۱۴۰۴ مرداد ۱۶, پنجشنبه

دادگاه سوء‌قصد به‌ سلمان رشدی

  

محمد خاتمی
سربازان امام خمینی در سراسر دنیا 
حکم اعدام سلمان رشدی را 
زنده نگه خواهند داشت
 بیست‌هشت بهمن۱۳۶۷

میرحسین موسوی 
سلمان رشدی که آلت دست صهیونیسم علیه اسلام شده 
به کیفر خود خواهد رسید  ۲اسفند 
۱۳۶۷ 

به دلیل انتشار خاطرات سلمان رشدی از سوءقصد به او، 
ممکن است محاکمه هادی مطر به تعویق بیفتد
زیرا متّهم حق دارد برای آماده سازیِ خود به‌‌دادگاه
این نوشته را بخواند
وکیل متهم به‌‌تعویق پافشاری می‌کند،. وکلای رشدی اما با تعویق محاکمه مخالف‌اند.
قرار است انتخاب اعضای هیأت منصفه از ۸ ژانویه سال جاری آغاز شود
به گزارش رادیو زمانه، به دلیل انتشار خاطرات سلمان رشدی از سوءقصد به او، 
ممکن است محاکمه هادی مطر به تعویق بیفتد
بر اساس این گزارش و به نقل از آسوشیتدپرس دیوید فولی،
 قاضی شهرستان چاوتاکوا در نیویورک 
در یک نشست خبری گفت 
که هادی مطر، متهم به اقدام به سوءقصد به سلمان رشدی حق دارد
 دست‌نوشته، خاطرات و هر گونه مطالب مرتبط را به عنوان بخشی از روند آماده‌سازی
 برای محاکمه ببیند و بخواند
«نویسندگان و سیاستمداران رقیب‌های طبیعی یک‌دیگرند. 
هر دو گروه می‌کوشند جهان را با تصویری که خودشان دارند، معنا کنند. 
و رمان، راهی است برای کند و کاو در جنبه‌ی رسمی و سیاسی ِ حقیقت.»
سلمان رشدی به سال ۱۹۸۲ این واژگان را نوشت.
 
آن زمان خواننده‌گان اندکی با این نویسنده‌ی جسور آشنا بودند.
 بعدتر، به سال ۱۹۸۷ گفتار «الله و یانوس» او به چندین زبان اروپایی منتشر شد
 و پس از آن رمان 
«آیه‌های شیطانی».
رمان آیه‌های شیطانی اولین بار ۲۵ سپتامبر ۱۹۸۸ به زبان انگلیسی 
با عنوان 
The Satanic Verses  
 توسط انتشارات «ویکینگ‌پرس» منتشر شد.
۱۴ ژانویه ۱۹۸۹ گروهی از مسلمانان مقیم بریتانیا در شهر بردفورد بر ضد رمان 
«آیه‌های شیطانی» 
تظاهرات کردند و نسخه‌هایی از این کتاب را سوزاندند.
٬بیست‌هفتم ژانویه‌‌ همان سال گروهی از مسلمانان در هایدپارک لندن امضاهایی
 در مخالفت با این رمان گرد آوردند و «طومار» را به انتشارات پنگوئن 
که مالک انتشارات «ویکینگ‌پرس» است فرستادند.
دقیقاً یک ماه بعد، 
در ۱۴ فوریه ۱۹۸۹ آیت‌الله خمینی فتوای قتل سلمان رشدی را صادر کرد.
با سه ملیون دلار جایزه 
در غرب هنوز کسی با واژه‌ی «فتوا» آشنا نبود.
 خمینی بود که با فتوا پا به درون جهان ادبیات گذاشت
 و سلمان رشدی ِ نویسنده تبدیل شد به آماجی با جایزه برای سرش.
 این فتوا آغاز صدور اسلام شد که خمینی وعده‌اش را داده بود،
 اما با نوشیدن جام زهر از پس جنگ هشت ساله با عراق
 به آرزویی دست نایافتنی تبدیل شده بود.
دوم مارس همان سال هزار نویسنده سر‌شناس جهان 
خواهان پاسداشت آزادی بیان و حفظ جان سلمان رشدی شدند.
رشدی در سال ۱۹۸۸ جایزه ادبی ویتبرد را به خاطر رمان «آیه‌های شیطانی» دریافت کرد.
آیه‌های شیطانی در سال ۲۰۰۱ به ترجمه روشنک ایرانی به زبان فارسی
 در خارج از ایران منتشر شده است.
هفت مارس ۱۹۸۹ بریتانیا رابطه دیپلماتیک خود با ایران را قطع کرد.
سلمان رشدی جمعه ۱۲ اوت/۲۱ مرداد سال ۲۰۲۲ در چاوتاکوا در غرب ایالت نیویورک
 در یک برنامه ادبی با چاقو مورد حمله قرار گرفت و از ناحیه گردن، چشم، ران و سینه مجروح شد. 
رشدی به مدت شش هفته در بیمارستان تحت درمان قرار داشت 
و یک چشم خود را از دست داد و دست چپش هم آسیب دید.
انتشارات «رندوم هاوس» در ۱۶ آوریل سال جاری 
خاطرات رشدی درباره سوءقصد را در ۲۵۶ صفحه با عنوان
 «چاقو: مراقبه‌های پس از یک قتل» 
منتشر می‌کند.
 ناتانیل بارون، وکیل هادی مطر در مصاحبه با آسوشیتدپرس گفت:
«نه فقط کتاب، بل‌که هر یادداشتی کوچکی را که رشدی 
درباره این حادثه نوشته یا ضبط کرده باید
 قبل از آغاز محاکمه ببینیم. ما این حق را داریم»
به گفته جیسون اسمیت دادستان منطقه,
وکیلان رشدی درخواست دادگاه را
 با استناد به قانون کپی‌رایت رد کرده‌اند.
 اکتبر سال گذشته دادستان گفته بود 
قصد دارد از رشدی برای شهادت در دادگاه دعوت کند.
 رشدی گفته بود مردد است.
 از یک طرف مایل است به دادگاه برود و به چشمان ضارب نگاه کند
 از طرف دیگر مایل نیست سبب رنج و آزار او شود.
هادی مطر، متهم به حمله با چاقو به سلمان رشدی 
در مصاحبه‌ای با نیویورک پست گفته بود
 به آیت‌الله روح‌الله خمینی احترام می‌گذارد
 اما نمی‌گوید پیروی فتوای بنیانگذار جمهوری اسلامی بوده است
مقامات امنیتی ناتو تأیید کرده‌اند 
مطر با اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در تماس مستقیم قرار داشته‌است.
هادی مطر همچنین به نیویورک پست گفته بود تنها چند صفحه از رمان 
«آیات شیطانی»
 رشدی را خوانده است.
 او هنگام دستگیری گواهینامه رانندگی جعلی
 با نام «یکی از فرماندهان حزب‌الله» را استفاده می‌کرد.
 دادستان‌های فدرال در حال 
«بررسی ارتباطات او» با «حزب‌الله و یا جمهوری اسلامی» هستند.
هادی مطر، فرزند یکی از مهاجران لبنانی، 
پس از سفر به لبنان در سال ۲۰۱۸،
 دچار دگرگونی فکری شد و به صورت افراطی به
 «مذهب شیعه»
 گروید و از انقلاب اسلامی ایران حمایت می‌کند.
رشدی درباره انتشار کتاب خاطراتش از سوءقصد در بیانیه‌ای گفته بود:
«نگارش این کتاب برای من ضروری بود تا به اوضاع مسلط شوم
 و با هنر به خشونت پاسخ دهم.»
می‌توان پرسید: چرا نویسنده‌ی کنج‌کاو حقیقت،
رانده می‌شود به جهان سیاست؟
نویسنده می‌نگرد و شخصیت‌هاش را می‌آفریند،
 در حالی‌که اهل سیاست، خود شخصیت ِ اصلی ِ داستانی‌اند
 که می‌سازند و نمی‌آفرینند.
سلمان رشدی، در بهت از فتوایی که زندگی‌ش را دگرگون کرد،
 بارها تکرار کرده است که تنها خواسته و دغدغه‌اش نوشتن است و بس.
 اما به رغم این خواست، رانده شد به نقشی که خواسته‌اش نبود. 
 “من” ایرانی در کجای این جهان موهوم قرار می‌گیرم.
 آیا سرانجام خواهم توانست استوره را از دین
 و دین را از تاریخ
 و تاریخ را از داستان 
و داستان را از سیاست بازشناسم
 و هر یک را در آن جایی قرار دهم که جایگاهشان است؟
پدیده سلمان رشدی موضوعی دیگر را نیز برای ما ایرانیان به بحث روز بدل کرد
 و آن این‌که؛ ادبیات نه سیاست است و نه تاریخ. 
ادبیات ذهن و خیال ناب است که در آزادی مکتوب می‌شود
 و نویسنده آزاد است تا از هر آن‌چه که فکر می‌کند 
می‌تواند دستمایه‌ی کارش قرار گیرد، استفاده کند
 این دستمایه می‌تواند تاریخ، مردم‌شناسی، دین و روانشناسی و یا هر علمی باشد.
 ادبیات مجاز به استفاده از هر علم و پدیده‌ای است 
فرازهایی از حمایت از فتوای خمینی بقتل سلمان رشدی بخاطر نوشتن یک رمان
حجت‌الاسلام محمد اسماعیل زارعی 
مسئول دبیرخانه اجرای حکم قتل سلمان رشدی
 بر اساس فتوای خمینی در همایشی با عنوان 
«فتوای ماندگار» 
گفت:
«از اقدام شجاعانه‌ی جوان آمریکایی در جهت اجرای حکم تاریخی امام راحل 
صمیمانه تشکر می‌کنیم.
 این‌که با این اقدام خود یک چشم سلمان رشدی را کور
 و یک دست او را ناکار کرد باعث خوشحالی مسلمانان شد.»
محمد اسماعیل زارعی ادامه می‌دهد:
«هر چند سلمان رشدی مرده‌ای متحرک بیش نیست
 در همین راستا در جهت ارج نهادن به این اقدام شجاعانه 
حدود هزار مترمربع زمین زراعیِ با ارزش و حاصلخیز
 اهدایی مرحوم حجت‌الاسلام حاج شیخ حسین زارعی طی مراسم ویژه‌ای
 تحویل وی [هادی مطرف ضارب رشدی] و یا نماینده‌ی قانونی‌اش می‌شود.»
زارعی در ادامه گفت:
«مقدار زمین باقی‌مانده هم تحویل کسانی خواهد شد
 که این جرثومه فساد را به درک واصل کنند. 
ما معتقد هستیم این حکم باید در هر شرایطی اجرایی شود 
و همه توان خود را برای اجرای این حکم تاریخی حضرت امام به کار خواهیم گرفت»
محمد خاتمی
گفت 
سربازان امام خمینی در سراسر دنیا حکم اعدام سلمان رشدی را زنده نگه
خواهند داشت ۲۸ بهمن ۱۳۶۷
علی خامنه‌ای:
می‌گوید
تیری که پرتاب شده (فتوای خمینی) بالاخره به هدف خواهد خورد. ۲۵ بهمن ۱‍۳۹۴
میرحسین موسوی:
گفت
سلمان رشدی که آلت دست صهیونیسم علیه اسلام شده به کیفر خود خواهد رسید  ۲ اسفند 
۱۳۶۷
عطاءالله مهاجرانی
بزرگ‌ترین اتهام سلمان رشدی بر اساس کتاب عطاء‌الله مهاجرانی که با عنوان
 “نقد توطئه آیات شیطانی”
، در تأیید فتوای خمینی نوشته شده، “شک در موضوع وحی” است
 و این‌که پیامبر “فردی خودخواه” معرفی شده، 
یاران او “افرادی هستند با انحراف‌های گوناگون”.
 رشدی در کتاب خویش “نسبت انحراف به همسران پیامبر” داده، 
“نسبت به احکام اسلامی تحقیر و اهانت” روا داشته، 
و “فرشته وحی جبرئیل” را “تحقیر و اهانت” کرده،
 او هم‌چنین، “چهره خمینی” را مخدوش کرده است.
 (تمامی نقل قول‌ها از همین کتاب است
 و این کتاب  در واقع هم‌چنان سیاست جاری رژیم است در این موضوع)
با توجه به چنین اتهاماتی، سلمان رشدی “مسائلی را مطرح می کند
 که دیگر قابل پاسخگویی نیست و پاسخ‌اش همان فتوای امام خمینی است
” مهاجرانی از قرآن و احادیث کمک می‌گیرد تا ثابت کند، 
مرگ حق سلمان رشدی است و او باید کشته شود.
 از “عالمان اسلام” و احکام آن‌ها نقل می کند
 که هرکس پیامبر را توهین کند، قتل او واجب است
 و نتیجه می گیرد که حکم خمینی نیز بر این اساس قابل اجراست.
 فتوای ارتداد همچون شمشیری از شجره مقدس فقه اسلامی رویید
 و چشمان فتنه را از کاسه بیرون انداخت.
«نقد توطئه آیات شیطانی»صص۱۳۲-۱۴۲
مهاجرانی در کتاب خویش آگاهانه تاریخ را با رمان یکی می‌پندارد
 تا بدین‌وسیله رشدی را به تحریفِ تاریخ متهم کند، 
ولی این برداشت را بسیاری از ایرانیان نیز از ادبیات دارند. 
متاسفانه با گذشت بیش از صد سال از حضور رمان‌نویسی در ایران
 این برداشت هم‌چنان حاکم بر ذهن‌هاست.
همه ما ایرانیان به شکلی پدیده سلمان رشدی را از همان فردای انقلاب، 
آنگاه که خمینی فرمان به شکستن قلم‌ها را صادر کرد، تجربه کرده‌ایم. 
در چهار دهه از حکومت جمهوری اسلامی، در کنار هزاران دگراندیشی 
که در زندان‌ها بر دار آونگ شده و یا آماج گلوله قرار گرفتند، 
صدها نویسنده نیز کشته شده‌اند. اتهام کشته‌شده‌گان همانا نوشتن بود.
پدیده سلمان رشدی به معیاری برای ما ایرانیان نیز تبدیل شد
 تا دگربار به “اما” و “اگر” شعار آزادی اندیشه و بیان و دمکراسی سر ندهیم.
 در دفاع از آزادی باید شهامت آن را داشت که هیچ قداستی را استثنا نکرد.
 “جریحه‌دار شدن احساسات مسلمانان”
 و “توهین به مقدسات” 
رسواتر از آن هستند که بتوان پشت آن سنگر گرفت و در عمل مخالف آزادی بود.
 آزادی و دمکراسی یا خوب است و یا بد.
 اگر خوب است، با تمام وجود و بی هیچ اما و اگری باید از آن دفاع کرد.
منبع
حمله به رشدی مصادف شد با علاقهٔ مجدد برای به‌دست‌آوردن 
نسخه‌هایی از رمان آیات شیطانی، 
و این رمان تا بعدازظهر بعد از آن در رتبهٔ سیزدهم در Amazon.com قرار گرفت.
در عرض چند روز، نسخهٔ اسپانیایی این رمان در رتبه نخست پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفت 
و سایر کتاب‌های رشدی، از جمله بچه‌های نیمه‌شب، نیز فروش خوبی داشتند، 
در حالی که روزی که او چاقو خورد، کتاب‌هایش در فهرست ۱۰۰ کتاب برتر قرار نداشتند.
ویکی‌پدیا

هلال ماه

 

 هلال ماه

نفس‌‌هایت
آویزه‌ی گوشم،

گرمای خیس لبانت‌
سنجاق بی‌قراریِ نوک پستان‌های لُختم
صدای تازه دارند

باغ لیموی آغوشم
 گُودیِ نافم 
امشب 
عطر دیگری می‌دهد

با تازه‌گیِ دیگری به سراغت خواهم آمد
باران دیگری را همراه خواهی شد

زیرپوش آبی‌‌ام آئینه‌واریِ
هلال ماه را دارد
بلند‌ای پلنگ وحشیِ من کجاست‌؟
که
عشق-بازی کند 
عشق را بازی کند
عشق‌بازی کند
باز هم بکند
بکند
بازهم

ترانه‌ی خیسِ لا‌به‌‌لای لبان جویبارم 
پُر از خواهش بوسه‌‌های تازه است

غنچه‌‌ام 
شکوفائیِ دیگری 
با تشنه‌‌گیِ ساقه 
تمنّا می‌کند
متفاوت از یادگار‌های پیشین

التهاب پوشیده‌ از شبنم
لای ران‌هایم،
به 
نوازش
 به 
گسترش مهر سرانگشتانت
بهانه‌ی دیگر دارد

موج‌خیز تو 
چگونه
آتش این دریا را خیس خواهد کرد؟
دانه‌های باران در آغوش‌ صدف
چگونه
 دُردانه می‌شوند؟

من می‌دانم
من می‌کنم
تو
 پشتم را بگیر، 
به‌‌پیچ از پشت بمن‌‌
محکم

همه چیز 
در بهارنارنج نافم
در لیموهائی‌ست
که پیشوازت می‌آیند

رهگذر

https://www.facebook.com/didar.didareto/

زبان و تنگ‌نای آن

 


به‌اعتقاد شفیعی کدکنی

 زبان بُعد وجودیِ تاریخ حیات بشر است

 و هر قومی در درون زبان خویش زیست می‌کند

 و از پنجرهٔ کلمات و ساختارهای صوتی و نحوی آن به جهان می‌نگرد

 و جهان‌ اندیشه‌گی خود را می‌سازد.

وی تنها راه‌حل مسائل سیاسی و اجتماعی را در گرو فهم مسئلهٔ زبان

 و معنی در زبان می‌داند.

او زبان را گسترده‌ترین حوزهٔ سیمبولیسم دانسته 

و انتقال تمامیِ کارکردهای روح از اندیشیدن تا احساس، هیجان و شهود را

منوط به تبدیل به کدهای زبانی می‌داند.

شفیعی که در این زمینه متأثر از «ویتگنشتاین» است، 

ذهن و زبان را یک چیز دانسته 

و معتقد است همهٔ خلاقیت‌های ادبی جهان فقط و فقط در حوزهٔ زبان اتفاق می‌افتد 

و هرکس هرقدر گسترش زبانی داشته باشد 

به‌همان‌اندازه دارای جهان‌بینی وسیع‌تری است.

 وی حتی پا را فراتر نهاده و می‌گوید 

«تجربه‌های هنری قدیم و جدید نشان داده است که زبان،

در لحظه‌هایی، بر ذهن سبقت می‌گیرد

 و معانی و عوالمی می‌آفریند 

که ذهن به‌خودی خود به‌آن عوالم معانی راه نداشته است».

شفیعی شعر را تجلی موسیقایی زبان و حادثه‌ای که در زبان رخ می‌دهد دانسته

و شاعر را کسی می‌داند 

که باید دیوارهای محل سکونت انسان، زبان را گسترش دهد.

شفیعی کدکنی با تقسیم‌بندی زبان به «زبان معرفت» و «زبان علم».

 زبان معرفت را زبانی عاطفی و گنگ و اثبات‌ناپذیر می‌داند 

که همان زبان شعر و هنرها و تجربه‌های دینی و عرفانی است.

 او معتقد است در یک گزارهٔ دینی و عرفانی یا در یک بیت شعر 

به تعداد شنونده‌گان و حالات ایشان معانی مختلف وجود دارد؛ 

ولی در یک گزارهٔ «ارجاعیِ علمی» یک معنی بیش‌تر وجود ندارد 

و به‌ همین دلیل است که علم هرلحظه (کهنه و نو )می‌شود و هنر نه.

شفیعی دربارهٔ تکامل زبان معتقد است:

«زبان در تکامل خود همواره دو عمل انجام می‌دهد: 

توسّع و تخصیص.

منظور از توسع این است که فعل یا صفتی که ویژه‌ی امری معین است

 اندک‌اندک با جسارتی که شاعران و گاه تودهٔ مردم در خود احساس می‌کنند 

از محدودهٔ تثبیت‌شده‌اش بیرون می‌رود 

و پس از چندی ممکن است آن مبدأ اصلی فراموش شده

 و آن کلمه در نمونه‌های ثانوی شکل استعمال به‌خود بگیرد: 

تخصیص

وی درباب رابطهٔ زبان و آثار شاعران و عارفان می‌گوید: 

عرفا و شعرا با کشف اسرار کلمه عوالم جدید روحی را می‌آفرینند

 و هر چقدر عارف یا شاعری در کشف عوالم جدید روحی تواناتر باشد

 در کاربرد زبان نیز چالاک‌تر و نوآورتر است.

وی «شطحیات» صوفیه را بیان پارادوکسیکالی می‌داند 

که در اثر شکستن عادت‌های زبانی روی داده

 و آن را رفتار هنری با زبان و الاهیات می‌داند.

چه گل هایی

که از باغ صدای تو

به هر آواز می شد چید

اگر می شد صدا را دید

شفیعی تاریخ تکامل و انحطاط تصوف را نیز 

تاریخ انحطاط و تکامل زبان صوفی می‌داند.

از آن‌جا که در نگاه او زبان ابزار هنریِ عارف است

 شفیعی کدکنی با شناسایی آن میان زبان عارفان فرق و فاصله می‌نهد

 و تا آن‌جا پیش می‌رود که با شناسایی زبان عطار و ابن‌عربی هشدار می‌دهد 

که مقدمه‌های «الهی‌نامه» آمیخته به زبان ابن‌عربی است

 و کسانی که روایات متعدد دیباچهٔ «الهی‌نامه» را جعل کرده‌اند

 به‌شدت متأثر از زبان ابن‌عربی و اتباع او بوده‌اند.

شفیعی کدکنی معتقد است 

رابطهٔ دیالکتیکی بین تجربهٔ روحی عارف یا شاعر و زبان او وجود دارد

 و از نظر صوفی از یک سوی ساحت‌ها و ابعاد زبان است

 که تجربه‌های روحی را به‌وجود می‌آورد و راهگشای اوست به عوالم روحی دست‌نیافتنی

 و از سوی دیگر سیر در آن عوالم است 

که او را به کاربردهای تازه‌تر و نوآیین‌تر زبان سوق می‌دهد. 

حاصل این دیالکتیک در طول تاریخ باعث شکل‌گیری قلمرو پهناور معارف بشری شده است.

 شفیعی در کار نیما نیز مسئله زبان و گسترش آن را مهم دانسته

 و معتقد است بریده‌گی و دورشدن او از هنجارهای سنتی زبان،

 این امتیاز را داشت 

که زبان را از محدودیت و قائل‌شدن نقش خاصی برای هر واژه رهانید

 و عملاً باعث گسترده‌گی دامنهٔ واژه‌گان زبان شد

ویکی‌ادبیات

********


دغدغهاا‌ی خاطر یک‌دوست

مفهوم واژه‌ی شناخت برای انسان 

در پرده‌ی دایره‌ی زبان یک بازنمائی از امر واقع هست .

وحی , شهود , عقل و علم و اموری از این قبیل 

 روا‌یت‌هائی از جهان هستند، نه روش‌های شناخت جهان.

هستی‌زیستی به‌جای هستی‌شناسی 

سال‌هاست که زبان و تحلیل گفتمان

 من را درگیر زبان و نقش آن در ساختن هویت ما و جهان ما کرده

 به‌این معنا که زبان تقویمی است یعنی پیش و پس از ما بوده و خواهد بود

 این‌که زبان (به تعبیر فرکلاف) ارزش‌هائی را از گذشته‌گان و دیگران به ما منتقل می‌کند.

 ارزش‌های تجربی

 (این‌که جهان چیست، عشق چیست، پیروزی چیست، خیانت چیست، هدف چیست ؟و...)

 ارزش‌های رابطه‌ای

 ( نگاه و کیفیت ما به‌رابطه‌ها با اشخاص، پدیده ها و...)

ارزش‌های بیانی 

 (این‌که چه هویتی برای هر چیز مطلوب و چه چیزی هویت نامطلوبی دارد و...)

چند وقتی است دارم به مفهوم هستی شناسی فکر می‌کنم 

به‌طور دقیق‌تر به "Logy" موجود در هستی شناسی

 و این‌که عموما هر نوع "شناسی" . شناخت منطبق بر امر واقع نیست 

یا به زبانی دیگر حقیقت آن چیز نیست،

 بل‌که تنها بازنماییِ ما از آن چیز است 

چرا که در زبان زیست می‌کنیم و از این رو خروج از آن 

و نگاه خارج از آن به‌پدیده‌ها نامحتمل است

 از این رو در جهانی زیست می‌کنیم که سرشار از بازی‌های زبانیِ هم عرض است 

جهان روایت‌ها بدون اولویت‌د‌‌هیِ یک روایت به روایت دیگر"

همه‌ی توجه‌ام را به "شناسی" معطوف کرده‌ام 

این‌که این "شناسی" یا "LOGY" ته هر چیز ناشی از جایگاه سابژکتیوی است 

که برای خود قائل شدیم. 

تاریخ، فلسفه، علم، مذهب و... 

هر کدام سهمی در ایجاد این سابژکتویته‌ی ورم کرده در ما داشته اند

 یکی ما را اشرف مخلوقات خواند، 

یکی ما را سازنده تاریخ و تحولات بزرگ خواند

 یکی ما را فاعل شناسا خواند

 که می‌توانیم همه چیز را طبقه بندی کنیم، برچسب بزنیم و... 

ثمره‌ی تلاش همه‌ی آن‌ها آن بود 

که توّهمی از مرکزیت به نوعی از پستانداران داد که بشر نامیده شد 

و این‌گونه سوبژکتویته‌ای ورم کرده در ما خلق شد

 سوبژکتیوت‌‌ای که امروز چون زامبی 

به‌جان، اعصاب و روان و آرامش و اندیشه‌ی ما افتاده است 

.ضمایر و ادبیات هستی 

می خواهم در چند یادداشت برای کم رنگ کردن این سوبژکتویته ورم کرده

 چیز میز بنویسم 

فرض کنیم که برای هستی نیز چون خودمان ادبیاتی قائل شویم

 به‌این معنا که همانطور که ما ادبیاتی داریم هستی نیز دارای ادبیاتی باشد

خوب یکی از اجزاء ادبیات ما "ضمایر" هستند

(من، تو، او، ما، شما، ایشان) 

ما به‌واسطه‌ی این ضمایر خود را از دیگری تفکیک می‌کنیم 

و این درست است و کارکرد اجتماعی هم دارد و به قولی کار راه‌‌انداز است

 اما خطرش آن است که توهمی از وجودی مستقل از هستی به‌ما می‌دهد

 به‌این جملات نگاه کنید 

در ادبیات ماکسی که مثلا سرطان می‌گیرد یا یک سانحه طبیعی و... 

او را در معرض خطر و مرگ قرار می‌دهد

 می گوید چرا من؟

کسی که مثلا فلج یا کور به‌دنیا می‌آید یا خود را زیبا یا توانا نمی‌بیند 

می گویدطبیعت چرا برای من عادلانه نیست؟

یا کسی که حرکت همه چیز را مخالف با ذهنیت‌های خود می‌بیند 

می گویدپس هدف از خلقت من چیست؟

و‌ اما به نظر می‌رسد در ادبیات هستی، ضمایر وجود ندارد

 "من، تو... ما و..." 

از این رو وقتی زلزله‌ای می‌آید مثلا در بم و 70 هزار نفر

 (پیر، جوان، نوزاد، مرد، زن و..، پولدار، فقیر، باسواد، بی سواد و...)

 در لحظه‌ای نابود می‌شوند در می‌یابیم 

که در ادبیات هستی سوالی مطرح نمی‌شود

 که چرا "(او) را کشتم ؟

، چرا (آنها) را کشتم، ؟و...

به قول آن شاعر هوشمندمان خیام

یک قطره‌ی آب بود و با دريا شد

یک ذره‌ی خاک و با زمین یکتا شد

آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

برعکس آن شاعر سوبژکتیو ـ مدارمان که می‌گفت 

ابر و باد و مه خورشید و فلک درکارند 

تا "تو" نانی بکف آری و به غفلت نخوریاز 

این رو اولین مساله در مورد "شناسی" آن است

 که ادبیات خود را با ادبیات هستی هماهنگ کنیم

 یعنی ادبیات هستی را مرجع قرار دهیم و ادبیات خود را با آن چک کنیم

 نه بلعکس،

 چرا که در ادبیات هستی فرقی بین آب افتادن در خانه‌ی  مورچگان 

و ویرانی خانه پستانداری به نام انسان نیست

به نقل از دائو ده جینگ 

آسمان و زمین نیک خواه نیئند 

به ده هزارگان بی‌اعتنایی می‌کند

دید+گاه من اینه بخشی از رنجی 

که از هستی شناسی می‌بریم ناشی از ضمایر در ادبیات ماست

 یا به طور دقیق‌تر .این‌که ضمایر در ادبیات ما،

ما را به‌این اشتیاه انداخته که هستی هم به تفکیک میان

 ما و تو و آن‌ها و... قائل است 

یکی از خطرناک ترین توهمات ناشی از ضمایر را در این جمله می توان دید

جهان پس از مرگ (من)  یعنی چنان جایگاه سوبژکتویته‌ای برای خود قائل شده ایم 

که جهان را به پیش و بعد از خود تقسیم می کنیم 

و انگار جهان معطل وجود و عدم وجود ماست

 تا خود را بر اساس ما به‌قبل و بعد از "ما" تقسیم کند

یک مثال جالب در این زمینه آن است که پیش از آیین زرتشت زنان قیامت نداشتند

 بدین معنا همان‌طور که الان حیوانی می‌میرد 

و ما برای آن جهان پس از مرگی قائل نیستیم ، 

آن زمان هم درمورد زنان این تصور وجود داشت 

و تنها مردان بعد از مرگ به جهان پس از مرگ منتقل می شدند .

 اما بعدها این جایگاه سوبژکتیو به‌زنان هم داده شد

این روزها بیش‌تر "هستی زیستی" را ترجیح می‌دهم تا "هستی شناسی" را،

 یا اگر بخواهم بگویم هستی شناسی، 

اینگونه می نویسم 

هستی "شناسی"

.چرا که کوتیشن اینجا یادآور آن است که به‌دام توهم داخل آن نیفتم


تنگ‌نای زبان 

پیش از "زبان" ، "اندیشه" ممکن نبود. 

زبان، 

هم زمان ، هم امکان و هم حد است.

در زبان به دو فعل مفرد و جمع برمی خوریم و خارج از این دو نوع از حضور، 

حضوری "دیگر" ممکن نیست.

حال اگر بخواهیم از دالی سخن بگوییم که نه مفرد است و نه جمع،

 زبان این امکان را در اختیار ندارد

 دوآلیته (دوبُنی) موجود در زبان امکان بیان صورت دیگری را

 غیر از دو نوع از حضور ؛؛ دیگری ؛؛ در اختیار ما نمی‌گذارد

 (امکان اندیشیدن، تجربه و بیان آن)

منصور حلاج. به‌خاطر استفاده‌ی نابجا! از دستور زبان کشته شد ... 

تجربه‌ی او از هستی، تائو، اینتنشن و مرزی میان

 من/ تو/ او/ ما/ شما/ ایشان

 نبود. در تجربه‌ی زیستیِ او 

خالق/مخلوق، حیات/مرگ، هستی/نیستی و... مفرد/جمع و... وجود نداشت. 

در تجربه‌ی زیستیِ او چیزها در تقابل و ضدیت و نفی یکدیگر نبودند

او قصد کرد تا تجربه‌اش را به‌زبان آورد و این آغاز آلودن تجربه‌اش به‌زبان بود 

چرا که قدرتِ متافیزیکِ زبانِ تقویمی، 

در برابرِ امکانِ حضورِ تجربه‌های نو مقاومت می‌کند؛ .

زبان تجربه‌های نو را به قالب‌های تحمیلی‌اش فرو می‌کاهد

در زبان ، خدا "دیگری" است 

خدا"مفرد" است و همین دستور زبان در تقابل با عبارت بیانی‌اش

 "من خدا هستم"

 او را به کشتن! داد

*********

هایدگر و نیچه این حکم کانتی را که انسان سرچشمه‌ی همه چیز است واژگون کردند

 و انسان را محصور در زبان معرفی کردند 

هایدگر عقیده داشت که ما محصور در زبان هستیم

 و زبان نمی‌تواند دلالتی بر واقعیت خارج از خود داشته باشد

اگر واقعیت را رده‌ای خارج از زبان بدانیم، راهی برای شناخت آن نخواهیم داشت.

واقعیت، جز واژه‌ای درون زبان نیست 

و هم‌چون هر مفهوم دیگری توانائیِ خروج از محدوده‌ی زبان را ندارد.

آدمی درون زبان جای دارد و وابسته به‌آن است 

و هرگز نمی‌تواند به‌خارج از آن گام نهد

و آن‌را از جایگاهی دیگر بنگرد

ما همواره زبان را جایی می‌بینیم که خودِ زبان به ما امکانش را می‌دهد

نیچه پیش‌تر اعلام کرده بود 

تلاش برای گذشتن از زبان به‌معنای توقف اندیشه است

یعنی همواره ضابطه‌ی دانش ، زبان‌گونه است

**

برای زبان می‌توان سه سطح متفاوت را درنظر گرفت 

1

ژرفای زبان

در عمیق‌ترین سطح ؛ زبان واسطه‌ای است برای فهمیدن 

میراثی که بما انتقال یافته است .

 دراین سطح ،

زبان شامل منابع و ریشه‌های اصلی‌ترین درک ما از جهان است

سطح میانه

دراین سطح ، زبان یک جهان ابزاری را نشان می‌دهد

که برحسب اهداف نیازها و علایق ما ساخته شده است

3

سطح سنتی زبان 

دراین سطح زبان ، زبان سنت است یعنی زبان عرف عامه

 که انسان قبل از این‌که بمراتب ژرفا و میانه راه یابد دراین سطح زندگی می‌کند

به نظر می‌رسد هوشمندانه‌ترین باز‌یِ زبانی 

پیرامون تجربه‌های نو و رابطه‌شان، با زبان را

 ویتگنشتاین در این جمله بیان کرده است 

《.آنچه  درباره‌اش نمي‌توان سخن گفت، بايد درباره آن سكوت كرد》

شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

شکوفه زیر شبنم

شکوفه زیر شبنم تصویر من  در چشمانت  نشان‌گر اعترافی‌ست ناگزیر راز قلبت را  آینه‌ی نگاهت فاش می‌کند پستان‌هایم را  زمزمه‌وار می‌نوشد عریانی‌ِ...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان