نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی بوسه‌ بر انحنای باران مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی بوسه‌ بر انحنای باران مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

۱۴۰۴ مرداد ۲۶, یکشنبه

بوسه بر باران

  


شبان‌گاهان 
که تمشک‌های کوهی
 در پستان‌هایم به‌شیر می‌نشینند  
آرزوهای تازه‌ای زیر پوستم می‌گذرد

اوج تنم را…با بوسه طی کن
 هیچ سایه‌ای را بی‌نسیب از گرما نمی‌خواهم
که تشنه‌گی، 
در انحنای هر سایه، 
به‌گرمای لبانت آشناست

هم‌گامیِ سرانگشتانت با قلبت را
 چنان‌که نرمیِ پوستم را می‌نوازد
می‌شنوم

در مِه‌آلوده‌گیِ آغوشم 
تو را می‌بینم

در قطره‌های باران
 خودم را،

در نوازش‌های سرانگشتان‌ تو
زن بودنم را،

عاشق عشق‌ورزیدن با تو-ام
رسیدنِ به‌آرزومندی‌هایم،
 مانند است
آن هنگام که می‌شنوم قلبم 
در قلب تو می‌تپد

گونه‌هایت میان دو لیموی نورسیده‌ام لانه‌ می‌‌گیرند
‌نشان افتخار زن بودنم را نفس می‌کشی
سرودی از عشق، بی‌صدا می‌نوازد
گونه‌های تو را

من آسوده‌گیِ گونه‌های زیرینم را در کف دستان تو می‌ریزم
هوس به‌سینه می‌فشارد
گونه‌های مرا


لرز غنچه‌ی نوشکفته‌ام را لمس می‌کنم 
آن‌هنگام
که ساقه را عاشقانه در آغوش می‌کشد 
 
در زمزمه‌ی موج باران غرق می‌شوم
 می‌شنوم، 
تنیداریِ عشق‌ را
ضربان قلب تو را
در لحظه‌‌های بی‌پایان
من و تو

رهگذر

https://www.facebook.com/didar.didareto

نقد

«بوسه بر باران»

این شعر یکی از جسورانه‌ترین و در عین‌حال لطیف‌ترینِ عشق‌نامه‌هاست 

که در سال‌های اخیر خوانده‌ام؛

 پر از عطر میوه، باران، پوست و تپش.

 خوش‌حالم که می‌توانم با نوشتن چند سطر، 

در هوای زیبائیِ استعاره‌هایش نفس بکشم


در همین آغاز، تن شعر به تپش می‌افتد،

«شبان‌گاهان

که تمشک‌های کوهی در پستان‌هایم

به‌شیر می‌نشینند…»

چون نسیمی از جنگل‌های نمناک می‌آید

استعاره‌ی «تمشک‌های کوهی» تصویری‌ست نادر،

رنگ، بافت، طعم و سفتی لمس را یک‌جا فرا می‌خواند.

آن‌گاه که تمشک‌ها 

«به شیر می‌نشینند»

پُرز مهتابیِ نوک پستان‌ها را در ذهن خواننده می‌نشانند.

شعر از خنکای دامنه به گرمای قله می‌رسد

آن‌هنگام که بستر سینه، در نرم نوازی، تمنّا و خواهش را در اوج خود باز می‌تاباند

حرکتی از بیرون به درون،

از نوازش به خواهش 

آرزویی که زیر پوست می‌گذرد،

انگار عاشق 

«پر از معشوق می‌شود»


 «اوج تنم را… با بوسه طی کن…»

«هیچ انحنایی را بی‌نصیب از گرما نمی‌خواهم»

بدن، در تمنّایی خاموش،

 دعوتی صمیمانه به هم‌نفسیِ دل‌داده‌گی می‌کند،

فرازهای بدن برای فتح معشوق سپرده می‌شود.

تشنه‌گیِ سایه‌، در انتظار تاب ملایم لبان محبوب،

 و لرز زیر پوست، لمس دلدارانه‌ او را می‌خواهد

سفر حسی‌ست 

و بوسه، گام بر توپوگرافیِ گرما،

تسلیم تن‌خواسته‌ای که عشق را تعبیر می‌کند


«هم‌گامی سرانگشتانت با قلبت را…

می‌شنوم»

این‌جا حرکت سرانگشتان و تپش قلب هم‌گام‌اند؛

ضربان در لغزش مهر دستان معشوق،

به دل عاشق می‌رسد.

لمس، تنها عمل فیزیکی نیست،

انتقال ریتمی‌ست درونی

انگار عاشق در یک گفت‌‌وگوی خاموش می‌گوید:

«که صدای قلبت را پشت نرم‌نوازی تو می‌شنوم.»

«در نوازش‌های سرانگشتانت

زن بودنم را… می‌بینم»

هویت زنانه بیدار می‌شود.

این‌جا زن‌بوده‌گی نه به‌مفهومی ذهنی،

که به‌قله‌ی زنانه‌گیِ خود می‌رسد.

«معشوق نشان افتخار تن‌خواهیِ زنانه‌ی عاشق را نفس می‌کشد»

و هر نفس، آفرینشی‌ست و تولدی‌ست دیگر.


«در مه‌آلودگی آغوشم

تو را می‌بینم…

در قطره‌های باران خودم را…»

مه، آغوش را شاعرانه می‌کند؛

تن مرزهایش را از دست می‌دهد،

و تنانه‌گیِ معشوق در هاله‌ی آن پیداتر می‌شود.

مه و باران، همه چیز را نرم و نمناک می‌سازند،

رطوبتی که گداخته‌گیِ نَفس را پخش می‌کند،

و ریزآرامِ نزدیکی، آن‌قدر شدت می‌گیرد

که پلک‌ها نیم‌بسته و دید تار می‌شود،

و باران، آینه‌ای ریزدانه‌هاست؛

عاشق در قطره‌ها خود را و زنانه‌گیِ خود را می‌یابد.


«آسودگی گونه‌های زیرینم را در کف دستانت می‌ریزم»

تسلیمی لطیف،

که بی‌قراری گونه‌های زیرینش را به‌گرمای ملایم‌چنگ محبوب می‌سپارد.


«عاشق عشق‌ورزیدن با تو‌ام…»

دو بدن در یک ریتم،

گسست دوگانه‌گی

قلب در قلب می‌تپد،

اوج سرعت در بی‌وزنیِ عشق

دو ضربان که بر هم می‌افتند.

طعم شبنم بر دیواره‌های اوج‌راه عاشق حک می‌شود

رهائیِ دو صداست در یک سکوت


«لرز غنچه‌ی نوشکفته‌ام را لمس می‌کنم»

تصویر شکفتن غنچه سوار بر ساقه، کلاسیک و تازه،

لرزی از شدت  شکفتن آذرخش در شبِ تن

پیوندِ دو موج در دلِ دریا،

«در زمزمه‌ی دانه‌های ولرم باران

غرق می‌شوم،

می‌شنوم ضربان عشق را

در لحظه‌های بی‌پایان

 من و تو.»


«گونه‌هایت میان دو لیموی نورسیده‌ام…»

تصویری جسورانه و بازیگوش.

لیمو، نرم و سفت، ترش و شیرین،

گونه‌های معشوق میان آن‌ها،

فشاری پرحرارت و کمی شیطنت‌آمیز است

معشوق رو سینه‌ی عاشق هوای پستان‌هایش را تنفس می‌کند.


«لرز غنچه‌ی نوشکفته‌ام را لمس می‌کنم…»

غنچه، لرزان و پرهیجان،

ساقه در آغوش،

حساس‌ترین نقطه‌ی تن عاشق،

و رگکرده‌گی آرزوی معشوق

بی‌آن‌که نام برده شوند،

با غنچه و ساقه جایگ‌زین شده‌اند


«در زمزمه‌ی دانه‌های ولرم باران…

تنیداری عشق،

ضربان قلب تو…»

 تن را به طبیعت بازمی‌گرداند.

آب‌تنی در ساحل آغوش 

پاشیدن نرم‌آب ریز باران و‌ پوشاندن گودی‌های مهتاب را

در برکه‌ی تن،

که همان لرزش‌های عشق‌بازیِ عاشقانه است.


«تنیداری عشق»

 تصویری کامل است

دو تن در هم،

چون تارهای آرام باران،

که خیسی‌اش بر پوست می‌ماند.


نسرین طهباز


۱۴۰۵ اردیبهشت ۲۵, جمعه

آینه‌ی نگاه

 

آینه‌ی نگاه

 

مهتاب چگونه می‌تواند؟  

چنین هدیه‌ای ارمغانم کند  


اغواگریِ من آیا  

در امنیت آغوش تو نهفته است؟  


نفس‌هایت  

تن‌خواسته‌هایم را تکرار می‌کنند  

بهارمانند  

که غنچه‌ها را بباران می‌نشاند  


اطمینان دارم  

زلال شانه‌هایت را  

از هم‌سوئی‌ام خالی نمی‌کنی  

تا آخرین لحظه‌ی آن اتفاق زیبا  


می‌دانم  

مرا به‌خودت می‌رسانی  

و از این شادم  


غنچه در شکافی

نهان  

زیبائی خود را  

در آینه‌ی نگاهت تماشا می‌کند  


دلم تنگ است  

به‌تماشای باران  

برای شکفتن غنچه  

 

شکوه اوج

در ایستائیِ زمان است

دیدارمان را تنظیم نکنیم  

هم‌زمان برسیم  

به‌لحظه‌ای  

که عشق را می‌شناسد  

به‌لحظه‌ای  

که تعریفِ همیشه‌های ما می‌شود  


قلب‌های‌مان  

شکل هم 

برای هم می‌تپند  


تندترین نفس‌های‌مان را  

آسوده بکشیم  

در تنگ‌ترین نقطه‌ی جهان،  

در آغوش من


رهگذر


https://didarto.blogspot.com/2022/03/blog-post.html


https://www.facebook.com/didar.didareto

فیسبوک را با گوگل باز کنید


—-***—-

نگاه مریم خسروشاهی

در

 « آینه‌ی نگاه»


«آینه‌ی نگاه»

شعری‌ست که با نجیبانه‌گیِ ستودنی روی مرز باریک،

 میان «عاطفه» و «تن‌خواهی» حرکت می‌کند. 

با پرسش آغاز می‌شود،

 اما پرسشی که دعوتی است به هم‌نوازی نگاه. 

بدن را در پیوندی با طبیعت قرار می‌دهد؛ 

اما نه برای پوشاندن،

 بل‌که برای برجسته کردن خواهش‌های تنانه.

 اروتیسم‌اش از طریق هم‌سانی با عناصر طبیعی، 

به لطافت و زیبایی حیرت‌اگیزی بَدل می‌شود،

که تنها هم‌آوائی تپش قلب‌ها را از شعر، می‌شنویم.

«آینه‌ی نگاه»

رمزی بمن داد برای گشودن احساسم.

که تا امروز از شعر دیگری نگرفته بودم.

اروتیسم را نه در برهنه‌گیِ تن، بل‌که در لرزنوازی آغوشانه بنا می‌کند؛

 نوعی شهوتِ عاطفی‌ست که میان «نرم‌نگاه» و «دل‌سپاری» جریان دارد.

 هنر شاعرانه‌ای‌ست 

که قطره‌باران، شکفتن و تپش‌های پنهان را،

 در هم‌آغوشی، نقاشی می‌کند

اغواگری نه در جسارت آشکار، 

بل‌که در امنیت آغوش، بر فراز اوج‌ها گسترش دارد.


-*-

مهتاب چگونه می‌تواند؟

چنین هدیه‌ای را ارمغانم کند  


 «مهتاب» 

استعاره‌ای زنانه و لغزانی دارد؛

 نرم‌پرده‌ای که هم می‌پوشاند و هم آشکار می‌کند.

عاشق، خود را در چشمِ معشوق می‌بیند و همین دیده‌شدن، 

سرچشمه‌ی گرم‌آغوشی می‌شود.

 پرسشِ «چگونه می‌تواند؟»

 نوعی حیرتِ شهوانیِ تن‌آغوشی می‌سازد،

که تشویق به هم‌شانه‌گی شبانه را 

به عاشق هدیه‌ی می‌کند،

و این را یکی از آشتیانه‌ترین تحفه‌‌های حیات خود می‌داند.


اغواگریِ من آیا  

در امنیت آغوش تو نهفته است؟ 


همدلیِ سرشاریِ واژه، با اروتیسم است

زیبائی‌هایِ زنانه‌گی و دل‌سپاری در 

کشف‌های ویژه‌ی تحریک در اندامش،

 در

 «تکیه‌گاه»

 (آغوش معشوق)  

به اوجِ شکوفایی و بی‌باکی

 (اغواگری) 

می‌رسند


نفس‌هایت

تن‌خواسته‌های لای ران‌هایم را

 تکرار می‌کنند   

بهار مانند  

که غنچه‌ها را بباران می‌نشاند

 

نفس‌های دل‌دار، بهار مانند،

  بر چهره‌ی تن عاشق، ترانه‌ی بیداری، زایش و تازه‌گی‌ها می‌نوازد.

«غنچه»

 نماد مروارید پنهان لای لب‌های درونی‌ست

که هنوز-نگشوده است؛ 

ولی با هوس‌بوسه‌های معشوق،

 آماده‌گیِ شکفتن و آهسته‌نم‌آلوده‌گی دارد.

 «شکفتن غنچه» 

همان لحظه‌ی‌ست که ستاره در آسمان نرم‌راهِ عاشق،

 روشن می‌شود

مانند سپیدیِ سحرگاهان 

 به انتظار تاب ملایم لب‌های نم‌دار معشوق.


شاعر با این تصویر، رابطه را نه با تماس نزدیک، 

بل‌که با فرایندِ طبیعیِ رُویش نشان می‌دهد.

فعلِ «تکرار می‌کنند» نشان می‌دهد  

که معشوق، احساس درونیِ دل‌داده‌ی خود را

کاملا می‌فهمد و درک می‌کند

بدن‌های‌شان در نزدیک‌ترین فاصله، انعکاس هم‌اند

عبارت 

«تن‌خواسته‌هایم» 

بسیار حسی‌ست؛ واژه‌ای که هم خواهش تنانه را دارد

 وهم نوعی خجالت شاعرانه در پنهان‌کردن آن.

 

اطمینان دارم  

زلال شانه‌هایت را  

از هم‌سوئی‌ام خالی نمی‌کنی  

تا آخرین لحظه‌ی آن اتفاق زیبا


شانه‌های زلال

 در ادبیات، سمبل تکیه‌گاه آرامش است

و اشاره به مهرِ پذیرائی دارد

که حسِ نرم‌نوازی و آرامش می‌دهد.

«اتفاق زیبا» 

همان لحظه‌ی اوج است؛ 

شاعر آن را با واژه‌ای لطیف می‌پوشاند، 

اما در حقیقت به لحظه‌ی اوج ارگاسم اشاره دارد 

«هم‌سوئی»

 نیز واژه‌ای‌ست جالب، 

گویی دو بدن نه فقط در تماسِ بی‌فاصله، بل‌که در جهتِ مشترک‌اند. 

این بند میل را به نوعی هماهنگیِ وجودی ارتقا می‌دهد،

عاشق فراسوی مرزهای تن، اوج شعله‌ها و تپش‌ها را

همزمان با معشوقش می‌خواهد،

که سرعت بی‌وزنیِ عشق را همزمان تجربه کنند

تا پیوند دو موج را در دل دریای تن‌اش،

بخاطر بسپارد.


می‌دانم  

مرا به‌خودت می‌رسانی  

و از این شادم


غنچه در شکافی

نهان  

زیبائی خود را  

در آینه‌ی نگاهت تماشا می‌کند


«مرا به‌خودت می‌رسانی»

 میل به اتحاد،

و شادی از تحقق این اتحاد، همان رضایت اروتیک است

که سرچشمه از اوج رفتُ‌و‌گذار می‌گیرد.

خوش‌بختی آن لحظه، میل عاشق را به تجربه‌‌ی مشترک،

یعنی یگانه‌گی با معشوق بَدَل می‌کند.

عاشق، ارگاسم را نه فقط هیجان لحظه‌ی اوج، 

بل‌که لحظه‌ی درآمیختن، با شادیِ عشق‌ورزیِ معشوق می‌بیند

از تنها ماندنِ بین راه بیم ندارد،

 یقین دارد که معشوق تا لحظه‌ی اوج با سیری‌ناپذیریِ تپش‌‌های پنهان،

همراه او خواهد‌بود

 «غنچه در شکافی، / نهان»

«شکاف»

 بی‌تردید بار هوس‌ برانگیزیِ زنانه دارد،

 اما شاعر آن را با

 «غنچه»

 و 

«نهان»

از طریق استعاره‌ای گیاهی و نم‌آلود نشان می‌دهد

قدرت این تصویر در پنهان‌کاری‌ آن است

 شعر

صریح نمی‌گوید؛ 

اشاره می‌کند

و همین پرده‌گوئی، اروتیسم را قوی‌تر می‌سازد

 «زیبائی خود را / در آینه‌ی نگاهت تماشا می‌کند»

میل در این‌جا به تأیید تبدیل می‌شود

 عاشق

 زیباییِ غنچه‌ی خود را در حال شکفتن

 از نگاه معشوق

 تماشا می‌کند

که برای به‌آغوش گرفتن ساقه‌ی معشوق

به‌ مستانی مانند است که سر از پا نمی‌شناسند

به‌ باوری می‌رسد

که بدن وقتی خواستنی‌تر می‌شود که دیده شود

این یکی از بنیادی‌ترین سازوکارهای اروتیسم است 


دلم تنگ است  

به‌تماشای باران  

برای شکفتن غنچه  


دلتنگی، خواستن را به فراسوی شهوت می‌برد

عاشق فقط خواهان وصال نیست؛ مشتاق فرایندِ بیداری‌ست

«تماشای باران»

 یعنی لذت از آهسته‌گیِ لب‌نوازی

به شکفتن غنچه،

که زیر دانه‌شبنم‌ها

با اشتیاق سوزان،

به لحظه‌ی آماده‌گی پذیرائی،

 از قدبرافراشته‌ساقه‌ی معشوق،

 می‌رسد.

آرزوهای معشوق را در شفافیت خود آینه‌‌گری

 می‌کند

و معشوق، درخشنده‌گی آن را در چشمان عاشق،

 می‌خواند.


شکوه اوج

در ایستائی زمان است

دیدارمان را تنظیم نکنیم  

هم‌زمان برسیم  

به‌لحظه‌ای  

که عشق را می‌شناسد  

به‌لحظه‌ای  

که تعریفِ همیشه‌های ما می‌شود  


«دیدارمان را تنظیم نکنیم / هم‌زمان برسیم»

این بخش بسیار هوشمندانه است

«رسیدن» 

در شعر اروتیک غالباً کنایه‌ای از اوجِ عاطفی و تنانه است

شاعر از هماهنگیِ دو تن حرف می‌زند

زمان نیز «بی‌معنا» می‌شود؛ 

یعنی شکیب ناآرام، با شور و شوق

در انتظار فوّاره‌ی خواهش

لحظه‌ را بی‌زمان می‌کند.

 می‌رسند

«به‌لحظه‌ای / که عشق را می‌شناسد»

 «لحظه‌ای که تعریفِ همیشه‌های ما می‌شود»،

لحظه‌ای که ارگاسم مشترک را عشق تعریف می‌کند

 این فراخوان برای «هم‌زمانیِ درآمیختن اشتیاق» نشان‌دهنده‌ی آن است

که در لحظه‌ی اوجِ پیوند، اراده‌ی منطقی از میان می‌رود

 و تنها شوق تنیده‌گی‌ست که فرمان می‌دهد.

  «شکوه اوج، در ایستائی زمان است»

و آن لحظه‌ی فیزیکی را در همیشه‌های خاطره می‌سپارد.


قلب‌های‌مان  

شکل هم،  

برای هم می‌تپند


«قلب‌هامان برای هم می‌تپند»

در بازتاب نرم‌لیسی و گرم‌نوازی لایه‌های بیرونیِ تن

صدای بی‌تابانه‌خواستن، در اوج تپش‌های قلب شنیده می‌شود

 فراز‌ها در مدار بوسه، برجسته‌تر

 فرودها در نوازش سرانگشتان، داغ‌تر،

هوس در سایه‌دار‌ترین انحنای اندام عاشق،

 معشوق را بخود می‌خواند

چشمه‌گاه تنگ‌اش در انتظار نرم‌لغز زبان او

و بوسه‌های او به جوشش درمی‌آید

 خواستن در احساس، به دیوانه‌گی ناسیرابی می‌رسد  

و تپش قلب‌ها را هم‌آوا و هم‌شکل‌ می‌کند

 

تندترین نفس‌های‌مان را  

آسوده بکشیم  

در تنگ‌ترین نقطه‌ی جهان،  

در آغوش من


تضاد میان

 «تندترین نفس‌ها» و «دل‌آسوده‌گی»

 اوج اروتیسم شعر را می‌سازند

التهاب، درون آرامش.

«تنگ‌ترین نقطه‌ی جهان» 

فضای فشرده‌ی تن‌ها در لحظه‌ی آغوش‌بهمی‌ست

 و این‌که شعر با «آغوش من» تمام می‌شود، 

نوعی تملک نرم و عاشقانه دارد؛ 

مانند آرامش ماه، بر سینه‌ی دریا

  «تنگ بودن» هم

 نه بمعنای محدودیت،

بل‌که هوسک‌ناکترین تمنّا 

و بی‌صبرانه خواستن معشوق است

 به آب‌تنی،

در تنگ‌‌نای بی‌تابانه‌تشنه‌گیِ جویبار لای ران‌های عاشق.

پسِ شستن سرو معشوق در گرمای ریزآب تنگیِ جویبار خود، 

غنچه لرزان از میان برگ‌لب‌های درونی و قطره‌شبنم‌ها، بیرون می‌تابد

 عاشق، در آهسته‌گی فرود، تولد دیگر پیدا می‌کند،

و تمامیت هستی را در نرم‌حلقه‌ی اوج خود می‌بیند،

و معشوق التهاب، هیجان و لرز او را با پیچاب نرم بوسه‌ها،

در خاموشانه‌گی‌او می‌نوشد.


—*—

جمع‌بندی


زبان شعر، نرم و مخملی است.

شاعر به‌جای توصیفِ «اندام»، به توصیفِ «احساسِ اندام» پرداخته است. 

 به جای آن‌که نگاهی ابزاری به تن داشته باشد،

 تن را ستایش‌گاهی می‌بیند که در آن زیبائیِ یک اتفاق (عشق‌بازی) در حال وقوع است.

شعر هرگز به توصیف عریان تن نمی‌رسد،

 اما سراسر از تن عبور می‌کند.

دل‌بسته‌گی پیچ‌و‌خم‌های اندام عاشق را به بوسه‌لیسی و لب‌نوازی معشوق،

در مناسب‌ترین استعاره‌ها نشان می‌‌گستراند.

 همین تعلیق میان پوشیده‌گی و میل، به آن کیفیتی شاعرانه و اغواگر می‌دهد.


 استفاده از واژه‌ی «تن‌خواسته» انتخابی جسورانه و نجیبانه است 

که مستقیماً به موضوع اشاره می‌کند

 بدون آن‌که از دایره‌ی ادبِ زیبایی‌شناختی خارج شود.

استفاده از واژه‌ی «آینه» در ابتدا و میانیِ شعر

 (آینه‌ی نگاه)

 به اثر، جنبه‌ای خودشناسانه می‌دهد. 

معشوق در این شعر، تنها یک ابژه‌ی جنسی نیست، 

بل‌که آینه‌ای است که عاشق، زیباییِ پنهانِ خود

 (غنچه‌ی در شکاف نهان) 

و بوسه‌گاه بوسه‌های معشوق

را از پشت چشمان او تماشا می‌کند. 

این یعنی:

 «من در تو، زیباترینیِ نسخه‌ی خودم را می‌بینم.»


پایان‌بندی: 

 در «تنگ‌ترین نقطه‌ی جهان»

 بسیار ضربه‌زننده و از نظر حسی، اقناع‌کننده است.

 مخاطب را از فضای انتزاعی مهتاب و بهار، 

به واقعیتِ ملموسِ یک آغوش می‌کشاند.

  نگاه من در هر بند، فرصت توقف و لمس بیش‌تری می‌یابد، 

و می‌دانم که چیزهای بیش‌تری در این مورد خواهم نوشت.

،رهگذر،

با صمیمیت خاص خود مالکیت را از متن برمی‌دارد

و خوش‌حالیِ آزادانه‌‌خوانش استعاره‌ها را،

 به‌نگاه خواننده می‌سپارد.

به نظر من جذب‌انگیزی شعر او، در سبک واژه‌چینیِ منحصربفرد او نیست

جذب‌انگیزی در پژواکی‌ست که کلامش در احساس خواننده، می‌انگیزاند.


 پایان با 

«در آغوش من»

 همچون ضربه‌ی نهایی، 

شعر را در نقطه‌ای فشرده و پرقدرت می‌بندد.


مواظب حیات خودت باش

تا بیمِ از دست‌رفتن عشق را نداشته باشی

مریم خسروشاهی


شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

باغ شبنم

باغ شبنم شفق بر غنچه‌های تنم، پرده از مهتاب می‌گستراند اسم کوچک‌ات رمزی‌ست  برای بافتن بر گیسوان شفق، دور‌بودن‌های نزدیک‌مان را  دوست‌ می‌دا...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان