۱۴۰۴ مرداد ۲۵, شنبه

دیروز جاویدان یا مدرنیته ؟(۲)


رمانتیسیسم غربی و رمانتیک‌های ما

من پیش‌تر و در جای دیگر به‌این موضوع پرداخته‌ام که  بسیاری

 از نخبه‌گان یا “روشنفکران” ما از زمان مشروطیت تاکنون در زمینه‌های مختلف، 

چه سیاسی چه ادبی و فرهنگی و…، رمانتیک می‌اندیشند.

[1] 

در این‌جا با طرح مسائل تازه‌‌تر

 به‌گسترش این موضوع می‌پردازم

 و به‌طور مشخص نگاهی می‌اندازم به پندار رمانتیک

 “ایرانشهری.”

هدف سید جواد طباطبایی در پندار “ایرانشهری”اش، آن‌گونه 

که خود مدعی می‌شود،

 رسیدن به

 “روزگار وصلِ اندیشه‌ی فلسفی ایرانی”

 به “اصلِ خود” است 

که آن را “راه مطلوب” برای “تجدید عظمت 

عصر زرین فرهنگ ایران

” یا “عظمت سیاسی، تاریخی و فرهنگی ایران زمین” 

[2]، 

مربوط به‌هزار یا هفتصد-هشتصد سال پیش، می‌داند، 

که اساس آن را بازگشت به گذشته می‌سازد.

 یعنی اگر افرادی مانند شریعتی و آل احمد و دیگران در پیش از انقلاب

 به‌بازگشت به‌شرایط جامعه‌ی قبیله‌ایِ صدر اسلام 

یا نظیر آن را 

در جهتِ راه نجات و رستگاری (راه سوم) تبلیغ می‌کردند

 که آن را 

“بازگشت به خویشتنِ خویش” 

(شریعتی)

 یا 

“آنچه خود داشت” 

(شادمان) و… می‌نامیدند،

 که نتیجه‌اش را در انقلاب 57 شاهدیم،

 طباطبایی با درهم‌‌آمیزیِ ایرانیت با اسلامیت،

 هم علاقه‌مندان به ایران باستان یا گذشته‌گرایان

 یا سلطنت طلبان را راضی می‌کند 

هم به اصطلاح “روشنفکران دینی” را

این نوع نگاه التقاطی مانند آن دیگران در پیش از انقلاب، از رویکردی رمانتیک

 نسبت به واقعیت‌ها حکایت دارد که به جای بهره از اندیشه‌ی اندیش‌مندان روشنگری 

و دستاوردهای مدرنیته، هنوز از گذشته فضایی آرمانی و شکوهمند می‌سازد

 و با رویکردی اسطوره‌ای به هستی در پی تجدید اندیشه‌های گذشته است

رومانتیک‌های غربی، به‌وِیژه رومانتیک‌های آلمانی،

 به عنوان پیشگامان ضدیت با فلسفه‌ی روشنگری، به گذشته‌ی قرون وسطایی

 و به اسطوره‌های کهن جان تازه‌ و جامه‌ی قداست بخشیدند و کوشیدند

 به احیای اسطوره‌ها، به‌ویژه سنتِ سده‌های میانی بپردازند. 

آن‌ها در حسرتِ بازگشت به دورانی بودند که مسیحیتی 

یکپارچه بر اروپا حکومت می‌کرد 

و هنوز با رفورماسیون دوشقه نشده بود. 

مضمون آثار نویسنده‌گان رمانتیک را آرزوی بازگشت به “عصر زرینِ” گذشته

 یا به قول نووالیس، شاعر رمانتیک آلمانی، “روزهای زیبا و درخشان” می‌سازد. 

در حالی که امروز می‌دانیم که در سده‌های میانی در اروپا،

 با استبداد  کلیسایی-پادشاهی و تسلط قوانین الهی برهمه‌ی آحاد اجتماعی و فرهنگی،

 سایه‌ی سنگینِ جهل و تاریکی و ستم چنان بود 

که روزنه‌ای برای گشایش سیاسی یا به‌طور کلی 

آزادی باقی نمی‌گذاشت.

در همین راستاست که توجه به فرهنگ و شعر واسطوره‌‌های شرقی دستورکار بسیاری

 از شاعران و اندیش‌مندان جنبش رمانتیک قرار می‌گیرد. 

یکی از دلایلِ این گرایش این بوده که شرق را به عنوان سرچشمه‌ی مسیحیت برآورد می‌کردند

 و بر این باور بودند که اروپای مسیحی باید به سرچشمه‌ی دین و فرهنگ خود رجوع کند

 و از آن سیراب شود.

 شیلنگ، “سخنگوی فلسفیِ شعر رومانتیک” آلمان، 

در همین رابطه می‌نویسد

 که ریشه‌ی مسیحیت در روح شرق نهفته است. 

باید  دوباره اساطیر شرق به اقیانوس شعر (اروپا) روان شود؛

 زیرا که شعر از علم و فلسفه‌ی ابتدایی شرق 

سرچشمه گرفته است.

 [3]

رومانتیک‌ها چنان نسبت به توّهمات خود ذوق زده شده بودند 

که خیال می‌کردند، 

چون مسیحیت از دلِ یهودیت برآمده، 

پس زبان عبری نیز “خواهر بزرگتر یا مادر 

زبان‌های اروپایی است.”

[4]

 این اشتباه با انتشار رساله‌ی “درباره‌ی زبان و دانشِ هند” (1808) اثر فریدریش شلگل،

 دیگر فیلسوف رومانتیک‌ها،  آشکار می‌شود.

 از این طریق متوجه می‌شوند که سنسکریت 

مادر این زبان‌هاست

 که با لاتین و یونانی و گوتیک و… و فارسی هم‌خانواده است.

رومانتیک‌ها در واقع به خاطر علاقه به احیای تاریخ گذشته که بر اسطوره‌ها بنا شده

 با ضدیت با فلسفه‌ی مدرنِ عصر روشنگری به‌دام 

خرافات افتادند،

 در حالی که اندیش‌مندان خردورزِ روشنگری، 

رجعتِ حسرت‌الود به گذشته

 و احیای اسطوره‌ها را پدیده‌ای ابتدایی و خرافاتی که با اندیشه‌ی علمی مغایرت دارد، برآورد می‌کردند.

رومانتیک‌ها، آن‌گونه که والِن‌شتاین، 

یکی از شخصیت‌های شیلر می‌گوید،

 در پی “دیروز جاودان” بودند، 

که در آگاهی اسطوره‌ای از هستی

 “بالاترین مقام را دارد و بسیار محترم است.”

 [5]  

آن‌ها به گذشته عشق می‌ورزیدند و به آن قداست می‌بخشیدند.

 اما اندیش‌مندان روشنگری برای ساختن آینده‌ی بهتر به مطالعه‌ و پژوهش و نقد تاریخ می‌پرداختند

 تا از نارسایی‌های گذشته بیاموزند و 

از آن به‌نفع پیش‌رفت جامعه بهره ببرند،

 نه این‌که مانند رومانتیک‌ها در گذشته اسیر بمانند

 و به همه‌ی آحاد گذشته و اسطوره‌ها یا سنت

 جلوه‌ای زیبا و شُکوهمند بدهند.

فیلسوفان عصر روشنگری اما می‌خواستند

 نور بر تاریکی بتابانند، 

آن‌گونه که کریستین توماسیوس(1728-1655)، فیلسوف آلمانی، امیدوار بود

 که “نورِ خِرَد، جهان را روشن کند.” 

(lumen ingenii)

[6]

 آن‌ها می‌کوشیدند با توضیح

 علمیِ پدیده‌ها به شناخت دست یابند،

 در حالی که رومانتیک‌ها با ذهنیتی عرفانی از روشنایی و شفافیت می‌گریختند

 و در فضای تاریکی، ناشفافیت و توضیح‌ناپذیریِ امور

 غرقه می‌شدند

 تا در خیال خود در ابدیت یا “دیروز جاودان” مستحیل شوند.

گذشته‌گرایی یا تاریخ‌گرایی رومانتیک‌ها

 با رویکرد تاریخی که فلسفه‌ی روشنگری در آن شکل گرفت ‌

که از آن طریق به روش علمی جدیدی در پژوهش‌های تاریخی دست یافتند، متفاوت است.

 فیلسوفان یا اندیشمندانِ روشنگری با خردورزی، با به چالش کشیدن و نقد گذشته 

در سوی اسطوره زدایی یا جادوزدایی، توانستند به مرزهای نوینی در علم و فلسفه

 و دیگر اَشکال آگاهی اجتماعی دست یابند.

 این چالش با نقد علمیِ دین و “کتاب مقدس” آغاز می‌شود

 و بعد به قلمروهای دیگر اندیشه می‌رسد.

 آن‌ها با نقد تاریخ و اندیشه‌‌ای که هم‌چنان در اکنون آن زمان کارکرد داشت، 

در جهت رسیدن به اندیشه‌ای نوین تلاش می‌کردند.

 در این راستا با نقد تاریخ و تقدس‌زدایی از آثار “مقدس” (تورات و انجیل)،

 آن‌ها را هم‌چون آثار ادبی یا اسطوره‌ای برآورد می‌کنند. 

گوته در “فاوست” (بخش اول)، جمله‌ی انجیل (یوحنا 1-1)، یعنی

 “در آغاز کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و خدا، کلمه بود” 

را بدین‌گونه با واقعیتِ هستی همگام می‌کند

 که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ اندیشه‌ی روشنگری است:

“در آغاز معنا (مفهوم) بود/ … / در آغاز نیرو بود / … / در آغاز عمل بود.”

 [7]

او در

 “یادداشت‌ها و رساله‌ها برای درکِ بهتردیوان غربی- شرقی” 

می‌نویسد:

“از آن‌جا که سخن بر سر آثار ادبی ِ شرقی است، جا دارد

 که از کتاب مقدس به عنوان کهن‌ترین مجموعه‌ی ادبی یاد کنیم. 

بخش بزرگی از تورات با بینشی برجسته و شورمندانه نوشته شده است

 و در پهنه‌ی هنر ِ شعر (آثار ادبی) می‌گنجد.”

 [8]

یا با مطلبی که دیدرو برای دائرة‌المعارف فرانسه نگاشت،

 تاریخی بودنِ “کتاب مقدس” مطرح شد و “اصل الهام تحت‌اللفظی کتاب مقدس

 نیروی خود را یکباره و برای همیشه از دست داد.”

[9]

اما رومانتیک‌ها به “حکم تاریخ” هم باور داشتند، 

چیزی که در مارکسیسم به شکل “ماتریالیسم تاریخی” جلوه نمود.

 مارکس با تأثر از فرگشت (تکامل) انواعِ داروین به تکامل اجتماعی کمونیستی می‌رسد؛ 

یعنی گمان می‌کرد که چون در طبیعت یا ماتریال، تکامل انواع از حیوانات پَست

 به عالی‌ترین شکل آن، یعنی انسان فراروییده است،

 پس همین فرگشت در تاریخ اجتماعی همچون حکم یا جبر تاریخی کارکرد دارد

 (ماتریالیسم تاریخی)

. مارکس  گمان می‌کرد که تاریخ اجتماعی از برده‌داری به فئودالیسم و سرمایه‌داری رسیده

 که به سوسیالیسم و کمونیسم فرا می‌روید. 

با این فرمول ساده قرار بود به بهشت کمونیستی دست بیابند 

که یادآورِ وعده‌ی بهشت در نزد دین‌هاست.

 تکامل انواع در طبیعت قانون‌مندی ویژه‌ی خود را دارد 

که با قوانین و پدیده‌های اجتماعی متفاوت است؛ 

زیرا که مناسبات اجتماعی محصول عمل انسان است نه طبیعت یا ماتریال

 (عناصر و عوامل فیزیکی و شیمیایی)

. بنابراین، حکم یا جبر تاریخی در مورد جامعه‌ی انسانی امری تخیلی یا اوهامی است؛ 

چرا که ساختار اجتماعی می‌تواند در شرایط متفاوت در جهتی پیش‌بینی نشده تغییر کند.

از این پندار مارکسیستی حتا واپس‌گرایانی چون علی شریعتی و جلال آل احمد هم

 برای نگره‌ی ارتجاعی خود بهره می‌برند

 که اولی از “سرنوشت تاریخی” و دومی از “جبر تاریخی” سخن می‌گوید. 

و حالا هم هواداران پندار “ایرانشهری” مدعیِ سرنوشت یا “تقدیر تاریخی” شده‌اند. 

اگر حکم یا تقدیر تاریخی در نزد مارکسیست‌ها رو به آینده دارد؛

 رومانتیک‌های ما مانند رومانتیک‌های سده‌ی ‌هجدهم در اندیشه‌ی احیای گذشته‌اند. 

اگر افرادی مانند شریعتی و آل احمد 

در پی احیا یا تجدید مناسبات اجتماعی در صدر اسلام ‌اند؛

 هواداران ایرانشهری در اندیشه‌ی “تجدید” تاریخ گذشته‌ی ایران‌اند

 که در گره‌خورده‌گی خود با اسلام مفهوم می‌یابد؛ 

یعنی می‌خواهند ایرانیت را به اسلامیت پیوند بزنند.

 بنا بر نظر طباطبایی، “در عصر زرینِ فرهنگ ایران،

 ترکیبی از معنویت جدید اسلامی- شیعی و فرزانه‌گی ایرانشهری شالوده‌ای فراهم آورد

 تا سامانِ ایران‌زمین که در واپسین سده‌های شاهنشاهیِ ساسانیان، 

نیروهای زنده و زاینده‌ی خود را از دست داده‌ بود، بر بنیادی نوآیین استوار شود

 و در درون امپراتوریِ اسلامی تشخّص ویژه‌ای پیدا کند.”

[10]

و حالا هم بر پایه‌ی پندار “ایرانشهری” قرار است که این “عصر زرین، تجدید” شود. 

پس بیهوده نیست که به اصطلاح “روشنفکران دینی” یا مریدان طباطبایی در ایران 

در دانشگاه‌ها یا مکان‌های فرهنگی-اجتماعی دیگر،

 درباره‌ی پندارِ“ایرانشهری” مدام جلسه و کنفرانس می‌گذارند

 و در این زمینه در نشریات خودی مرتب مقاله منتشر می‌کنند. 

اما به قول کاسیرر “پذیرش حکم تاریخ، به مثابه‌ی حکمی قطعی و مصون از خطا، 

جنایتی بر ضد مقام والای خِرَد است.”

[11]

در مجموع باید گفت که جریان رومانتیسیسم در غرب، ناسازگاری خود را 

با رشد شتابنده‌ی علم و اندیشه‌ی برآمده از روشنگری در همه‌ی پهنه‌ها به‌خوبی نشان داده ‌است.

 اگر اندیشه‌ی رومانتیک بر اندیشه‌ی روشنگری غلبه می‌کرد،

 غرب نمی‌توانست به پیش‌رفت در همه‌ی زمینه‌ها دست یابد.

 هر چند که شرق‌شناسان رومانتیکِ غربی مانند هانری کُربَن – که طباطبایی

 و دیگرانی مانند فردید و شایگان و… متأثر از او بودند -نیز با تأسی از نیاکانِ رومانتیک خود

 همچنان به تحسین از آگاهیِ اسطوره‌ایِ شرقی مشغول بودند و هستند‌

 و به آن‌ها قداست بخشیدند و می‌بخشند.

 این نوع شرق‌شناسان

 به شرقی‌ها تلقین می‌کنند که آ‌ن‌ها بهترین اندیش‌مندان را در خود پرورانده‌اند

 که هم‌چنان از برترین‌اند.

 بنابراین، نخبه‌گان شرقی هم گمان می‌کنند که بهتر است به جای اندیشه‌ی پیشرفته‌ی مدرن

 به همان اندیشه‌های پیش‌مدرن دلخوش باشند و به تجدید یا احیای آن بپردازند.

 به شرق‌شناسانی مانند هانری کربن باید گفت، 

اگر اندیشه‌های عارفان یا متکلمانی مانند سهروردی و ابن عربی و … هنوز

 از اندیشه‌های “فلسفی” مهم  در جهان امروز به‌شمار می‌آیند، 

خودتان که از همه‌ی دستاوردهای مدرنیته بهره می‌برید، 

چرا نمی‌خواهید اندیشه‌های پیش‌مدرنِ شرقی را در کشورهای خودتان پیاده کنید؟

 یا چرا در شرق زندگی نمی‌کنید تا از همه‌ی “مواهبِ” اندیشه‌های شرقی بهره ببرید؟ 

[12]

حالا فرض کنیم که، به قول طباطبایی، 

“در عصر زرین فرهنگ ایران”،

 “اندیشه‌‌ی فلسفی ایرانی”

 که عمدتن بر آمده از اندیشه‌ی شاعران و عارفان و متکلمانِ مسلمان

 مربوط به هزار یا هفتصد-هشتصد سال پیش است، 

بهترین اندیشه در دنیا بوده باشد، 

یا این‌که اندیشمندانی بودند که در زمان خود اندیشه‌های معینی را با توجه

 به محدودیتِ دانش و شرایط آن زمان ارایه می‌کردند 

که می‌توانست در محدوده‌ی زمان و مکان خود مؤثر یا راهگشا باشند.

 این اندیشه‌ها اگر هم ارزشی داشته باشند،

 آن ارزش باید در همان محدوده‌ی زمان و مکان معین یا به لحاظ تاریخی ارزیابی شود؛

 نه این‌که مانند ایده‌ی ایرانشهریِ بخواهیم به احیا یا تجدید آن اندیشه اقدام کنیم؛

 چرا که پس از گذشتِ سده‌ها، با پیش‌رفت دانش و فرهنگ و فلسفه و کشفیات شگرف علمی

 که با تحول و پیش‌رفت اندیشه‌ی مدرن همراه است، 

آن اندیشه‌ها یا ایده‌ها یا تصورات کهن یا کهنه یا پیش‌مدرن دیگر 

کارآیی خود را در جهت پیش‌رفت اجتماعی و حل بحران‌ها از دست داده‌اند

 و به جای آن‌ها 

اندیشه‌های نوین در شرایط دگرگونه‌ی مناسبات انسانی پیش روی جهانیان گشوده شده است. 

در زمان

 “عظمت عصر زرین فرهنگ ایرانی” 

نه هنوز از قانون اجسام سقوط ‌کننده‌ی گالیله خبری بود، 

نه خورشید مرکزی کوپرنیک،

 نه حرکت سیارات در مدار بیضی‌شکلِ کپلر در میان بود،

 نه نیروی جاذبه‌ی سیارات یا فیزیکِ نیوتنی می‌توانست موضوع اندیشیدن شود،

 نه شناختی از باکتری و ویروس بود

 و نه علومی مانند

 زیست‌شناسی و تکامل انواع و روانشناسی و جامعه‌شناسی شکل گرفته بود، 

نه هنوز الکیمیا به علم شیمی تبدیل شده بود،

 نه تئوری نسبیت اینشتین

 و فیزیک کوانتوم مطرح بود و… اینها و هزاران کشف و اختراع  

چنان بر اندیشه و مناسبات انسان غربی اثر گذاشت که به پدیداری اندیشه‌های نوین فلسفی، 

از شک دکارتی گرفته تا طرح خِرَدِ نابِ کانتی یا خردِ خودبنیاد، 

شکل‌گیری فردیت و تداوم و تکامل آن‌ها درعصر روشنگری تا امروز منجر شد

 که تصور انسان از هستی و تبیین جهان دگرگون شود و دستاوردهایی 

مانند آزادی، دموکراسی، سکولاریسم، حقوق بشر، برابری حقوقِ زن و مرد و… را

 به ارمغان آورد. 

دیگر فیزیک ارسطو و نجوم بطلمیوس و طب جالینوس یا ابن سینا

 یا باورهای دینی-اسطوره‌ای و اِشراقی و عرفانی توانایی برابری

 با اکتشافات جدید و اندیشه‌های نوین را نداشتند و ندارند. 

بنابراین، آیا پس از دو هزاریا هزار سال یا هفتصد – هشتصد سال،

 اندیشه‌ی ما هنوز نتوانسته از سطح اندیشه‌های آن عارفان یا شاعران یا متکلمان

 یا “فیلسوفان” که اندیشه یا ذهنیت، 

اخلاق و منشِ سنتی و غیرعلمی را نماینده‌گی می‌کنند فراتربرود؟ 

یعنی اندیشه‌ی ایرانی پس از سده‌ها، 

آن هم در عصر کامپیوتر و ماهواره یا تلسکوبِ جیمز وِب و هوش مصنوعی،

 هنوز تغییر و تحول نیافته که هم‌چنان به آثار آنان نیازمند است؟ 

اگر به جای بهره‌ وری از دستاوردهای نوینِ علمی، فلسفی و فرهنگی

 که بر خردورزی استوار است، 

در جهت احیا یا “تجدید” سنت و گذشته که عمدتاً بر استبداد شاهی یا سلاطین

 و بر آگاهی یا اندیشه‌ی دینی-اسطوره‌ای یا عرفانی  پایبند بود

 و امروز دیگر نمی‌تواند همخوان با شرایط داخلی و جهانی راهگشا باشد، 

اقدام کنیم، جز تکرار تاریخ نتیجه‌ی دیگری نخواهد داشت

(۱)

برای آگاهی بیشتر مراجعه کنید به محمود فلکی: 

نقش بازدارنده‌ی عرفان در رشد اندیشه در ایران. کلن (آلمان)، انتشارات فروغ، چاپ دوم، 1402

[2] سید جواد طباطبایی: زوال اندیشه‌ی سیاسی در ایران، تهران، کویر، 1373، ص 285-283

[3] Konrad Burdach: Goethes West-östlicher Divan in biographischer und zeitgeschichtlicher

Beleuchtung. In: Edgar Lohner (Hg): Studien zum West-östlichen Divan Goethes.

Darmstadt 1971, S. 310-351

 [4]  Burdach: Ibid, S. 318

[5] ارنست کاسیرر:  اسطوره‌ی دولت (Der Mythus des Staates)

. ترجمه‌ یداله موقن. تهران، انتشارات هرمس، 1377، ص 149

 [6] Johannes Hirschberger: Geschichte der Philosophie, Bd. II, Neuzeit und Gegenwart. Freiburg 1960, S. 257f

[7] Goethe: Faust I, eine Tragödie (Studierzimmer); München, 1958, S. 47

[8] Goethe: West-östlicher Divan. Hrsg. und erläutert von Hans-J. Weitz. 8. Auf., Frankfurt a.M., 1988, S. 129

[9]  کاسیرر: فلسفه روشنگری. ترجمه یداله موقن. تهران، نیلوفر، 1370، ص 272

[10] سید جوارد طباطبایی: دیباچه‌ای بر نظریه‌ی انحطاط ایران ـ تأملی درباره‌ی ایران. جلد نخست، نشر نگاه معاصر، چاپ سوم، 1382، ص 295

[11] اسطوره‌ی دولت، ص 281

[12] البته می‌دانم که هانری کُربَن، شرق‌شناس فرانسوی،  در 1978 درگذشته است. 

این نام را به عنوان نمونه و سمبلیک انتخاب کرده‌ام 

که بسیاری دیگر از شرق‌شناسان یا ایران‌شناسانِ رومانتیکِ غربی 

(چه گذشته چه معاصر) 

را نیز در برمی‌گیرد. هانری کُربن در قیاس با شرق‌شناسانِ دیگر 

بیشترین تأثیر را بر اندیشه‌ی نخبگانِ رومانتیکِ ایرانی گذاشته است. 

این را هم باید افزود که برخی از شرق‌شناسان مانند 

کربن مدتی در ایران یا شرق زندگی کرده‌اند، 

ولی در نهایت دوباره به میهن خویش در غرب بازگشته‌اند.

(۱)

منبع وبسایت درنگ

دیروز جاویدان یا مدرنیته ؟ (۱)

 

 یدالله موقن

در اندیشۀ سید جواد طباطبایی سنت نقش برجسته‌ای دارد

 همین موضوع می‌تواند دلیلی بر ذهنیت اسطوره‌ایِ او باشد

"شهرام اتفاق گرامی در حال تهیه فایل‌های صوتی برای کتاب‌شان 

 " چهار خوانش از طباطبایی"

 است و من هم این فایل را، با  عنوان 

"دربارۀ اندیشۀ ایرانشهری"

 برای افزودن به فایل‌های مذکور تهیه کرده ام

این روزها سخن از "ایرانشهر " و " اندیشۀ ایرانشهری " می‌رود، گویی، این هم

 افیون جدیدی برای بعضی‌ها شده است  

شخصی به‌‌نام حسین کاظم زاده که در زمان حکومت هیتلر در برلین  بود 

مجله ای منتشر می‌کرد به نام

 "ایرانشهر".

  او واژه ایرانشهر را  مصطلح کرد و حتی آن را به نام خانواده‌گی خود افزود

  یعنی شد حسین  کاظم زاده ایرانشهر


مرحوم سید جواد طباطبایی 

این اصطلاح را از حسین کاظم زاده ایرانشهر اقتباس کرده

 و دومین نظریه‌پرداز «ایرانشهری» شد

کاظم زاده ایرانشهر در برلین تحت حاکمیت نازیسم می زیست 

و سید جواد طباطبایی هم تحت تاثیر کارل شمیت حقوقدان نازی آلمانی بود

طباطبایی در یک

 «سخنرانی در سلسله نشست‌های اندیشه و تمدن ایرانشهری ، تهران ، 

خانۀ گفتمان شهر و معماری ، نشست بیست و چهارم  11 مهر 1396» 

می‌گوید

“هگل  در سال 1820 میلادی گفته است 

تاریخ جهان با ایران آغاز می‌شود، چون اولین دولت را ایرانیان تشکیل داده اند 

بنابر نظریۀ هگل، «دولت جدید نطفه‌اش در ایران بسته شده است  و سایر کشورها

 مانند چین و مصر، در آن دوران گرفتار نظام‌های استبدادی مبتنی بر یک فرد بودند

 این کشورها وحدت‌شان کثرت‌شان را نمی‌پذیرفت.»

من معتقدم که مرحوم طباطبایی به‌هنگام گفتن سخنان بالا مطالب زیر را از کتاب

 " عقل در تاریخ " 

هگل ترجمه حمید عنایت (  تهران ، چاپ دانشگاه صنعتی، صفحه   311) مد نظر داشته است 

" امپراتوری ایران ، همچون امپراتوری گذشتۀ  آلمان و مملکت پهناور زیر فرمان  ناپلئون 

 امپراتوری به معنای امروزی این واژه بود؛ زیرا از کشور های گوناگون فراهم می‌امد 

که هر چند ( به شاهنشاهی ایران ) وابسته‌گی داشتند ، 

لیکن فردیت و عادات و قوانین خود را حفظ می‌کردند ."

و نیز در صفحه 272 همان کتاب آمده است 

"( ...) در ایران، یگانه‌گی جوهری به صورت ناب در آمده است

مظهر طبیعی آن روشنائی است

 و (مظهر) روحانیت، نیکی است

این شکل (حکومت) را می‌توانیم پادشاهی خداسالارانه بنامیم

وظیفۀ شاه آن است که نیکی را به کار بندد

ایرانیان مردمان بسیاری را به زیر فرمان خود درآورده‌اند، ولی همه آن‌ها را آزاد گذاشته‌اند

 تا ویژه‌گی‌های خویش را نگاه دارند؛ از این‌رو حکومت آنان را می‌توان همانند امپراتوری دانست

 در حالی‌که چین و هند در اصول خود بی‌حرکت مانده‌اند،

 ایرانیان (نمایندۀ) انتقال راستین (تاریخ) از شرق به غرب‌اند. 

هم‌چنان‌که ایران نمایندۀ انتقال به بیرون است، مصر نمایندۀ انتقال آزادی یونانی به درون است

در مصر به آن تضادی که رسالت رفعش به عهدۀ غرب است بر می‌خوریم."

 [پادشاهی خداسالارانه  ترجمه پادشاهی تئوكراتيك است.]

 بنابراین سخنی از این که " دولت جدید نطفه اش درایران بسته شده است " در میان نیست

 و برداشت سید جواد طباطبایی  نادرست  بوده است

ترجمه عبارات فوق : "هنگامی که در باره مبارزۀ  یونانیان با پارس‌ها  می اندیشیم

 یا به فرمانروایی سترگ اسکندر می‌اندیشیم کاملا آگاهیم که دلبسته‌گی ما در کدام سوست

ما آرزومندیم که یونانیان از دست بربرها رهایی یابند و احساس علاقه می‌کنیم

 که دولت یونان پابرجا بماند و هم‌چنین برای فرمانروایی احساس علاقه می‌کنیم 

 که در مقام فرمانده ارتشی یونانی آسیا را منقاد خویش کرد. "

هگل در بارۀ شیوۀ جنگ ایرانیان  با یونانیان درهمان کتاب : عقل در تاریخ " 

صفحات 314 -313 می نویسد

"چون سراسر سپاه ایران( ... ) می‌خواست رهسپار نبرد شود، 

نخست فرمان احضار همۀ مردمان آسیایی داده می‌شد. 

هنگامی که همۀ جنگ‌جویان گرد می‌آمدند، 

لشکرکشی با آن حالت ناآرامی و خوی کوچ‌نشینی که ویژۀ پارسیان بود آغاز می‌شد. 

بدینسان بود که ایرانیان برسرزمین سکاها و تراس و سرانجام یونان، که مقدر آن بود 

که در آنجا  نیروی شگرف ایشان درهم شکسته شود، تاخت بردند

این‌گونه لشکرکشی بیش‌تر به‌کوچ کردن می‌مانست، زیرا خانواده‌های سربازان با آنان به راه می‌افتادند

هرقومی ویژه‌گی‌ها و ساز و برگ قومی خود را نمایش می‌داد

 و به صورت گروهی رهسپار کارزار می‌شد

هر یک نظم و شیوۀ پیکار ویژۀ خود را داشت

هر‌دوت از این چشم‌انداز رنگارنگ بدان‌گونه که در لشکرکشی بزرگ ملت‌ها

 در زمان خشایارشا نمایان بوده پرده‌ای استادانه کشیده است 

[گویا دو میلیون تن در لشکرکشی همراه او بوده‌اند] 

با این حال چون این اقوام از حيث نظم و نیز نیرو و دلاوری، نابرابر بودند،

 به آسانی می‌توان دریافت که چگونه سپاه اندک 

ولی آزمودۀ یونانیان که از همان روحیۀ (میهن‌پرستی) الهام می‌گرفتند و رهبری بی‌مانند داشتند 

توانستند در برابر آن سپاهیان پرشماره ولی آشفته ایستاه‌دگی کنند

ایالات می‌بایست سازوبرگ اسوران پارسی را که در مرکز شاهنشاهی می‌زیستند فراهم کنند

بابل می‌بایست یک سوم سازوبرگ را بدهد و از این رو به ظاهر توانگرترین ایالت بوده است

 و اما دربارۀ درآمدهای دیگر نیز هر قوم 

می‌بایست که بهترین فرآوردۀ سرزمین خود را به پارس بفرستد

بدین‌سان عربستان عود می‌فرستاد، 

شام پارچۀ ارغوانی و جاهای دیگر، چیزهای دیگر."

پس به‌‌گفته هگل هنگام لشکر کشی ایرانیان 

تمامی ایل وعشیره ظاهرا به جبهه می‌رفته‌اند

گویا چیزی مانند ارتش یا نیروهای مسلح وجود نداشته است

این اظهار نظرهای هگل با آنچه طرفداران 

«نظریۀ اندیشۀ  ایرانشهری»

 از او نقل می‌کنند

 از  زمین تا آسمان تفاوت دارند

هگل شیوۀ زندگی ایرانیان باستان را ایلاتی و عشایری می‌داند. 

آیا ساختار جامعه ایران در قرن بیست و یکم ایلاتی و عشایری است؟

کشور‌های بزرگ جهان اکنون بر سر تسخیر سیارات منظومۀ شمسی با یکدیگر رقابت می‌کنند

 ولی بعضی‌ها در ایران می‌خواهند 

زندگی عشیره‌ای ایرانیان دوران باستان را الگو قرار دهند

تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟

گویی بویی از روشنگری و اعلامیه حقوق بشر به مشام مرحوم طباطبایی و پیروانش

 و نیز به مشام مرحوم علی شریعتی و مریدانش نر‌سیده است

این گروه را باید کهنه‌پرستان و گذشته‌گرایان و مرتجعانی دانست

 که به قدرت تفکر و خلاقیت اندیشۀ ایرانیان امروزی  اعتقادی ندارند

در اندیشۀ سید جواد طباطبایی سنت نقش برجسته‌ای دارد

 همین موضوع می‌تواند دلیلی بر ذهنیت اسطوره‌ای او باشد

کاسیرر در کتاب : " اسطوره دولت "  صفحه 150 --149 می نویسد 

" در همه‌ی جوامع بدوی، سنت قانون نقض ناشدنی و لازم الاجرایی است؛ 

و اندیشه‌ی اسطوره‌ای نیز جز سنت هیچ مرجع دیگر یا عالی‌تری نمی‌شناسد

آنچه در اسطوره بالاترین مقام را دارد و بسیار محترم است، 

به سخن والنشتاین یکی از قهرمانان شیلر، 

«دیروز جاودان»

 است

آنچه هماره بوده است 

هماره باز می‌گردد

آنچه را تا امروز اعتبار بوده است 

فردا هم اعتبار است.

شکستن قدرت «دیروز جاویدان» از نخستین و اصلی ترین وظایف نظریه‌ی سیاسی افلاطون شد.

 اما در این جا افلاطون می‌بایست قوی‌ترین مقاومت را درهم شکند، 

حتی در فلسفه‌ی جدید و حتی به وسیله‌ی مدافعان بزرگ خردگرایی، 

غالباً گفته می‌شود که رسم و عادت، سازنده‌گان واقعی زندگی سیاسی و شرایط ضروری آن هستند

هگل در رساله‌ی تحقیقی خود که درباره‌ی روش‌های علمی 

در بررسی حقوق طبیعی است می‌گوید

" تلاش فرد برای رسیدن به اخلاقی از آن خود،

 عبث و بیهوده است و بنابر سرشت واقعی اخلاق دست نیافتنی

 درباره‌ی اخلاق، تنها گفته‌ی درست، گفته‌ی داناترین مردان باستان است

اخلاقی بودن، یعنی زندگی کردن طبق سنت‌های اخلاقی کشور خویش."

اگر این گفته درست می‌بود، 

نمی‌توانستیم افلاطون را جزو داناترین مردان باستان محسوب کنیم؛ 

زیرا وی همواره این نظر را رد می‌کند و به آن حمله می‌برد. 

وی اعلام می‌دارد که بنا نهادن زندگی سیاسی و اخلاقی بر پایه‌ی سنت

 به معنی برپاداشتن آن بر ریگ‌های روان است

 افلاطون در کتاب خود، فیدروس می‌گوید: 

هر کسی که به قدرت سنت اعتماد کند و فقط با عمل و رسم پیش برود، 

مانند کوری عمل می‌کند که باید با دست ساییدن راه خویش را بیابد."                                                                                                                                                                                                    

                                                                                                                                                                                    اما نباید از حق گذشت 

که مرحوم طباطبایی روانشناسی بعضی از ما ایرانیان را خوب شناخته بوده است

حرف‌های گنده گنده و توخالی  ولی دل خوش کنک  زدن

 تا تخیل را تحریک و شخص را مجذوب گوینده‌اش کند

طباطبایی می‌نویسد: 

«در اندیشه سیاسی تُماس قدیس، سیاست، به عنوان حوزه تامین مصالح مرسله، 

اگر به درستی فهمیده شده باشد، عین دیانت است.

..در واقع، پادشاه خدای روی زمین است و چنانکه گفته خواهد شد، 

در تدبیر امور دنیا اقتدار یا ولایت مطلقه دارد 

و این ولایت را خداوند از طریق مردم به او تفویض کرده است

 تا آنان را به کمالی که برای زندگی در دنیا مقدر شده، هدایت کند.»

 (طباطبایی :  مفهوم ولایت مطلقه در اندیشۀ سده های  میانه ، 

نشر نگاه معاصر ،  ،  1381صفحات  38 و 39 ) 

ونیز می‌گوید 

" از نظر آکویناس پادشاهی مطلقه بهترین نوع حکومت است

 که در آن

 «یک فرد ، فرمانروا و او شبانی باشد که در جستجوی خیر عمومی جمع است

 و نه نفع خصوصی خود.»

(طباطبایی : ماخذ پیشین صفحۀ  33)

مرحوم طباطبایی طبق معمول سخنان توماس آکویناس را تحریف و مسخ کرده است

 اصطلاح " ولایت مطلقه "  اصطلاحی مختص تشیع  است نه مسیحیت

 از این‌رو به کار بردن آن در مورد اندیشه سیاسی توماس آکویناس  خلط مبحث  کردن است

کاسیرر در کتاب  " اسطوره دولت " صفحه 189  درباره اندیشه سیاسی توماس آکویناس می‌نویسد 

"توماس آکویناس اعلام کرد که مردمان ملزم به اطاعت از فرمانروایان اند؛ 

اما این اطاعت مشروط به جاری بودن قوانین عدالت است، 

بنابراین افراد ملزم به اطاعت از فرمان‌روایان ظالم یا غاصب نیستند. 

گرچه قانون الاهی فتنه را منع کرده است اما ایستاده‌گی در برابر فرمان‌روایان ظالم

 یا غاصب، یعنی سرپیچی از فرمان «ستمگر»، قیام یا فتنه محسوب نمی‌شود

 بل‌که عملی قانونی [یا مشروع] است. "

بعضی ها  معتقدند که طباطبایی  سلطنت طلب بوده  اما نه یک سلطنت طلب معمولی 

بل‌که سلطنت طلبی که به فره ایزدی  شاهان اعتقاد داشته و برای آنان مقام  ولایت مطلقه قائل بوده است

به قول هگل در ایران باستان  نوع حکومت " پادشاهی تئوکراتیک " بوده است.

  در پادشاهی تئوکراتیک  دین و حکومت در هم تنیده شده اند و از یکدیگر جدا شدنی نیستند 

طباطبایی هم هوادار چنین حکومتی بوده است. 

 و بازهم به قول هگل

 "در شرق فقط یک نفر آزاد بوده و هست

" طباطبایی هم خواهان چنین پادشاهی بوده است

 پس ادمی بوده است سنت‌پرست و گذشته‌گرا با ذهنی پیش‌مدرن و ضد روشنگری

کاسیرر در کتاب " فلسفه روشنگری " ( صفحات ۲۷۷ و ۲۷۸) می نویسد 

"ولتر می‌گوید در عصری زندگی می‌کنیم که خرد هر روز بیش‌تر از روز پیش

 هم در کاخ‌های مجلل بزرگان مهمان است و هم در فروشگاه های شهروندان و حجرۀ بازرگانان

این پیش‌رفت توقف ناپذیر است 

و سرانجام میوه‌های خرد خواهند رسید و باید هم برسند

احترام به گذشته و سنت نباید مانع چیدن این میوه ها شود، 

زیرا قانون اساسی جهان عقلی این است 

که این جهان تنها هنگامی وجود پیدا می‌کند و مستقر می‌شود

 که هر روز آن را از نو بیافرینیم

«زمان‌های گذشته چنان اند که گویی هرگز وجود نداشته اند

همیشه ضروری است که از نقطه‌ای که در آن ایستاده ایم 

و ملت ها بدان رسیده اند آغاز کنیم.»

این گفته برخاسته از اندیشه‌هایی است 

که فقط ولتر می‌توانست آن را با چنین ایجاز و وضوحی بیان کند

این جمله گویای تمام اعتقادات و گرایش‌های عقلی عصر روشنگری است

سید جواد طباطبایی می نویسد : 

 " از سده‌ها پیش، نویسنده‌گان بنیادگذار سیاسی جدید ازهابز تا روسو و بسیاری پس از آنان

 گفته اند که در مناسبات میان ملت‌ها وضع طبیعی هرگز از میان نمی‌رود ."

 ( طباطبایی : ملت ، دولت و حکومت قانون ؛ جستار در بیان نص و سنت 

 تهران ، ، مینوی خرد ، 1398 ، صفحات 312 - 313 ). 

در اینجا  وضع طبیعی یعنی 

 "ملت ها گرگ یکدیگرند."

این نقل قول کاملا نادرست است.

 نخست این که روسو هیچ گاه سخن از این که " انسان در وضع طبیعی گرگ انسان است"  نزده است

فقط هابز گفته است که : " در وضع طبیعی انسان گرگ انسان است " یعنی پیش از تشکیل حکومت

 طباطبایی می‌گوید هابز و روسو و نیز بسیاری دیگر از نویسنده‌گان سیاسی  

گفته اند 

 " ملت ها  گرگ یکدیگرند. "

  در عصر اینترنت می‌توان به سایت گوگل رفت و پرسید

 آیا هابز گفته که : ملت ها گرگ یکدیگرند ؟

 پاسخ گوگل به من : 

“There are three reasons for  conflicts appear in Thomas Hobbes' state of nature: competitiveness, diffidence, and glory. These characteristics lead people to fight one another for material gains, safety, and reputation. Ultimately, people need to create a government to protect themselves from one another.”

ونیز

“Hobbes also considers humans to be naturally vainglorious and so seek to dominate others and demand their respect. The natural condition of mankind, according to Hobbes, is a state of war in which life is “solitary, poor, nasty, brutish, and short” because individuals are in a “war of all against all.”

سخن از افراد یک جامعه  در وضع طبیعی است نه جنگ میان ملت‌ها. 

 هابز می‌خواهد با این فرضیه که در وضع طبیعی - یعنی پیش از تشکیل حکومت  -  افراد با هم می‌جنگند  

پس باید حکومتی برقرار شود تا جلو تجاوز افراد را به یکدیگر بگیرد 

قرار داد اجتماعیِ خود را مطرح کند

  مرحوم طباطبایی گویا ذهیت جهادی داشته و این عبارات را جعل کرده است

سخن آخر

 آیا این نقد ها برذهن پیروان مرحوم  طباطبایی اثری دارند ؟

 من به شخصه گمان نمی‌کنم. 

با نقل قولی

 از کتاب ارنست کاسیرر : " اسطوره دولت "  صفحه 422 بحث را پایان می‌دهم 

" از میان بردن اسطوره‌های سیاسی فراسوی توان فلسفه است ؛ 

زیرا اسطوره از لحاظی آسیب ناپذیر است 

استدلال‌های عقلی بر آن بی اثرند و نمی‌توان آن را با قیاس‌های منطقی ابطال کرد.

 اما فلسفه می‌تواند خدمت مهمی دیگری انجام دهد 

فلسفه می‌تواند به ما کمک کند تا خصلت دشمن را بفهمیم

برای نبرد با دشمن باید او را شناخت

شناختن دشمن یکی از نخستین اصول یک استراتژی منسجم است

شناختن دشمن فقط دانستن ضعف‌ها و نقایص او نیست

 بل‌که شناختن نیروی او نیز هست.  

 همه‌ی ما دچار این خطا بوده ایم که نیروی اسطوره را  دست کم بگیریم

هنگامی که برای نخستین بار اسطوره‌های سیاسی را شنیدیم آن‌ها را آن قدر پوچ، 

ناهمساز، تخیلی و مضحک یافتیم که به دشواری توانستیم بر ارزیابی خود غلبه کنیم

 و آن‌ها را جدی بگیریم

اکنون برای همه ما روشن شده است که ناچیز گرفتن نیروی اسطوره، اشتباه بزرگی بوده است.

 این اشتباه را نباید دوباره تکرار کنیم

بل‌که  باید منشأ، ساختار و روش‌ها و فن اسطوره های سیاسی را 

به دقت مطالعه کنیم

 و دشمن را رو در رو ببینیم تا دریابیم که چگونه باید با او بجنگیم."

منبع تلگرام نویسنده

من و تو

  

 ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ

ﺑﺎ ﺑﺎﺩ ﺑﻠﺮﺯﯾﻢ

در پائیز

که ﺑﺮگ‌‌هاﺭﺍ ﺩﺭﺍﻏﻮﺵ ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﺩ 


ﺑﺎ ﺷمع

ﺑﻪ ﻗﺼﻪ‌های ﺷﺐ ﮔﻮﺵ ﻓﺮﺍﺩﻫﯿﻢ

ﺑﯽ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﭘﯿﺸﯿﻦﻭﭘﺴﯿﻦ 


ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺒﻨﻢ ﮔﻞ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺗﺮﺍﺯﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ِ

ﺩﺭ ﺣﺮﯾﺮ ﺭﻭﯿﺎ به‌ﭙﻮﺷﺎﻧﯿﻢ 


ﺍﺑﺮ ﺭﺍ

ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺎﺭﯾﺪﻥ ﺗﻨ‌‌ﻬﺎ ﻧﮕﺬﺍﺭﯾﻢ 


ﺑﺎ آﻩ ﺩﺭﯾﺎ ﻭﺍﺷﮏ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺩﻡ ﺑﮕﯿﺮﯾﻢ 

ﺩﺭﻣﻌﺒﺪﺯﯾﺒﺎﯾﯽ

ﻭ ﺗﺮﺍﻧﻪﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﮑﻮﺕ ﺑﻨﻮﺍﺯﯾﻢ

ﻣﻦ ﻭ تو


رهگذر

https://www.facebook.com/didar.didareto

شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

باغ شبنم

باغ شبنم شفق بر غنچه‌های تنم، پرده از مهتاب می‌گستراند اسم کوچک‌ات رمزی‌ست  برای بافتن بر گیسوان شفق، دور‌بودن‌های نزدیک‌مان را  دوست‌ می‌دا...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان