۱۴۰۵ فروردین ۱۴, جمعه

پژواک خیال


پژواک خیال


دستم به‌گردن احساس

تصویر تو را می‌نوازد

در رنگین‌کمان آرام مهتاب،


 در خلوت نفس‌هایم، با خیال تو تنهائیم

پژواک بوی تن‌ات را

 به ژرفای نفسم می‌سپارم،


تنها صدا،

 تپش لغزی است

 که لای پستان‌هایم می‌پیچد


خواستن‌ام

تنها تو را می‌فهمد

چون سپردن بی‌اختیار گوش

به لالائیِ تن‌نواز شب،


تنم را

چون شمعی، در نسیم نام تو

قلبم را 

چون ‌پرنده‌ای در آسمان نگاهت،

همه‌ی خواهش‌های پنهانم را

چون موجی بی‌قرار

به فانوس دریای آغوش تو

می‌سپارم


زمان در تندیِ نَفَس‌هایم، 

آهسته‌ می‌گذرد

 برق نگاهت را در آینه‌ی آرام شب

 تماشا می‌کنم

سرو استوارت را می‌بینم 

که در نسیم نمناک لبانم قد می‌کشد


هوسی که در خنکای سرانگشتان تو بود،

انگشتانم را به روشنائی رویا،

 در شیب‌گاهم می‌برد 

به تمنّای نوازش،


 دو گل‌برگ نازک پرنیانم

بیاد

نسیم آب‌ناک نفس‌هایت،

 می‌لرزند


غنچه‌ی شبنم‌آلود لای ران‌هایم

 پیچ‌آب وِلَرم لبانت را

 در نرم‌لیسیِ زبانت،

بیاد می‌آورد


  فاصله‌ها در سایه روشن خیال من

به یک پرده‌ی نازک ابریشمین

مانند-اند

به اندازه‌ی یک تپش

تن‌نزدیکم

 به 

تو


نزدیک شدن‌، در اندامم تکرار می‌شود

هر نفسم قصه‌ی بازیِ عشق را باز می‌گوید

نگاهم تو را امشب‌ هم عریان می‌بیند

آماده

برای آب‌تنی،

 در برکه‌ی تنگ آغوشم،

که با نرم‌ترین لرزش‌ها

اسم کوچک تو را تکرار می‌کند 

که

بیا 


رهگذر

 https://didarto.blogspot.com/

  https://www.facebook.com/didar.didareto 



—*—

روژن سلجوقیان

با

«پژواک خیال»


«پژواک خیال»

یک «تن‌نوشت» است؛ 

بستری‌ست که لرز خواهش، بوی تن و تن‌نوازی،

در لایه‌های رویا،

 پخش می‌شوند. 

واژه‌‌های

«شیب‌گاه» «نرم‌لیسی» 

«پژواک» «تُندیِ نفس»

«لای پستان‌ها» و « سرو استوار»

 تنیدن دل‌دار در وجود دل‌داده‌ی خود،

ترکیب‌های حسیِ چند لایه و جسورانه‌‌ای‌اند.


قطعه،

  یک میلِ موج‌دار، تنانه و درونی‌ست

 که از نفس شروع می‌شود، 

به لرزش می‌رسد،

 و در اوج،

 دیدار یگانه‌گی را تجربه می‌کند

یعنی یک عشق‌بازیِ عاشقانه‌ی کامل در عالم خیال.

با این‌که از ابتدا تا پایان، بر لبه‌ی نازک، میان لمس و تخیل حرکت می‌کند؛ 

تعادل شاعرانه‌ای را بین استعاره و صراحت، حفظ می‌کند.

حرکتِ آهسته‌ی تنانه‌ای‌ست
از سایه به گرمای حضور،
از تصویر به هم‌شانه‌گی،
از خواه‌سایه به خواه‌تن.


قدرتش در لحظه‌هایی‌ست که
زبان،
به‌جای توصیف،
خودِ تن می‌شود.

خواهش تن را نمی‌گوید

بل‌که اتفاق می‌دهد

گاهی به سمت کلیشه‌های شاعرانه می‌رود، 

اما در نظم بخش‌ها، سَیَلان کلام،

 بسیار خلاق است
و به اروتیسم کام‌جویانه‌ی زنانه، بیش‌تر نزدیک می‌شود.

  
«دستم به گردن احساس،

تصویر تو را می‌نوازد

در رنگین‌کمان آرام مهتاب»


این نه لمسِ تنِ معشوق،
که حلقه‌زدن بر گردنِ او در خیال است

و این فاصله‌گذاری بین واقعیت و خیال، حس اشتیاق را

عمیق‌تر و ظریف‌تر می‌کند.


تصویر، نواخته می‌شود، نه با شهوتی آشکار،
که با نوعی خواه‌سایه

  که هنوز تن‌بوده‌گیِ لمسی ندارد و مثل نسیمی‌ست که می‌گذرد.


«پژواک بوی تن‌ات

به ژرفای نفسم می‌سپارم،»


بوی تن، دیگر استعاره نیست،
تن‌نزدیکی از پشت یک نازک‌پرده،
و نفس، محل نگهداری آن است

که لرز تن معشوق را در عمقِ رانه‌ی نزدیک‌خواهیِ عاشق، 

بازسازی می‌کند

 فانتزی ذهنیِ اندام معشوق، به حافظه بَدَل می‌شود

و آن‌چه عاشقانه‌گی هوس را در لحظه‌ها جاری می‌کند،

 نه تصویر،
که «بو-یاد» است؛
نوعی تن‌حافظه که آمیخته با آغوش‌نوازی ماندگارتر شده‌است.


«تنها صدا،

 تپش لغزی است

 که لای پستان‌هایم می‌پیچد»


این ترکیب، نه توضیح است،
نه تشبیه
خودِ اتفاق در اروتیسم
 انتظار است.

بازگشت به فاصله، اما بسیار کوتاه‌تر.

 «یک تپش»

هجوم نرم‌لرزی‌ست که از مرکز دایره‌ی ناف آغاز،

 در قفسه‌ی سینه و حجم پستان‌ها پیچ می‌خورد،

و ژرفای وجود، فراز و نشیب اندام را فرا‌می‌گیرد.

 خواهش این لرز،

 نزدیکی پیوند دو موج در دل یک دریا را

 پی می‌جوید.

تنشی پیشینه‌ساز،

 به گسستِ دوگانه‌گی‌ست.
که عاشق تماشاگر ساکن این اتفاق زیبا نمی‌‌تواند بماند
بل‌که در هیجان برآمده‌گیِ نوک پستان‌ها، دندان به‌لب می‌فشارد.

و محبوب نیز دل‌داده‌ی خود را در سنگینی انتظار،

تنها نمی‌گذارد

 و گرمای تن‌خواهی را
در خوش‌تراشیِ شگفت‌انگیز تندیس تمنّا،

نشان می‌دهد.


«خواستن‌ام

تنها تو را می‌فهمد

چون سپردن بی‌اختیار گوش

به لالائیِ تن‌نواز شب»


«لالایی» تضادی جالب با «خواستن» 

ایجاد می‌کند

تن‌کشش، در آرامش لالائی،

 هرچه آرام‌تر،

 ژرف‌‌ناک‌تر 

و ناسیراب‌تر می‌شود

این‌جا با نوعی میل‌آرام مواجهیم؛
نرم‌نیازی، که فریاد نمی‌زند،
بل‌که در نیمه بیداریِ بازیِ عشق

 مِهرآغوشیِ خود را باز می‌کند.

شب، تن‌نواز است
و گوش، بی‌اختیار.

این تشبیه، بندِ تسلیم است
اما نه تسلیمِ شکست،
بل‌که تسلیمی به‌انتخاب خویشتنِ عاشق،

به‌ سپردن جان‌وتن به کام‌‌جوئیِ معشوق،

خودش را در اختیار «آهنگِ تنِ معشوق» می‌گذارد؛

 با عمیق‌ترین شادی از تسلط دل‌دار خود.


«تنم را

چون شمعی، در نسیم نام تو،

قلبم را 

چون ‌پرنده‌ای در آسمان نگاهت،

همه‌ی خواهش‌های پنهانم را

چون موجی بی‌قرار،

به فانوس دریای آغوش تو

می‌سپارم»


شمع:

 ذوب‌شدن، گرم‌شدن، نرم‌شدن

پرنده: 

سبک‌شدن، رهائی در اوج

موج:

 بی‌قراری، کشش در رفت‌وگذار،

یعنی  تن‌سپاری کامل.


«فانوس دریای آغوش تو»
تصویری‌ست که نشان می‌دهد:
امواج تن عاشق، ساحل می‌خواهند،
اما نه برای رام‌شدن،

بل‌که از بین بردن فاصله‌ها،

 و در آغوش کشیدن «گرم‌نورفانوسِ» دریای آغوش معشوق.


«زمان در تندیِ نَفَس‌هایم، 

آهسته‌ می‌گذرد

 برق نگاهت را در آینه‌ی آرام شب،

 تماشا می‌کنم

سَروِ استوارت را می‌بینم 

که در نسیم نمناک لبانم قد می‌کشد»


زمان،
در برابر تن،
شکست می‌خورد.

تضاد «تُندی نفس» و «آهسته‌گیِ زمان» 

 تجربه‌ی شهوانی عاشقُ‌معشوق را کش‌دار می‌کند.

و ایستادن‌شان را در زمان نشان می‌دهد.

  همان پارادوکس آشنای لحظه‌ی پیوند، در هم‌آغوشی،

حالتی‌ست که در لحظات بی‌زمانی اوجِ ارگاسم،

 تجربه می‌کنیم،

که تاب‌آوریِ شکیبائی در آن لحظه، نهایت آرزوهای‌مان،

 قرار می‌گیرد.

«سرو استوارت»
 نماد کلاسیک ستون شوق، در قامت معشوق است،

 در ایستاده‌گی، اوج خواستن و شهوت، 

با رنگ اروتیک ملایم.

اگرچه زیباست،
اما بوی سنت می‌دهد

سنت اما اگر نشکند،
بار می‌شود.

با این‌حال،
«قد کشیدن در نسیم لب‌ها»
شعر را نجات می‌دهد،

و حرکت را زنده‌تر می‌کند.

 «هوسی که در خنکای سرانگشتان تو بود،

انگشتانم را به روشنائی رویا،

 در شیب‌گاهم می‌برد 

به تمنّای نوازش»


رویای دل‌پذیریِ سرانگشتان، نه فقط ناز‌نوازی می‌کند،

بل‌که آغازین بیدارگری‌ست که هوس‌نوازی و دل‌بری‌ را 

جهت می‌دهند،

و جست‌جوی غنچه لای ران‌ها می‌کند،

 در شیب‌گاه مخملین آغوش. 

«شیب‌گاه»
واژه‌ای‌ست 

نه صریح،
نه مبهم

که خوش‌تر نشسته،

 اشاره‌ای ضمنی‌ست به تپّه‌ی مخملین پایین ناف،

  بدون صراحت مستقیم.

در چنین واژه‌چینی، با خواه‌لغزشی روبه‌رو هستیم:
 که به پایین،
و به سوی کشف زنبقی در چشمه‌سار خواهش،

می‌لغزد.


«دو گل‌برگ نازک پرنیانم

بیاد

نسیم آب‌ناک نفس‌هایت،

 می‌لرزند»


اشاره به نرم‌نمی لبه‌های تنگ‌آب لای ران‌هاست 

 لرزش،
زیباترین اتفاق این بند است

 تحریکی‌ست پوشیده، که از پشت زانو‌ها شروع می‌شود

و تمام اندام را با نرم‌آغوشی شیرین، فرامی‌گیرد،

یعنی آغوش، در آستانه‌ی گشایش پذیرائی از محبوب خویش است

  سخن،

 در لبه‌ی تیغی‌ست

که اگر یک گام جلوتر بگذارد
از شعر می‌افتد،

اما هنوز ایستائی در لرز را
به کمک موسیقی واژه‌ها،

حفظ می‌کند.


«غنچه‌ی شبنم‌آلود لای ران‌هایم

 پیچ‌آب وِلَرم لبانت را

 در نرم‌لیسیِ زبانت

بیاد می‌آورد»


  استعاره‌هایی‌اند از نمناکی و سَیَلان هوس،

در طوفان بوسه‌لیسیِ معشوق،

آن غنچه‌ی نیمه‌باز، در باغ آغوش عاشق، 

 و آماده‌‌کردن حلقه‌ی موج لذت، 

به لحظه‌ی چشم‌روشنیِ دیدار شاخه با غنچه.

فاصله،
تقریباً حذف می‌شود

نسیم گرم نفس‌‌های معشوق، با خیسیِ لبانش ،

نم‌پیچ می‌خورد،

 بر لبان حلقه‌ی پرنیان عاشق،

و صدای سِفت‌‌برآمده‌گیِ غنچه را در آن تنگ‌نای ریزآب،

 می‌شنود، 

که بیاد دیدارِ قد‌کشیده‌ساقه،

 شکوفه می‌زند.

 موسیقی واژه‌گان بسیار قوی است.

ممکن است برای برخی مخاطبان صریح تلقی شود،

 اما هنوز شاعرانه باقی می‌مانده.


«فاصله‌ها در سایه روشن خیال من

به یک پرده‌ی نازک ابریشمین

مانند-اند

به اندازه‌ی یک تپش

تن‌نزدیکم

 به 

تو»


به‌دریافت من این فاصله نیست،
مکث است

عاشق، در مرزِ رسیدن، به انتظار ایستاده‌،

و به اندازه‌ی یک تپش، تن‌نزدیکِ معشوق است

چون نفس‌هایش کوتاه‌تر از فاصله‌اند

«پرده‌ی ابریشمین»

نیز

  فاصله‌ای‌ست که خود را، دعوت به کناررفتن می‌کند

 و در شُکُوه نزدیکی عاشقُ‌معشوق، 

در آسمان کوچک نرم‌راه اوج عاشق

رنگین‌کمان خواهش است.


«نزدیک شدن‌، در اندامم تکرار می‌شود

هر نفسم قصه‌ی بازیِ عشق را باز می‌گوید

نگاهم تو را امشب‌ هم عریان می‌بیند

آماده

برای آب‌تنی،

 در برکه‌ی تنگ آغوشم،

که با نرم‌ترین لرزش‌ها

اسم کوچک تو را تکرار می‌کند 

که

بیا»


« بازی عشق» 

به نظر کلی‌ می‌آید

اما با 

«برکه‌ی تنگ آغوشم»

 تصویری تازه و خوش‌آهنگ می‌سازد

«برکه‌ی تنگ آغوشم»
تصویری‌ست که

 هم محدود،
و هم پذیرنده‌است

«تکرار نام»
دعوتی‌ست بی‌واسطه،

از یک تجربه‌ی عشق‌بازی،

که شعر را شخصی می‌کند
به یک پذیرش، در تن‌حریم خصوصیِ عاشق.


 این‌جا هجوم نرم تن،

 به صدای لرزان تبدیل می‌شود،
 صدائی که فراسوی واژه‌ها 
به جیغ خوش آهنگی می‌ماند

که پروانه‌هارا به‌پرواز،

 درمی‌آورد

و آخرین تن‌پوش است

 پیش از آرامش تُندرفشانیِ اخگر معشوق،

با ستاره‌ی روشن مهتاب عاشق،

که چشم‌روشن دانه‌شبنم‌ها

بیا

بیا

را 

نفس،نفس می‌زنند.


—***—

جمع‌بندی

اوج اروتیک متن.

اروتیسم آشکار، در پوشش نرم استعاره‌هاست

«بِرکه»

 آغوش به‌عنوان دل‌درآمیزی، تن به‌عنوان زبان خواستن.

«آب‌تنی» 

 زیر باران رنگین‌کمان عشق، با تن‌پوش آغوش.

«تکرار اسم کوچک» 

 شخصی‌سازی در آمیختن میل، با ترانه‌ی نمناک رفتُ‌گذار.

پایان‌بندی،

تن عاشق، دعوت‌گر، نزدیک و بوسه‌محور است

که در رویای دل‌پذیر آغوش،

لبان خیس معشوق،

 صدای سفت‌‌برآمده‌گی را 

از درز پنهان لبان درونیِ عاشق،

 می‌شنوند


روژن سلجوقیان



جلال ‌آل‌احمد پیام‌آور جنگُ‌و‌دروغ

  


جلال آل‌احمد پیام‌آور جنگ‌ودروغ 
بازگشت نسبی او(جلال آل‌احمد) به دین و امام زمان 
راهی بود بسوی آزادی از شر امپریالیزم و احراز هویت ملی
سیمین دانشور، غروب جلال صص۲۱-۲۲

چگونه از «دروغ»، کَره‌ی سیاسی بگیریم؟
 آل‌احمد در خدمت و خیانت روشنفکران چند صفحه‌ای را سیاه می‌کند 
در شکایت از این‌که چرا روشنفکر و روزنامه‌نویس ما در بدبینی نسبت
 به‌کارکرد سیاسی مذهب، کورکورانه از روشنفکران متجدد غربی تقلید می‌کند.
 مگر خودش فکر ندارد و نمی‌تواند اسلام را مذهبی متفاوت از مسیحیت ببیند
 و تحلیل کند!؟ 
بعد هیجان‌زده گرامشی و مارکوزه و یکی دو نفر 
از روشنفکران چپ منتقد اروپا را معرفی می‌کند
 که یعنی به‌بینید! 
تازه از روی دست روشنفکر غربی امروزی هم بخواهید بزنید، 
باید به‌ کارکردهای مثبت مذهب از جمله در مبارزه 
علیه استعمار، استبداد و امپریالیسم اقرار کنید
 و این‌جا رواج دهید!
 چرا که سال‌هاست که ما «معمول» و آن دولت‌های غربی «عامل» بوده‌اند
 و اکنون وقت استقلال فکری و استقلال سیاسی‌ست:
 … اگر روشنفكر را «وجدان بیمار» یک جامعه فرض کنیم - چنان‌که سارتر و راسل
 و دیگران در مورد فرنگ کرده‌اند 
 وقتی این «وجدان بیمار» در جوامع اروپایی و آمریکایی 
از غارت استعمار فریاد می‌زدند، 
«وجدان بیمار» 
اما بیدار ممالک غارت‌شده باید از غارت‌شدن به‌دست استعمار بنالد. 
اولی به‌دلیل شرکت غیرمستقیم در «عامل بودن» 
و دومی به‌علت شرکت غیرمستقیم در «معمول بودن.»
 پس اگر اولی ممانعت می‌کند از غارت کردن، دومی باید ممانعت کند از غارت شدن. (۱)
 آل‌احمد مُرد و هرگز ندید که آن بدبینی نسبت به کارکرد سیاسی مذهب
 که محصول انقلاب مترقی مشروطه بود 
و در بطن گفتمان سیاسی روز وجود داشت، 
کاملا بجا بود.
 همچنین این توفیق را نداشت که عصر زوال آن «عاملیت»ی را ببیند
 که گمان می‌کرد رژیم پهلوی، مجرای اعمال آن است. 
آیا می‌توان او را به‌عنوان کسی به‌خاطر آورد که صادقانه می‌خواست 
که «معمول» و «معمولی» نباشد!؟
 آیا آل‌احمد را می‌توان چنان‌که هوادارانش «متفکر» می‌نامند،
 اصولا متفکر دانست؟
 داوود مهدوی‌زادگان، عضو هیات علمی پژوهشگاه علوم انسانی 
و مطالعات فرهنگی، 
در مقاله‌ای با نام از جان آل‌احمد چه می‌خواهند؟
 با مروری گذرا به عقاید کسانی که آل‌احمد را مسبب وضع فعلی می‌دانند، 
نهایتا نوشته خود را با این پرسش به اتمام می‌رساند:
 … لیکن پرسش اولیه در انجام چنین پژوهشی‌هایی آن است
 که میراث آل‌احمد را حول چه مفهوم کلیدی می‌توان تحقیق کرد؟. 
از آن‌چه گفته شد می‌توان فهمید که کانون توجه به سیدجلال آل‌احمد 
همان مفهوم غرب‌زده‌گی است.
 آنچه جلال را از یک نویسنده برجسته ادبی فراتر برد 
و در متن توجهات عام قرار داد،
 پرداختن به مساله عام سیاسی و اجتماعی است. 
مسلما پرداختن به مساله ادبی مهم نمی‌تواند تا این اندازه فردی را عام‌البلوا سازد. 
حالا بعد از فرض کانونی بودن غرب‌زده‌گی، پرسش‌های بسیاری را 
می‌توان پیرامون آن طرح کرد. 
چرا غرب‌زده‌گی آل‌احمد مهم است؟ 
و چرا باید آن را خواند؟ 
چه تفاوتی میان غرب‌زده‌گی آل‌احمد با غرب‌زده‌گی دیگران وجود دارد؟ 
چرا آل‌احمد از نظر برخی خطرناک است؟
 و چرا باید او را زوال‌یافته فرض کرد؟ 
آیا غرب‌زده‌گی آل‌احمد ایدئولوژیک است؟
 آیا او در کار گفتمان‌سازی بوده است؟
 اساسا موضوع غرب‌زده‌گی آل‌احمد چیست؟ 
چه تفاوتی میان غرب و غرب‌زده‌گی وجود دارد؟ (۲)   
 پرسنده پرسش‌های بالا، خود حوزوی‌ست و نسبتش با شرایط جاری کشور، 
نسبت یک برنده است نه بازنده؛ 
چنان‌که همدلی خود را از میراث گفتمانی و سیاسی آل‌احمد هم پنهان نمی‌کند. 
اما پرسش‌های او بجاست و نگارنده تلاش می‌کند با ارجاع به کتاب
 در خدمت و خیانت روشنفکران که کم‌تر از «غرب‌زده‌گی» آل‌احمد
 مورد استناد قرار گرفته، به‌این پرسش‌ها پاسخ دهد.
 اما پیش از آن‌که نقطه کانونی دیدگاه آل‌احمد و همفکرانش، از راه توجه 
دوباره به آن‌چه از خود بجا گذاشته‌اند، مرئی شود،
 واضح است که دیدگاه آن‌ها
 در قالب یک نظم سیاسی، 
تحقق پیدا کرده و در بوته‌ی آزمون تاریخی قرار گرفته است. 
تجربه چهار دهه اخیر بر کارکرد ویران‌گر تمامی آن‌چه رئوس مواضع
 فکری- سیاسی آل‌احمد و همفکرانش بوده، دلالت می‌کند 
و اگر مبنای صحت و سقم ایده‌های سیاسی و اجتماعی، 
ماحصل آن ایده‌ها برای جامعه است،
 غلط بودن‌شان از بیخ و بنیان به اثبات رسیده است
 از جمله همین خوش‌بینی
 به کارکرد سیاسی مذهب و متولیان آن.
 شاید به این فکر کنید 
که اگر آل‌احمد زنده بود و می‌توانست آزادانه بیاندیشد و بنویسد،
 امروز چه مواضعی ابراز می‌کرد!؟
 علی شریعتی چطور!؟
 احسان طبری چطور؟
 شاید کسانی فکر کنند که ما هرگز نمی‌توانیم به این سوالات پاسخ دهیم.
 اما همان‌ها احیانا می‌پذیرند که می‌توانیم انتظار داشته باشیم 
که آن قافله فکری
 که از تقلید روشنفکر خودی می‌نالید 
و دعوت به استقلال فکری و سیاسی می‌کرد،
 لابد باید قابلیت‌های تحقق چنین آرزوی بزرگی را دست‌کم خود داشته باشد.
 یعنی باید قدرت تعقل و شجاعت برخورد با واقعیات را داشته باشد.
 نسبت «ایده» و «فکت» را بفهمد و تشخیص دهد حوادث واقعه، 
له صحت و اعتبار کدام ایده و علیه کدام است.
 خود را به-روز کند و سودای جوانی را با محک گذر زمان، تعدیل کند. 
بنابراین منطقی‌ست که انتظار داشته باشیم اگر همفکران آل‌احمد،
 یعنی نماینده‌گان شاخص جریان روشنفکری ضدپهلوی، زنده می‌ماندند
 و این اوضاع و احوال را می‌دیدند، 
در مجموع مردمی شرمنده، سربه‌زیر و فروتن باشند
 و یا حداقل، به آن جسارت و دلیری که بودند دیگر نباشند!
 کم کم، آن‌چه دیده می‌شود، 
حکایت از این می‌کند که برای حرمت قائل شدن برای چنین کسان، 
باید به غایت، 
«مهربان»
 و همدل
باشیم و «شرایط آن دوران» را به خاطر آوریم
 یا تصور کنیم. 
این‌ها هم باید مخزن بصیرت‌هایی باشند با ترجیع‌بند
 «... ما کردیم شما نکنید... ما گفتیم شما نگویید...».
 بی‌ادبان سابقی که از روی بی‌ادبی‌ دیروزشان، 
باید امروز ادب سیاست آموخت. 
نه «حق- به- جانب‌»هایی که همان ترجیع‌بند ویران‌گر سابق را تکرار می‌کنند
 و به آنچه کردند می‌نازند و به قبرهای خالی فحاشی می‌کنند.
 اما با کمال تعجب می‌بینیم که صاحبان این نوع ذهنیت 
که آل‌احمد فقط یکی از نمایندگان آن است،
 همچون عروسک‌های کوکی که برای ادای چند کلمه مشخص، کوک شده‌اند،
 همان مواضع سابق را تکرار می‌کنند! 
تو گویی نوشتن و فکر کردن و ادبیات برای آنها، زمین مبارزه‌ایست 
که دشمنانش از پیش مشخص است و حتی اگر دشمن کشته و خاک شود،
 به قبر آن هم باید حمله کرد!
 شاید بتوان رضا براهنی را «آل‌احمد»ی تصور کرد، که توفیق داشته است
 که محصول مواضع خود را به عینه ببیند! 
با افتخار ادعا می‌کند که مطالبش
 (در ضدیت با رژیم سابق) را نشریات غربی منتشر کرده‌اند 
و مایه‌ی الهام نوام چامسکی هم شده است! 
می‌گوید خوب کردم که علیه 
نظامی که دست‌کم روی کاغذ «مشروط بودن قدرت» را پذیرفته بود
 شوریدم و خوشحال است که مورد مرحمت نظامی‌ست 
که قدرت خود را «مطلقه» می‌نامد
 و قداست را صفت تفکیک‌ناپذیر خود و دولت‌های خود وامی‌نمایاند. 
هیچ اثری از تاسف و شرمندگی در وجودش 
به جهت این کارنامه سیاسی نداشته است! (۳) 
نه فقط او نداشته، بلکه چنین وضعی در جمع کثیری از نمایندگان بجا مانده
 از این قافله فکری هم دیده می‌شود!
 درجا زدن در همان مواضع قبل، و حتی - این اواخر - فرار به جلو،
 و ادعای این‌که نظم سیاسی فعلی،
 دستاوردهایی هم داشته، و «عدالت اجتماعی» را 
تا حدودی محقق هم کرده، 
از این سرسلسله‌های کراوات‌زده به کرات دیده شده است!
 در عین‌حال قابل ملاحظه است که شمس، برادر جلال، در جایی از مستند
 «نویسنده بودن»
 اثر مصطفی آل‌احمد، به افتضاح تمام‌عیاری
که پس از ۵۷ گریبان‌گیر همه شد،
 اقرار می‌کند. 
در این مستند، از شمس آل‌احمد پرسیده می‌شود 
که بعد از قتل نویسندگان کانون نویسندگان، 
چه شرایطی حاکم شد!؟ 
پیرمرد می‌گوید: «ما همه غلاف کردیم... 
[با لبخند محو و بعد چند ثانیه مکث] از کون‌مون ترسیدیم!...» 
می‌پرسند قبل و بعد از انقلاب را چطور قضاوت می‌کنید؟ 
به صراحت می‌گوید وضع خیلی بدتر شد!... 
شمس، کوتاه‌مدتی پس از این مصاحبه، به علت کهولت سن درگذشت. (۴)
 در همین مستند، سه نفر از دوستان و همفکران آل‌احمد، 
علی‌اصغر خبره‌زاده، لیلی گلستان و علی دهباشی می‌گویند
 که او دروغ‌پردازی علیه دستگاه پهلوی را به عنوان استراتژی مبارزه تبلیغ می‌کرد
 و از جمله مبلغ افسانه قتل صمد بهرنگی توسط دستگاه بود.
 به‌عنوان یک نویسنده، خوب می‌دانست که خالق افسانه‌ها خود مردمند
 اما آن نوع «روشنفکری» که او مدنظر داشت، 
وظیفه جهت‌دادن به افسانه‌های مردمی را باید 
به عهده می‌گرفت تا مردم را علیه دستگاه بشوراند! (۵)
 وقتی دوستانش از مرگ او متاثر شدند، 
بنا به روایت علی دهباشی کسانی پیشنهاد کردند
 موافق با همین استراتژی مبارزاتی، مرگ او را قتل حکومتی جابزنند؛
 اما همسرش، سیمین دانشور با گفتن اینکه
 «جلال از بس عرق خورد و سیگار کشید مُرد» آن‌ها را منصرف کرده است! (۶)
 شمس آل‌احمد که با صراحت لهجه مخصوص به خودش اعتراف می‌کند
 که پیش از انقلاب وضع نویسندگان بهتر بود، از استثنائات این نسل است 
و نباید معیاری برای فهم ماهیت این جریان فکری قرار بگیرند. 
شاید واقعیت این است که این جریان «فکری» را کمتر باید 
به عنوان یک جریان «فکری» بازشناخت و تحلیل کرد. 
درد آل‌احمد و همنسلی‌هایش، برخلاف آنچه ابراز می‌کردند، original بودن
 و عاملیت فکری و سیاسی داشتن نبوده است. 
این‌ها امروز به «معمولیت» سیاسی خود می‌نازند
 و از دیدن «عاملیت» ارتجاع و عناصرش،
 به ارضاء روحی می‌رسند. 
دهه‌هاست که به‌ترجمه کردن از امثال همان 
گرامشی و مارکوزه و نسخه‌های جدیدترشان مشغول‌اند
 و درست مثل یک عروسک کوکی، فقط همان را می‌گویند که ۶۰ سال پیش می‌گفتند! 
دردآورتر از همه آن‌که نسخه‌های جوان‌تر اینها هم یا به کپی‌پیست کردن از اساتید خود مشغول‌اند
 یا سراغ مصاحبه گرفتن از این‌ها می‌روند! تا کی کسی پیدا شود 
و از «خدمت و خیانت» این قسم روشنفکری بنویسد.
 پس آیا کمترین نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این نیست
 که با نوعی مذهب و هوادارانش روبه‌رو هستیم!؟
 ذهنیتی که بر نوعی ایمان خلل‌ناپذیر استوار شده 
و بنابراین تن به آزمون واقعیت نمی‌دهد!؟
 و چون آن‌چه موضوع ایمان است، هرگز نمی‌تواند غلط باشد
 یا غلط از آب دربیاید، 
پس با دروغ هم که شده باید آن را اثبات کرد؟ 
شاید تا این‌جا بتوان همه را به پای نوعی شورمندی گذاشت
 که طبیعتا به زیاده‌روی هم می‌انجامد! 
اما می‌توان پرسید که این شورمندی خود برای چه بود!؟ 
موضوع آن ایمان چه بود؟ 
اگر موضوع همان ایمان هم دروغ بوده باشد چه!؟ 
در پایین تلاش می‌کنم نشان دهم که تا چه میزان می‌توان 
این نوع دروغ‌پردازی 
برای کره گرفتن در سیاست را 
محصول «حسن نیت» یا «اصالت» دانست
 و معطوف به چیزی غیر از تحقق یک سبک زندگی جعلی، غیرمعمولی
 و واکنشی تلقی کرد یا نکرد.
در جستجوی مذهب جنگ
همسرش، سیمین دانشور که به لحاظ فکری دقیقا در همین اردوگاه قرار دارد،
 در غروب جلال می‌نویسد:
 «… چرتکه نمی‌انداخت و اصالت داشت و اگر به دین روی‌آورد،
 از روی دانش و بینش بود، 
چرا که مارکسیزم و سوسیالیزم و تا حدی اگزیستانسیالیزم را
 قبلا آزموده بود و بازگشت نسبی او به دین و امام زمان راهی بود 
بسوی آزادی
 از شر امپریالیزم و احراز هویت ملی، راهی به شرافت انسانیت
 و رحمت و عدالت و منطق و تقوا؛ جلال درد چنین دینی را داشت…» 

ادامه را جمعه‌ی آینده می‌خوانیم

شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

باغ شبنم

باغ شبنم شفق بر غنچه‌های تنم، پرده از مهتاب می‌گستراند اسم کوچک‌ات رمزی‌ست  برای بافتن بر گیسوان شفق، دور‌بودن‌های نزدیک‌مان را  دوست‌ می‌دا...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان