نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی چشمه‌سار خواهش مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی چشمه‌سار خواهش مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

۱۴۰۴ آذر ۲۱, جمعه

چشمه‌سار خواهش


چشمه‌سار خواهش


در بستر بیدار-لحظه‌ی من

سلام سپیده‌دمان است

که پگاه نام دیگر دوست داشتن توست


در میانه‌‌ی تنم

 چمنی است سرسبز 

در آغوش شبنم سحرگاهان 

چشم‌براه «صبح‌بخیر» تو


با نسیم گرم نفس‌هایت

با پیچش نرم بوسه‌‌هایت

که بر فراز‌و‌نشیب تنم می‌لغزند

صبح این سبزینه‌گی/ روشن‌ می‌شود

 زیباترین سحرگاه جهان

از آنِ من است 

اگر پرتو استوار تو را در قاب کوچک دهلیزم 

احساس کنم 


پرتو خورشید‌وار سرکش تو

آتشِ نهان، در نگینِ انگشتر نرمم را

آن‌چنان شعله‌‌ور می‌کند

که آب را در چشمه‌‌سار خواهش

 به‌رقص آتش می‌کشانم

تو هم

راز شمشک، در گذر از نور نافم  را

ژرف‌تر از خاطره

با حس ناب درمی‌یابی


رهگر


https://didarto.blogspot.com/

  https://www.facebook.com/didar.didareto


خوانشِ مخمل‌گونه‌یِ اروتیک
در
«چشمه‌سارِ خواهش»


این چشمه‌سار، در جویبارِ هوس‌های تنانه‌گی جاری می‌شود؛
اولین لحظه‌های بیداری صبح‌گاهی عاشق را 

در رختخواب بیان می‌کند.

اما بسترش همچو جامِ سرد و گوارا 

در نیمه‌روزِ تابستانی‌ست گرم‌وسوزان،

[پگاه]
هم نام است و هم زمان.
انتخابِ این واژه به‌عنوانِ [نامِ انسان] نشان‌دهنده‌ی پیوندِ جدی
میانِ [آغازِ روز] و [معشوق] است؛
که عشق در روندِ زندگی، به اندازه‌ی طلوعِ خورشید، حیات‌بخش است.
همان‌گونه که زیبایی‌های هستی در سلامِ سپیده‌دم روشن می‌شود،
خوش‌بختیِ انسان نیز در دل‌بَری و دل‌دادگی نمود پیدا می‌کند.

«نامِ دیگرِ دوست‌داشتنِ توست»
یعنی پگاه، معادلِ معشوق است.
شاعر با این بیت، اختراعِ معنا می‌کند؛
این نه توصیفِ صِرف، که شناسنامه‌سازیِ حسی است.
عشق، چونان پدیده‌ای مستقل، نامی دارد و آن «پگاه» است.

در چشمه‌سارِ خواهش،

عاشق راه‌ورَسمِ لذت‌ستانی و لذت‌سپاری را می‌داند؛
از اوست که بازیِ عشق نام می‌گیرد

به شیوه‌ی خاصِ خود، زیبایی‌های اندامش را کشف می‌کند
و رمزِ شناساییِ آن‌ها را به آشنایانِ این رازورمز نشان می‌دهد.

به دستِ اوست که مرزهای همآغوشی شکل می‌یابد

اوست که بستر عشق‌بازی را با گل‌آرائیِ اندامش می‌چیند

او، طنینِ دادن و گرفتن را تنظیم می‌کند

برای اوجِ لذتِ خویش،
در پیِ معشوق می‌رود و پروازِ او را نیز خودش می‌سازد.


شاعر در این قطعه‌ی کوتاه،
هم رابطه را تعریف می‌کند و هم زبانِ سپهری را به قلمروِ تن می‌بَرَد؛
و تجربه‌ی یک اتفاقِ زیبا را به‌کلام می‌ریزد.

برای نخستین‌بار در ادبیاتِ شعرِ فارسی،
میلِ زنانه و تن‌خواسته‌هایش
نه به‌عنوان شورِ گناه‌آلود یا اعتراض به اخلاقِ اجتماعی،
دستخوشِ ملامتِ روشن‌فکران قرار نمی‌گیرد،
بلکه چون شکفتنِ طبیعیِ پگاهِ تن، بازآفرینی می‌شود.
بدن، بیان‌گرِ اعتراض نیست،
بلکه لباس‌های زیرینش را به نسیمِ سحرگاهان می‌سپارد؛
تا آگاهانه، آرام و عریان برای گرفتنِ آفتاب، لحظه‌ها را بشمارد.

در جست‌وجوی شادیِ معشوق،
حس‌های پنهان اندامش زیباترین بستر برای عاشقانه‌هاست؛
بسانِ آخرین ستاره‌ی بامداد، به‌دیدارِ خورشید.


«در میانه‌یِ تنم / چمنی‌ست سرسبز
در آغوشِ شبنمِ سحرگاهان
چشم‌به‌راهِ ، صبح‌بخیرِ،
تو»

بدن را به زیباییِ طبیعت بدل می‌کند؛
تصویرِ [چمن] و [شبنم] حسّیِ نرم‌آغوشی برای نوازش است؛
صحنه‌سازیِ نرمیِ نگاه که دعوت به اشتیاقِ لطیفِ دل‌تنگی می‌کند،
و آن نه مالکانه، که دل‌سپرده‌گیِ پنهان در گرم‌راهِ اوجِ زنانه است.

[چمنِ سرسبز]
تصویری‌ست از طراوتِ تپّه‌ی مخمل‌گونه‌ی پایینِ گودِ ناف؛
که در پیچِ هر تار مویش، نسیمی‌ست از جویبارِ پنهان در لای دو گلبرگ‌،
شیاری بر نرم‌حلقه‌ی خواهش،
که نیازِ شگرفِ تازه‌گی‌های نرم‌نوازیِ معشوق را احساس می‌کند
و نوازش‌های دل‌بَریِ او را راه می‌نماید
تا لذتِ یک عشق‌بازیِ کامل.


«شبنم و سحرگاهان»
حسِ تازه‌گی و لطافتِ بیداری را تقویت می‌کند؛
در آهسته‌خیزیِ بهاریِ ساقه
و آماده‌گیِ قلم برای نقاشیِ اندامش،
آن‌چنان که دل‌خواهِ اوست.

شبنم، نمادِ تماسِ نرم و خنکی‌ست
که با ،نسیمِ شیرین نفس‌ها و ،پیچاب نرم بوسه‌ها،
تضادِ حسی ایجاد می‌کند؛
بازیِ نمناکِ تاب ملایم لب با دمای گداخته‌گیِ نفس.

چشم‌به‌راهِ ،صبح‌بخیر، تو
ترکیبی‌ست از انتظارِ عاشقانه و مؤدبانه‌ترین شکلِ نزدیکی؛
نه التماس، نه یادآوریِ خشن،
بلکه انتظارِ لبخندِ بامدادی / تماسِ لطیفِ آغازِ عشق‌بازیِ سحرگاهی.
انتظاری که رنگِ هوسِ آغوش‌بهمی می‌گیرد
و رقصِ زیبایی‌های بدن را به موزیکِ چشم‌نوازی کوک می‌کند.

یعنی شاعر نه فقط درباره‌ی بدن،
بلکه بدن را با ریتمِ تازه‌گی‌هایش می‌نویسد.

چنان‌که هلن سیکسو می‌گوید:
«زن باید با بدنش بنویسد، همان‌گونه که می‌زاید.»

و به‌قولِ آدریَن ریچ:
«بدنم تابلویی‌ست از عشقی، که خودم نقاشی می‌کنم.»
گرمای سرانگشتانم می‌تواند دنیا را نوازش دهد.


«با نسیمِ گرمِ نفس‌هایت / با پیچشِ نرمِ بوسه‌هایت
که بر فراز و نشیبِ تنم می‌لغزند»

،نسیمِ گرمِ نفس‌هایت، به حسِ بویایی و دما می‌پردازد؛
،پیچشِ نرمِ بوسه‌هایت، حرکت و جهت دارد.
لغزندگیِ بوسه‌ها استعاره‌ای‌ست
که گرمای بوسه‌یِ معشوق، در غنچه‌یِ خواهش، حساس‌ترین نقطه‌یِ عاشق جا می‌ماند؛
بوسه‌ای تمنامند و نوازش‌گونه/ برای گرفتن و دادن

ترکیبِ [فراز و نشیب] تن را چون چشم‌اندازی نشان می‌دهد
که به استقبالِ نگاهِ معشوق می‌آید؛
از جمله، آرمیدنِ دو پرنده‌ی ظریف، آرام و اغواگرانه بر سینه‌ی عاشق،
در شکیبِ گرمایی که از دست‌های محبوب خواهد وزید،
و نغمه‌ی خیسِ لبانی که برای چیدنِ تمشک‌های وحشی،
صبح را به لرزشی شیرین بدل می‌کند.

تکرارِ «با... با...»
چون رازونیازِ تنانه است؛

 معشوق را عاملِ فعالِ لذت‌ستانی می‌خواهد،
با این‌حال، خود همچنان خواهانِ پذیرشِ کام‌دهی است.
هوس‌هایش را ارج می‌گذارد
و سیریِ آن‌ها را نیز دوست می‌دارد؛
چرا؟ چون سیریِ میل، کام‌خواهی‌اش را بیش‌تر می‌افزاید.
تعادلِ ظریفِ قدرت میانِ دادن و گرفتن حفظ می‌شود.


«صبح این سبزینه‌گی روشن می‌شود / زیباترین سحرگاهِ جهان
از آنِ من است / اگر پرتوِ استوارِ تو را در قابِ کوچکِ دهلیزم احساس کنم»

تمنا و آغوش‌نوازیِ معشوق، جهانِ درونیِ عاشق را روشن می‌کند.
«زیباترین سحرگاهِ جهان
از آنِ من است»
زبانِ مالکانه‌ی [از آنِ من است]
الهامی‌ست از کلامِ
(پنجره، فکر، هوا، عشق،زمین مالِ من است)
این مالکیت، نه در معنای تصاحبِ معشوق،
که احساسِ شادی از کشفِ لذتِ ویژه‌ی خویش است؛
تجربه‌ی درکِ لذتی منحصر به‌فرد.
با پندارِ شایسته‌گیِ معشوق، می‌خواهد درکِ این اتفاقِ مهربان را
 تقسیم با او یا پیش‌کش او کند، اما نمی‌داند چگونه.


«قابِ کوچکِ دهلیزم»
بر تمرکز و محدودیت تأکید دارد؛
پرتوِ تو زمانی تبدیل به اوجِ شعله می‌شود
که در سایه‌زارِ درونِ دهلیزِ تنگِ من قرار گیرد.
استفاده از [اگر] ـِ شرطی ـ انتظارِ بیرونِ معشوق را در درونِ خود دارد
و احساسِ یگانگیِ «من» و«تو» را آشکار می‌کند؛
کلیدِ روشناییِ دهلیز.


«پرتوِ خورشیدوارِ سرکشِ تو
آتشِ نهان، در نگینِ انگشترِ نرمم را آن‌چنان شعله‌ور می‌کند»

[پرتو] نمادِ انرژیِ قوی و مستقیم است؛
[سرکش] افزوده‌ی بی‌بندوباریِ رگِ نور در گوشه‌ی مشکینِ مهتاب،
و الهامِ لرز در گوشه‌ی شبنم.
[نگینِ انگشترِ نرمم]
ترکیبی از لطافتِ بدن و غنچه‌ی نرم‌حلقه‌ی حساسِ ارگاسم؛
نمادِ تعلقِ عاشقانه است.

پرتوی خورشیدوارِ سرکش،
نور و لرزِ گرما در نگینِ نرم‌انگشتر می‌افروزد.
[آتشِ نهان] 

شورِ پنهانی که میانِ عاشق‌ومعشوق شعله‌ور می‌شود؛
نشان‌گرِ شوقِ طوفانِ لحظه‌ی اوجِ مشترک است.

«که آب را در چشمه‌سارِ خواهش / به رقصِ آتش می‌کشانم»

مصرعی مهم در پیوندِ اروتیکِ متن است؛
پارادوکسِ آب‌وآتش:
یگانگیِ دوگانه‌ی اوجِ عاشق‌ومعشوق،
در گوشه‌ی خلوتِ دل‌تنگی.
آبِ چشمه‌سار [نمادِ روانیِ میل]
به رقصِ آتش کشیده می‌شود؛
تلاقی عاشقانه‌ی دو تن‌کامه‌گی‌ست.
این تبدیل نه نابودی، که پیوندِ دو عنصرِ متضاد است
آتش از درون، موجِ دانه‌های باران از بیرون؛
در آمیختنِ غنچه با ساقه، در سایه‌زارِ پنهانِ شبنم.
هم‌آمیزیِ آب‌وآتش در دایره‌ی پنهان،
رگ‌ابِ خواهش به‌رقصِ آتش دعوت می‌شود

که اوجِ خوشه‌چینی را می‌سازد؛
مانندِ پیوندِ دو موج در دلِ دریا.

تندیس هوس را تمام‌قَد در آتشِ تمنای خود می‌رقصاند
و آتش را به آبِ معشوق می‌کشد
تا شوقِ سوزانی را که با تمامِ تن ودل می‌خواست،
با فورانِِ رگ‌کرده‌پیچاب محبوب، فرونشاند.


چنان‌که آنا آخماتووا می‌گوید:

«وقتی لبانت را بر گونه‌ام گذاشتی،
من حس کردم که در آتشِ زلالی می‌سوزم.»

«می‌کشانم»
فعلی قوی و فعال است؛
عاشق انجام‌دهنده است
او آتش و آب را در کنشِ ارادی درمی‌آمیزد.
نشانه‌ی قدرتِ خلاقانه‌ی عاشق، هنگامی که تن‌خواسته‌هایش با محبوب درمی‌آمیزند،
در اوجِ سرعتِ بی‌وزنیِ عشق؛
و فعلِ کنشیِ [می‌کشانم] این استقلال را تقویت می‌کند.

«خواهش»
واژه‌ای روشنِ اروتیک است،
اما در ترکیب با «چشمه‌سار»
صراحتِ میل را می‌پوشاند و شاعرانه‌ترش می‌کند.

«تو هم / رازِ شمشک، در گذر از نورِ نافم را
ژرف‌تر از خاطره / با حسِ ناب درمی‌یابی»

[تو هم]
هم‌‌سوی تمنّای خویش را به درکِ حسیِ مشترک فرا می‌خواند.
«رازِ شمشک» و «گذر از نورِ نافم»
ترکیبی از بو، نور، و مرکزِ میانیِ تن است.
ناف: نقطه‌ی نیروبخشِ جنسی و نمادِ تلاقیِ درون با بیرون.
[گذر از نورِ ناف]
یعنی تجربه‌ی عبورِ آذرخش از مرکزِ وجود
اتفاقی که امان به لحظه نمی‌دهد؛
بند نشدنِ پلک بر پلک.
«ژرف‌تر از خاطره»
تجربه‌ای زنده‌تر از یاد،
که مانند بارانِ بهاران، باهم می‌بارند
در پرچینِ خیسِ آغوشِ مهر.

«با حسِ ناب درمی‌یابی»
فهم، نه با عقل،
که با درهم‌آمیخته‌گیِ حسی و لمسِ لحظه ممکن است.

جمع‌بندی
چشمه‌سارِ خواهش
در سنتِ جهانیِ اروتیسمِ زنانه‌ی آگاه جای می‌گیرد؛
جایی میانِ «بدنِ اسطوره‌ایِ زن»
و «بدنِ خودآگاهِ زنِ معاصر».

— *** —

من از آب‌تنی کردن در چشمه‌سارِ خواهش،
نگاهم در تنانه‌گیِ قطعه،
کلیدها را جست‌وجو کرد-نه قفل‌ها را.

با صمیمانه‌ترین علاقه،
مخمل معمار  



 

۱۴۰۴ دی ۵, جمعه

نرم‌حلقه



 نرم‌حلقه

رنگ شفق
 دفتر فانتزی‌هایم را امشب
 طورِ دیگری ورق میزند
‌گرمای تو
 در سایه-شبم پنهان است

پیچک خیالم قفل و قفس نمی‌شناسد
پیچد آن‌جا که دلم می‌کشاندش

رمز آئینه
 بر احساس دلم می‌تابد
شاخه،
 در ماه نفس می‌شنود

طعم شب
 صبح غریزه‌ست در اندام خیال
مخمل خیس چمن بیدار است
جویباری بمیان

چیدن سیب،
 دستان خواهش می‌‌خواهد
زنبقی
 در لبه‌ی جوی
انتظار لب آب است 
بیا

خواهشی
 می‌تپد از لای زبانم
به لبانت…

حجم دل‌خواهم را پُر کن
 از طعم شبنمی
که در نرم‌بوسی‌ات جا می‌ماند
 لحظه‌ی پُرز زبانت را بنوشانم
 که از شهد غنچه، 
به‌یادگار گرفتی

دو هلال روبروی همِ 
آسمانم را ببوس
افراشته‌گی را به‌بینم
در افرای چمن

لرز از ساقه مرا می‌خواند
لای گلبرگ سکوت
غنچه‌ای پنهان است

لب بر تو درمی‌گشاید
آتش تمنّای  زن‌بودنم
زیر خاکستر نرم‌شیب تپّه،

بیا
آب‌تنی را
 زیر فواره نشانت بدهم
شاخه در چشمه‌سارم پنهان کن
جفت زیتون، لب آب
رفت‌و گذار
 تعبیر عاشقانه‌ی رویاست

تو
 طعم ریزآب را
 بر دیوار دهلیزم بنشان
همچو عطری
 که بر پوست می‌نشیند
من
 ترانه‌ی نرم‌حلقه را
 به دیدار تپش می‌بخشم،
در مهر‌بوسِ چشمه‌سار خواهش
مثل دو موج 
تن بهم می‌سایند
بی‌آن‌که بدانند
طوفان شوق نخست
از کدام‌شان برخاست،

رهگذر


https://www.facebook.com/didar.didareto


—-***—-
خوانش مریم پیری
از قطعه‌ی
«نرم‌حلقه»

نرم‌حلقه
شعری‌ست مثل یک 
منحنی لطیف، 
که از لاله‌فروز شفق 
در سایه‌ی خیال آغاز می‌شود،
بر گرمای تن عبور می‌کند،
و در مهرآغوش، آرام به پایان می‌رسد.
لحظه‌به‌لحظه
نزدیک‌تر،شیرین‌تر،
گرم‌تر، آرام‌تر و عاشقانه‌تر می‌شود

 «رنگ شفق… رمز آئینه بر احساس دلم می‌تابد»

عطر آغازی را دارد، 
عاشقانه و آرام، 
نوعی گرما در سایه؛
انگار حس می‌کنی چیزی دارد در سکوت روشن می‌شود،
 نور شمعی
یا 
رنگ حاشیه در خورشید 
که مرز میان دل‌داده‌گی و دل‌تنگی را نمی‌شناسد

«پیچک خیالم» 

حس رها بودن از قید می‌دهد؛
عشقی را آزادانه نرم‌نوازی می‌کند
که گفت‌گوی خاموش تن است
از تمنّای دل‌بری و خواهش دل‌سپاری.

«شاخه، در ماه نفس می‌شنود…»

اینجا شعر از «حالت انتظار» به «حالت تنفس» می‌رود.
شاخه‌ای که نفس می‌شنود
طبیعت دارد شریکِ احساس می‌شود.
نوعی هم‌آوایی بین خویشتن عاشق با محبوب 
نسیمی که از شاخه می‌گذرد
 ولی شنیده نمی‌شود 
  در لرزهای تن عاشق اما حس می‌شود.
آن‌جا که می‌گوید

«مخمل خیس چمن بیدار است»

نرمی، رطوبت، و بیداری را
در گودیِ ناف و سایه‌زار شیبِ شکاف لمس می‌کند
انگار که افرای معشوق هم، 
این خواهش را در تنانه‌گی خود فهمیده‌‌باشد

 «چیدن سیب… بیا»

استعاره‌ای‌ست از خواستنِ نرم‌نوازیِ عاشقانه،
دست‌نوازی به چیزی که رسیده و پنهان‌کردنی نیست. 
حسِ دعوت کردنِ لطیفی است
که نه عجله دارد، و نه شرم

«زنبقی لب جوی» 

تصویر انتظار آرام است:
انتظاری که دل‌تنگی می‌کند اما خوددار است.
غنچه‌ای لای گل‌برگ غریزه 
ساقه را در آغوش می‌خواهد،
 وقتی می‌گوید
 «بیا»
 
«خواهشی می‌تپد… نرم‌بوسی‌ات»

دل‌لرز کوچکی زیر شعر شکل می‌گیرد
  شعر عاشقانه‌تر و قلبی‌تر می‌شود.
دیگر فقط طبیعت نیست؛ ژرفای خواهش خودِ عاشق است
که بی‌صدا در واژه می‌ریزد.
یک مکث عاشقانه میان زبان و لب.

«حجم دلخواهم را پُر کن»

بند را پر از نیاز،
 اما نیازی روشن و پذیرفته‌شده می‌کند؛
نه اضطراب، نه ترس—
میلِ معصومانه، نرم و عاشقانه است
که طعم شبنمی را می‌خواهد از لبان معشوق
که از لبه‌‌های جویبارش چیده است.
 «لحظه‌ی پُرز زبانت… یادگار گرفتی»
این بند عمیق‌ترین لمس احساسی را دارد،
نوعی اعتراف به لذتِ لطیف.
وقتی می‌گوید

«پرز زبانت»

شعر بر فراز استعاره‌ها پرواز می‌کند
و وارد قلمرو «واقعیتِ لمس» می‌شود
شبنمی را اشاره می‌کند
که معشوق در اوج نرم‌لیسی از غنچه،
به‌‌پُرز زبان خود سپرده است
تمنّا، از نمناکیِ گرمایی می‌کند
 که خودش به‌زبان معشوق هدیه کرده‌است

«دو هلال روبروی هم… افرای چمن»

این بند حسِ زیبایی‌شناسی دارد؛
زیباییِ بودنِ دو هلال لب، روبروی هم
 دو لب بیرونیِ آغوش،
 که نرم‌راه اوج عاشق را در میان دارند
بدون شرم،بدون هراس.
و تشبیهِ «هلال» در مواجهه با 
«آسمانم را ببوس»
نوعی گشودگی احساسی می‌آورد؛
برای دیدار بوسه
پدیداریِ میل به تماشا و دیده‌شدن به شکلی لطیف زنانه.

«لب بر تو درمی‌گشاید… نرم‌شیب تپه»

اینجا شعر به اوج حس‌مندی می‌رسد
حسّی گرم‌تر و صمیمی‌تر.

«آتش تمنای زن‌بودنم»

این جمله هم جسور است هم دل‌درآمیز
لطافت زنانه‌گی 
در این بند در جریان هیچ لحظه‌ای پنهان نیست.
 آتشی را می‌گوید که زیر خاکستر است
که با دیدار بوسه‌لیسی شعله‌وار می‌شود

«نرم‌شیب تپه» 

تصویر مهربانی‌ست،
نرمی و نمناکیِ یک بستر،
نرمی تن‌خواسته‌ی یک پذیرش 
از ابریشمی‌ترین تپّه‌ی فراز شکاف آغوش،
حسی دارد شبیه آغوش باز 
و غنچه‌ی شکفته‌شده به‌گرمای عشق‌بازی.

«بیا… شاخه در چشمه‌سارم پنهان کن»

این بند کمی حس بازیگوشیِ عاشقانه دارد
ولی دعوت‌اش مستقیم‌تر 
و شهامت تسلیم دل‌خواسته دارد
به رَوَند نمناک میل معشوق.

«فواره» و «آبتنی»
احساس رهایی و نورسیده‌گیِ بهارانه دارد؛
شادیِ لمس درونی و پنهان کردن کامل شاخه
در آغوش چشمه‌سار خواهش
و
«جفت زیتون لب آب»
استعاره‌ای نرم و ظریف از نزدیکی است.
بیرون معشوق را کامل و بی‌فاصله، درون خود دارد
که دو زیتونِ شاخه، در آرامشِ لب آب‌اند
و این بند، بیش‌تر از آن‌که شهوانی باشد،
شیطنت‌آمیز و صمیمی‌ست.

«رفت‌و گذار… همچو عطری»

در این بند، شعر دلنشین‌تر و به‌نهایت عاطفی‌تر شدن، می‌رسد.
آب دیگر نماد میل نیست؛نماد گذار و عبور است.

«ریزآب بر دیواره‌های دهلیز»

اگر از سطح استعاره عبور کنیم،
احساسش مثل یک ردّ ظریفِ «شدن» است؛
اثری‌ست که می‌ماند.
«عطری‌ست که بر پوست می‌نشیند»
یعنی لحظه نمی‌گذرد بدون این‌که باقی بماند.
زمان مثل یک ابریشمین شال
 از شانه‌های عاشق و معشوق سُر می‌خورد و می‌ریزد

«من ترانه‌ی نرم‌حلقه را… اوج رهایی دوصدا»

پایان‌بندی، شدت میل را به اوج می‌برد
از تن عبور کرده، وارد آغوش عاطفی می‌شود.

«ترانه‌ی نرم‌حلقه»

احساس ارائه‌کردن خویش، تسلیم عاشقانه به عشق‌بازی،
رسیدن به نزدیک‌ترین فاصله‌ی هم‌آغوشی است

«به دیدار تپش می‌بخشم»

یعنی عشق،
یعنی میهمان‌نوازیِ معشوق در ژرفترین نقطه‌ی درون 
یعنی رسیدن به فروغ پایان ناپذیر نرم‌نوازی،

«اوج رهایی دوصدا» 

قلّه‌ی دیدار است
زیر ترانه‌ی باران با عاشقانه‌ترین تن‌پوش،
تا آرامش و سکون نمناک گرما، 
پر از شکوه رضایت،
 و 
یکی‌شدن در فرود هم‌شانه‌گیِ پرواز.

با آرزوی شادزیِ عاشقانه، 
مریم پیری

شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

ریزآب لحظه

  ریزآبِِ لحظه افسونِ پریشانیِ گیسوانم، بی‌قراریِ خواهش‌ و‌ تسلیم تنم، نزدیک‌خواهیِ بی‌صدایِ تو را بازمی‌تابند. لبانت، رازهای پنهانِ آغوش...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان