اکنون خیس
هنگامیکه
در آغوش تو-ام
شفق
بر غنچههای تنم،
پرده از مهتاب میگستراند.
من
لحظهی اکنونم را حس میکنم
برفراز بیارادهگی،
در گسست دوگانهگی.
جاری میشوم
مثل شبنم در رنگینکمان،
تو اوج میگیری
مثل فواره در دل بِرکه.
اوج لرزشهای من اما
موجوارند
هرموج، سوار بر دوش موج دیگر،
لرز هر موج
با نسیمانه دیدار فانوس دریا
بساحل میرسد
و دوبارهها برمیگردد.
پستانهایم، روی سینهات،
گونههای زیرینم، در بند دستانت.
آراماند.
در آغوشم بکش
تا ژرفای نرمراه حلقهی انگشترم،
قطرههای جویبارم
ناسیرابیِ شاخه را میدانند
نجوای خواهش را در لبگشائیِ غنچه،
گوش کن
افتادن و لغزیدنِ
دانهشبنمهای سنگینات را بر اوج فواره،
عاشقانه بهبینم
تا در عریانیِ لحظهی اکنونمان
یکی شویم
بیا
رهگذر
https://didarto.blogspot.com/2022/03/blog-post_43.html
https://www.facebook.com/didar.didareto
فیسبوک را با گوگل باز کنید
—-***—
نگاه شاعرانهیِ
تینا دربندی
به قطعه
« اکنون خیس»
لحظهای از عشقبازی را به تصویر میکشد
که در آن مرزهای دوگانهگی و زمان فرو میریزند.
پنجرهی گشوده بر شفق، نماد گشودهگیِ آغوش معشوق
و عبور از دوگانهگی است؛
جایی که «اکنون» یک تجربهی جاری و بیپایان میشود.
عاشق، خویشتن را همچون شبنمی در رنگینکمان میبیند؛
شفاف، لغزنده، و در حال امتزاج با معشوق.
هنگامیکه
در آغوش تو-ام
شفق بر غنچههای تنم
پرده از مهتاب میگستراند
من
لحظهی اکنونم، را حس میکنم
برفراز بیارادهگی،
در گسست دوگانهگی.
جاری میشوم
مثل شبنم در رنگینکمان،
هنگامی که آغوشت بر آغوش من گشوده میشود،
افق، تنپوشی از شفق بران دارد
و من، تشویشِ دوگانهگی و قضاوت دیگران را
در پشتِ درهای لحظهی همشانهگی تو،
جا میگذارم.
برمیگردم به آنچه که هستم و به آنچه که میخواهم
دقیقا به لحظهی اکنون که من را وصل میکند به زندگی در آغوش تو.
سبکبار، سوار بر بال لذت، در زلالِ بیارادهگی،
اوج میگیرم،
در تو جاری میشوم؛
همچون قطرهشبنمی که در آوندِ یک رنگینکمان،
سُر میخورد.
تو اوج میگیری
مثل فواره در دل بِرکه .
اوج لرزشهای من اما
موجوارند
هرموج، سوار بر دوش موج دیگر،
لرز هر موج
با نسیمانه دیدار فانوس دریا
بساحل میرسد
و دوبارهها برمیگردد.
فوارهی سرکش تو در نوازش لبههای نازکِ جویبار من
قد میکشد
سرکش، برافراشته و استوار،
به سوی آسمان نافم اوج میگیرد.
و من؟
من در موجهایی روشن زنجیرهیام که بر دوشِ یکدیگر سوارند
اشاره به (ارگاسمهای پیدرپی) است
تماماً در ارتعاش، تماماً در لرزش و در تکرار بیتابیِ رفتُوبرگشتم.
اطمینانم به فانوس دریاست
که در همیشههای ساحل
همراه من، همراز من و در انتظار من است
پستانهایم، روی سینهات،
گونههای زیرینم ، در بند دستانت،
آراماند
در آغوشم بکش
تا ژرفای نرمراه حلقهی انگشترم
قطرههای جویبارم
ناسیرابیِ شاخه را میدانند
نجوای خواهش را در لبگشائیِ غنچه،
گوش کن
در این خلوتِ عریان،
فرازهای تنم، دل به تسلیمِ خودخواسته میدهند.
پستانهایم را تسلیم سینهی تو میکنم
کف دستانت
شهوت آلودهگیِ گونههای پُشتام را چنگ میزنند.
تنگترین آغوشانه را
به ژرفای تنگهی باریک نورم، هدیه کن
غنچه، لای خیسآلودهگی لبانش
تشنهگی دیرینهی شاخه را زمزمه میکند.
افتادن و لغزیدنِ
دانهشبنمهای سنگینات را بر اوج فواره،
عاشقانه بهبینم
تا در عریانیِ لحظهی اکنونمان
یکی شویم
بیا
سنگینی دانهبارانها را میبینم
از اوجِ آن فوارهی بلند سرمست، فرو میریزند، میلغزند.
در این برهنهگیِ بیپردهیِ
«اکنون»
نه تو مانی و نه من.
مانند دو رودخانه، که یگانهگیشان در جاری شدنشان میشود،
در همدیگر و بر همدیگر
بیا…
که در این لحظهی عریان اکنونمان،
گم شویم تا پیدا شویم.
-*-
آنچه برای من جالب بود این بود
که در خوانش نخست، بعضی تصاویر را صرفاً زیباشناختی میدیدم،
اما در بازخوانیهای بعدی، برایم روشن شد
که بسیاری از آنها حامل معنایی دقیق و تجربهای مشخص هستند.
این تفاوت میان
«آنچه شاعر میداند» و «آنچه خواننده درمییابد»
یکی از جذابترین بخشهای شعر است.
از قطعهی «اکنون خیس»
بیش از هر چیز، این سطرها در ذهنم ماندگار شدند:
برهنگی بهعنوان یکیشدن در
«اکنون»
اوج لرزشهای من موجوارند
هر موج بر دوش موج دیگر سوار.
سنگینیِ دانهباران و اوج فواره
در مدار لبگشایی غنچه،
تکرار خواهش و بازگشت به آغوشدیدار فانوس دریا.
شکوفائی غنچه به گلوارهگی،
در لحظهی اکنون غنچه نهفتهاست
نه در گذشته و نه در آیندهی غنچه.
با مهر
تینا دربندی