکنده است

غنچه را به‌نوازشِ شاخه 
می‌سپارم
که شادیِ شکفتن‌اش را جشن بگیرند

شکوه دوشیزه‌گی‌‌ام تا نهایت تنانه‌گی
 تحریک‌ام می‌کند

جائی میان لبانم، تَرَک برمی‌دارد
به‌تپش در می‌آید
فرا‌می‌خواند تو را 
با سکوت، درتندیِ نفس‌هایم

 هنگامه‌ی ورود اما
درِ قلبم را چندبار آرام بکوب
من صدای رگ‌کرده‌گی‌هایت را بشنوم
 تو هم به‌بینی در یک اتفاق زیبا 
تشنه‌گیِ غنچه، 
چه نسبتی با دانه‌‌های شبنم 
 دارد

رهگذر

ساده‌گی مقدس

  

ای ساده‌گیِ مقدس

از ساده‌گیِ مقدس نیز بپرهیز 
که هر چیز ناساده نزد او نامقدس است
بی‌گمان، اهل آتش بازی نیز هست، 
اهل بازی با خرمن آتش آدم‌سوزی

آنگاه که یان هوس
 (1369-1415م) 
(۱)مصلح و مبارز بزرگِ چکسلواکی را با حکم کلیسا، 
به‌چوبه‌ی آدم‌سوزی بسته بودند که به‌جرم ارتداد بسوزانندش، 
روستاییِ ساده لوحی، کوله‌باری از هیزم را 
که تا میدان اعدام با خود کشانده بود، 
بر خرمن آتش پیرامون او می‌اندازد 
تا سهمی در این کار خیر داشته باشد
یان هوس با دیدن این صحنه، 
شگفت‌زده از ژرفای جان  فریاد می‌زند
"ای ساده‌گی  مقدس!"

و این واپسین سخن او در زنده‌گی بود
 سپس زنده در آتش سوخت
فریاد سوزناکِ یان هوس از پس صدها سال
 هنوز هم طنینی تازه دارد 
و هر انسانِ والایی را بر می‌انگیزاند.

 این شگفتی را پایان نیست. 
چرا که ساده‌گی مقدس، هرگز به پایان نمی‌رسد. 
همیشه بسیارند فرومایه‌گانی که از سر ساده‌گی،
 خود را چشم و گوش بسته 
به‌دین و آیین و سنتی می‌سپارند 
و هر چیز ساده و سطحی و سست که ذهن‌شان را 
به‌اسارت گرفته است، چنان مقدس و مطلق می‌انگارند 
که حاضر-اند بخاطرش بگیرند و ببندند و بکوبند 
و بزنند و بسوزانند!

ساده‌گی  مقدس را پایان  نیست!
این ساده‌گیِ مقدس، چندان شگفت‌آور و زنده‌گی سوز است
 که نیچه بارها با یان هوس، هم‌صدایی می‌کند، 
همچون گزین گویه‌ای که بر فراز این نوشتار
 می‌درخشد و هم‌چنین
"ای ساده‌گی  مقدس!

آدمی  در چه ساده‌‌سازی و دروغ پردازی حیرت انگیزی می‌زیَد! 
شگفتی کسی را که برای دیدار این شگفت، 
چشمی فراهم آورده باشد، 
نهایت نیست! 
ما همه چیز را گرداگرد خویش چه روشن، 
رها، ساده و آسان کرده‌ایم! 

ما چه خوب می‌دانیم که چگونه به حواس خویش گذرنامه‌ای 
برای ورود به‌هر چیز سطحی
 و به‌اندیشه‌ی خویش شوقی خدایی  
برای جست‌وخیزهای بازیگوشانه 
و نتیجه گیری‌های نادرست بدهیم

انسان، تنبل است 
و هر چیزی را چندان کوچک می‌کند
 که در کوچکیِ ذهنش بگنجد. 
انسان، همواره به پیشواز ساده‌ترین‌ها می‌رود
 و از پیچیده‌گی‌ها می‌گریزد.
 انسان، هر چیز تازه‌ای را بیگانه می‌شمارد و پس می‌زند.
 انسان، همه چیز را برای خود ساده کرده است 
و فقط چیزهای ساده و کوچک و آشنا، 
به او آرامش  و اطمینان می‌بخشند.
 انسان، احساس امنیت نمی‌کند 
در برابر چیزهای بزرگی که نمی‌فهمد و در نمی‌یابد. 
پس چاره‌ای ندارد جز این‌که همه چیز را ساده و سطحی ببیند 
و در برابر هر چه که ساده و سطحی نیست، 
بر طبل جنگ بکوبد و عربده بکشد
 و دست به‌شمشیر و چماق ببرد

نیچه، والایان را هشدار می‌دهد
 از خطر ساده لوحان و ساده پسندانی 
که با ساده‌گی تمام 
و با خلوص نیت _همچون مگسِ  زهرآگین _ نیش می‌زنند 
و زهر می‌پراکنند

یا کسانی که به قصد ثواب و اجر اخروی، خون می‌ریزند
 و آدم می‌فروشند و نان‌بُری می‌کنند و به آتش  می‌کشند. 

خُردانی که از سر خیرخواهی، هر انسانِ بزرگ را 
سر به‌نیست می‌خواهند

نیچه این را نمی‌پسندد که انسان والا، 
همه‌جا دست به‌روشن‌گری بزند 
و خود را به‌مرتبه‌ی یک قهرمان یا شهید، فرو بکاهد.
 زرتشت
 (شخصیت نمادین فلسفه‌ی نیچه) 
در پیش‌گفتار کتاب به‌بازار می‌رود و در پیشگاه همه‌گان، 
سخن از ابرانسان
 و مرگ خدا می‌گوید و خود را به خطر می‌افکند. 
سپس مردی دزدانه در پناه سیاهی شب به سوی‌اش می‌آید 
و او را هشدار می‌دهد که
 زرتشت،
 از این شهر دور شو. این‌جا بسیاری از تو بیزارند. 
نیکان و عادلان از تو بیزارند 
و تو را دشمن و خوارشمارنده‌ی خویش می‌نامند. 
مؤمنانِ دین راستین از تو بیزارند 
و تو را برای جماعت، خطرناک می‌شمارند.

 و در ادامه‌ی این هشدارها،
 او را از مرگی که در انتظارش هست، آگاه می‌سازد 
زرتشت، خود این را در می‌یابد که دیگر نباید 
در بازار و برای توده‌ی مردم، روشن‌گری کند. 
او این حلقه را تنگ‌تر می‌کند 
و از این پس تنها به شاگردان و یاران و برگزیدگانی که خود پرورده است، آموزش می‌دهد.
 چنان که خطاب به‌انسان‌های والاتر در واپسین بخش کتاب می‌گوید: 

"نخستین بار که به‌آدمیان روی کردم، 
به‌حماقتِ خلوت نشینان دست زدم، 
حماقتِ بزرگ: 
خود را به بازار درآوردم. چون با همه‌گان سخن گفتم، 
با هیچ‌کس سخن نگفتم."

آری، راستی که چنین است.
 اگر روی سخن ما با همه‌گان باشد، 
انگار که با هیچ‌کس سخن نمی‌گوییم. 
اگر در روی هر کس لبخند بزنیم، 
گویی که به‌هیچ‌کس لبخند نمی‌زنیم. 
اگر همه را دوست بداریم، یعنی که هیچ‌کس را دوست نمی‌داریم.
 و زرتشت، اینگونه در می‌یابد که ارزش‌مندترین چیزها را 
تنها باید به ارزشمندترین کسان بخشید. 
و حقیقت، آنقدر بی‌دست و پا نیست 
که نیاز به‌پشتیبان داشته باشد.
 ،،درجستجوی نیچه شناس ،،
----‐--------------
(۱)
ژان هوس (John huss) 
(از ۱۳۶۹ تا ۱۴۱۵ میلادی)
، استاد دانشگاه پراگ،
یک مصلح دینی بود که مردم پراگ را به قیام علیه سلطهُ آلمان‌ها 
و کلیسای کاتولیک رومی برانگیخت.
او بر ضد مال‌اندوزی کشیشان کاتولیک
و بخشش گناهان توسط آنان تبلیغ می‌کرد
و می‌گفت که زمین‌های در دست کلیسایی‌ها باید مصادره شود.
او خود کتاب‌های مذهبی را که به زبان لاتین و برای مردم نامفهوم بود 
به زبان چک ترجمه کرد
و پاپ را ضد مسیح خواند و باور به گناه‌ناپذیر بودن پاپ را کفر نامید.

مرگ

مجمع روحانیون بلندپایه کلیسای کاتولیک، هوس را به محاکمه کشاندند
و در حالی که به او اجازه ندادند حتی یک کلمه سخن بگوید، 
به مرگ در آتش محکومش کردند.
پیش از مرگ از هوس خواسته شد 
تا توبه کند و حرف‌های خود را پس بگیرد
اما او حاضر به این کار نشد و مرگ در آتش را ترجیح داد.
¤¤¤

داستانه‌کی از ساده‌گیِ مقدس در دیار خودمان

*مطربی هم شد کار؟* 
زنده ياد استاد اسماعیل خان مهرتاش
(متولد ١٢٨٣ - متوفي ١٣٥٩) 
در جوانی کلاس‌هايی در زمینه فن بیان و تئاتر و هنرپیشه‌گی تاسیس می‌کند
که بعدا به "جامعه باربُد" معروف شد.
نقل یک خاطره‌ی تلخ از ایشان

سیگارفروشی در راهروی جامعه‌ی باربُد بساط می‌کرد 
و پاسبان‌ها می‌آمدند و سیگارهایش را می‌بردند
که بدون اجازه در ملک دیگری نمی‌توان بساط پهن کرد
یک روز مرد سیگارفروش پیش من آمد که: زن و بچه دار هستم و خواهش می‌كنم
به‌پاسبان‌ها بگویید که شما اجازه داده اید 
من این‌جا بساط کنم
من هم قبول کردم و به‌پاسبان‌ها گفتم
این آقا از ابواب جمعی ما است 
و از من اجازه دارد
دیگر کسی مزاحم او نشد و بیست سال با همان سیگارفروشی 
جلوی در تئاتر زندگی‌اش را اداره کرد
سال ها گذشت تا این که انقلاب شد
و روزی به من خبر دادند كه می‌خواهند تئاتر را آتش بزنند!
سریع خودم را رساندم. دیدم که اولین کوکتل مولوتوف را 
همین مرد سیگارفروش پرتاب کرد
خيره خيره نگاهش كردم ! 
رو به‌من كرد و گفت:
آقا، مطربی هم شد کار؟؟؟ 
برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن
تمام زندگی‌ام سوخت!
لباس‌ها، دکورها، صفحه‌ها و نوارهايی
که از موسیقی ملي يا موسيقي محلی شهرها و نواحی مختلف ایران 
جمع کرده بودم!
همه چیز سوخت! همه چيز نابود شد!
 اما همه‌ی آن سوختن‌ها و نابود شدن‌ها آن قدر روی من اثر نگذاشت 
که حرف آن آقا 
مطربی هم شد کار؟؟؟ 
برو یک کار دیگر برای خودت پیدا کن
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 


گیسوان آب

 



 لرز شانه‌‌‌‌هایت را نفس می‌کشم 
مثل ماهی آب را

پا‌به‌پای تو
زنده‌گی مانند،
نفس‌هایت را
 رفتن‌وآمدنت را پی می‌گیرم

طوفان را در فَوَران رگ‌کرده،
ورق می‌زنم
می‌خوانم 
طوفانِ دل‌تنگیِ موی‌رگ‌‌های آب،
 ‌‌دل‌تنگی‌‌های بر زبان نیامده‌ی من-اند

هوس‌های دل‌برانه‌گی‌ام 
رعد و برق در آغوشم
به‌سرکش‌ترین شعله‌‌‌‌‌‌ها گره می‌خورند

تو را پنهان می‌کنم آغوشانه‌تر
در ‌بُریده‌‌های اسم کوچک‌‌‌ات
 تا
باران
 لبان تشنه‌ی شتابم را بوسه زند

بوسه‌ی آرامش،
آرامشِ بعد از طوفان

شبنم را به‌گیسوی رنگین‌کمان می‌بافم
 آغوش تو می‌فهمد مرا
مانند کودکی
 که اشارات شادی را در می‌یابد
 بی داوریِ واژه

قاب واژه می‌شکَنَد
جیغ آرزو
رنگِ ترانه می‌گیرد
 در گلوگاه شاعرانه‌ام
مانند نفس‌های خورشید
 در آواز رنگین‌کمان بنفشه

شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

مروارید پنهان

مروارید پنهان چنان‌که بر سینه‌ات به خواب رویا رفته‌باشم،  لبانم زودتر از من با تو می‌آمیزند. من لبانت را دیرتر از نفس‌‌هایت می‌بوسم.  نرم‌لر...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان