۱۴۰۴ بهمن ۹, پنجشنبه

فراز‌ُ‌و‌نشیب تغییر یک قانون

 

 جان‌ لاک

فرازُونشیب تغییر یک قانون

 در دو نقطه‌ی مختلف جهان، در دو نقطه‌ی زمانیِ متفاوت،

ایران و انگلستان


جان لاک از فیلسوفان سده ۱۷ میلادی انگلستان بود

که به‌طور گسترده به‌عنوان پدر لیبرالیسم کلاسیک شناخته می‌شود.

جان‌ لاک

از مهم‌ترین شارحان نظریه‌ی قرارداد اجتماعی

و پیروان مکتب تجربه‌گرایی است.

نظرات او بر پیش‌رفت شناخت‌شناسی و

فلسفه سیاسی مؤثر بود.

او از تأثیرگذارترین اندیش‌مندان عصر روشن‌گری شمرده می‌شود. 

جان لاک‌ در کتاب معروف خود

«دو رساله درباره حکومت مدنی»

(1690) تفسیر جدید و خاصی از حقوق طبیعی ارائه می‌دهد

که می‌توان آن را مهم‌ترین منبع اصول نظریِ حقوق بشر

و اعلامیه‌های تحت این عنوان بشمار آورد.

البته تاثیر تعیین‌کننده‌ی اندیشه‌های جان لاک بر مضامین اساسی

اعلامیه‌های حقوق بشر بر صاحب‌نظران پوشیده نیست.

بسیاری 

از متفکران و مورخان اندیشه‌ی سیاسی،

جنبه‌های گوناگون این تاثیر را کم‌و‌بیش نشان داده‌اند.

¤

سده‌ها و سالیان منتهی به قرن شانزدهم و هفدهم،

دوران تحولات عظیم اقتصادی و سیاسی و اجتماعی بود

که اروپا را در نوردید

 و به خصوص، حق الهیِ پاپ‌ها و پادشاهان اعتبار خود را از دست داد.


در طول تاریخ حق فرمانروایی پادشاهان مورد پذیرش بوده است

و پادشاهان با بهره گرفتن از حق حاکمیت الهیِ خود

 برای رعایا و کشور تصمیم‌‌گیری می‌‌کردند.

در سدۀ هفدهم میلادی نخستین‌‌بار جان لاک،

اندیش‌مند 

.انگلیسی (۱۷۰۴– ۱۶۳۲) نظریه‌ی 

محدود ساختن حقوق و اختیارات مطلق

و بی قید و شرط پادشاه انگلستان را مطرح کرد

.در آن دوران یک مجلس نمایندگان و مجلس لُردان

با صلاحیت‌‌های محدودی

در انگلستان وجود داشت

 به نظر جان لاک، شاه و عوامل برگزیدۀ او که پیش از آن

قدرت قانونگزاری را در اختیار داشتند می‌‌بایست براساس 

قوانین از پیش تصویب شده که توشیح گردیده

و به آگاهی مردم رسیده است حکومت کنند

،و نه بر پایه فرمان‌‌های خلق‌‌الساعه‌ی خودشان


جان لاک همچنین نظریه‌ی مدرن حاکمیت مردم را پایه‌‌گزاری کرد

و این نظریه‌ی سیاسی را مطرح کرد که هر حکومتی

.امانت‌‌دار قدرت مردم است

و نیروی حاکمیت را در چارچوب نمایندگی، از سوی مردم بکار می‌‌برد   

 افزون براین، قدرت عالی در کشور حق ندارد،

بخشی از دارایی‌ی فردی را تصاحب یا مصادره کند

اگر دست حکومت برای مصادرۀ اموال مردم باز باشد

و هر زمانی که اراده کند آن‌‌ها را مصادره کند،

این تصور وجود خواهد داشت که افراد فاقد دارایی هستند   

تأمین امنیت افراد و صیانت از دارایی‌‌های آنان یکی از مهمترین

غایات ورود به اجتماع است


و از آن‌‌جا که قانون بر گروه‌‌های مردم اجرا می‌‌شود

و هر قانونی مدت زمان طولانی اعتبار دارد

 بنابر این اندیشه، پارلمان باید از دو مجلس تشکیل شود 

تا اعضای آن در تصویب

هر قانونی تصمیم‌‌گیری کنند،

وبرپآیه‌ی

. تجربۀ‌ی سیاسی انگلستان پذیرفته شود

این یک تجربه‌ی سیاسی سودمند بود

زیرا  قانونی که به‌تصویب دو مجلس می‌‌رسد از جهات گوناگون

از خردورزی بیش‌تری بهره می‌‌گیرد و به ثبات و امنیت جامعه

کمک بیش‌تری می‌‌کند


اندیشه‌‌های جان لاک در خدمت مجلس لُردان انگلیس قرار گرفت 

و اعضای این مجلس، جیمز دوم پادشاه انگلستان را

.به دلیل روش‌‌های استبدادی او از سلطنت خلع کردند.

به‌این ترتیب نظام حکومتی انگلستان بر پایه اصل تفکیک قوا استوار شد 


حق قانون‌گزاری به پارلمان

و حق اجرای قوانین به شاه داده شد

این نظام سیاسی سپس الگویی

 برای نویسنده‌گان قانون اساسی سال ۱۷۸۹ ایالات متحد امریکا قرار گرفت

در قانون اساسی ایالات متحد امریکا ، پارلمان از مجلس نمایندگان

و سنا تشکیل می‌‌شود ،

که در آن

قوه مقننه را از قوه مجریه جدا ساختند

و به قوه قضاییه نیز در برابر دو قوۀ دیگر استقلال دادند

قوانین اساسی کشورهای اروپایی نیز مانند فرانسه و بلژیک...،

با وجود دو مجلس قانونگزاری پیش‌‌بینی شد


در ایران


در کشور ایران نیز با پیروزی نهضت مشروطیت ،

تأسیس مجلس شورای ملی با تأیید و فتاوای علما و مراجع شیعه

.ناگزیر از الگوی کشورهای اروپایی پیروی شد


قانون اساسی مشروطه در ۸ دی ۱۲۸۵ خورشیدی

(۱۴ ذیقعده ۱۳۲۴ قمری)

به امضای مظفرالدین‌شاه رسید 

این قانون ۵۱ ماده داشت که بیش‌تر به‌طرز کار

مجلس شورای ملی

و مجلس سنا مربوط می‌شد

  در اصل ۴۳ قانون اساسی که در دی ماه ۱۲۸۵ خورشیدی

به توشیح مظفرالدین شاه قاجار رسید 



سخن از «مجلس دیگر» مجلس سنا ، به میان آمد و مقرر گردید

مجلس دیگری به عنوان مجلس سنا مرکب از شصت نفر اعضا تشکیل شود

که اجلاسات آن

بعداز تشکیل، مقارن اجلاسات مجلس شورای ملی خواهد بود


در اصل ۴۵ قانون اساسی افزوده شد

این مجلس ( مجلس سنا ) از اشخاص خبیر و بصیر

و متدیّن محترم مملکت منتخب می‌‌شوند ،

سی نفر از طرف شاه و سی نفر از طرف ملت:

پانزده نفر از اهالی تهران، پانزده نفر از اهالی ولایات  

پانزده نفر به انتخاب اهالی تهران، پانزده نفر به انتخاب اهالی ولایات

در اصل ۴۶ همین قانون اساسی نیز آمده است

«پس‌از انعقاد مجلس سنا، تمام امور باید به‌تصویب هر دو مجلس باشد»


اصل ۲۷ متمّم قانون اساسی نیز که در مهر ماه ۱۲۸۶



به توشیح محمدعلی شاه قاجار رسید، قوه مقننّه را در 

برگیرندۀ مجلس شورای ملی و مجلس سنا دانسته است

 با وجود این اصول روشن قانون اساسی مشروطیت و متمّم آن،

از آن‌‌جا که مجلس شورای ملی 

با چالش‌‌هایی که بوجه اختصار در زیر اشاره می‌شود،

روبرو شد

در عمل تشکیل سنا که الزام‌‌آور بود

به تأخیر افتاد و به مدت بیش از چهار دهه

از مجلس سنا در نظام سیاسی مشروطیت خبری نبود.

سرانجام در سال ۱۳۲۸ خورشیدی با تصویب قانون انتخابات سنا

در مجلس شورای ملی، 

مجلس سنا تأسیس گردید و قوه مقننّه با وجود دو مجلس قانون‌گزاری

بر پایه قانون اساسی مشروطیت استوار گردید


تعطیلیِ بار اول مجلس ۱۹۰۸


مجموعه رویدادهایی که

در روز سه‌شنبه ۲ تیر ۱۲۸۷ برابر ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸میلادی

رخ داد ،

نهایتاً با شلیک توپ به ساختمان مجلس شورای ملی

به دستور محمدعلی‌شاه قاجار

و توسط نیروهای بریگاد قزاق روسی به فرماندهی کلنل ولادیمیر لیاخوف ،

با کشته‌شدن میرزا ابراهیم تبریزی و دستگیری سران جنبش مشروطه

به پایان رسید.


به موجب قانون اساسی مورخ ۱۲۸۵ حکومت ایران

علاوه بر مجلس شورای ملی باید دارای مجلس دیگری

به نام «مجلس سنا» باشد 

بعلت مخالفت هائی که پیش می‌آمد،

قوه ی مقننه در این مورد اقدامی انجام نداد


 پس از شهریور ۱۳۲۰ با اشغال ایران توسط متفقین و تبعید رضاشاه

و سست شدن پایه‌های سلطنت پهلوی،

مقالاتی در مطبوعات نوشته می‌شد

و از دولت‌های وقت تقاضای تشکیل این مجلس می‌شد

و محمدرضا پهلوی نیز نسبت به تأسیس آن علاقه‌مند بود،

 تا اینکه در روز ۱۹ اردیبهشت ۱۳۲۷ دولت حکیمی لایحه تشکیل

مجلس سنا را تقدیم داشت که با اعتراضات زیادی

از سوی برخی از نمایندگان مجلس شورا روبه‌رو شد

ولی بالاخره با تلاش عده‌ای از دولت‌مردان اساسنامه‌ی آن

 تدوین و به تصویب مجلس شورا و صحه شاه رسید.

 تشکیل مجلس و اختیارات آن طبق

اصول ۴۳، ۴۴، ۴۵ و ۴۶ متمم قانون اساسی پیش‌بینی شده بود.

به موجب اصل ۴۳ قانون اساسی تعداد نمایندگان مجلس سنا

شصت نفر بوده که سی نفر از طرف مردم

(پانزده نفر از تهران و پانزده نفر از شهرستان)

و

 نیمی دیگر از سوی شاه

(پانزده نفر از تهران و پانزده نفر از شهرستان)

انتخاب می‌شدند

 که گروه اول سناتورهای انتخابی و دسته دوم

به سناتورهای انتصابی معروف بودند.

 انتخابات مجلس سنا در هر دوره قانون‌گذاری

هم‌زمان با انتخابات مجلس شورای ملی شروع

و اخذ رأی در یک روز انجام می‌شد.

سناتورها باید شرایط خاصی را

برای عضویت در مجلس سنا داشته باشند

که به صورت اختصار چنین بود: 

این اشخاص از بین نخست‌وزیران، وزرا، معاونین، استانداران،

امرای بازنشسته ارتش، استادان دانشگاه و قضات

با داشتن ۱۵ تا ۲۰ سال سابقه و اشخاصی که دست کم ۳ دوره

نمایندگی مجلس شورا را داشتند انتخاب می‌شدند.

در حقیقت مجلس سنا به «مجلس شیوخ» معروف بود

زیرا هر فردی که واجد شرایط مذکور نبود نمی‌توانست

به مجلس سنا راه یابد و گفته می‌شود

گه گاهی هم برای این‌که اشخاص موردنظر واجد شرایط

سناتوری شوند به‌طور موقت احکامی صادر می‌شد.


تعطیلیِ بار دوم مجلس جولای 1953

انحلال مجلس

دوازدهم مرداد ماه سال ۱۳۳۲ با پیشنهاد همه‌پرسی‌ِ

دکتر محمد مصدق .


علی زهری دولت مصدق

را به دليل بدرفتاری با بازداشت‌شدگان و شکنجه ، استیضاح کرد .

 مصدق که دولت را در شرف سقوط می‌دید از نمایندگان طرفدارش خواست

که استعفا کنند و چنین شد، در نتیجه جلسه‌ها به حد نصاب نرسید

و مجلس از رسمیت افتاد و منحل شد .

مصدق تصمیم گرفت همه‌پرسی را برگزار کند.

برخی از پژوهشگران یکی از دلائل انحلال مجلس از سوی دکتر مصدق را

وضع اقتصادی بد به دلیل به فروش نرسیدن نفت در آن زمان می‌دانند

که دکتر مصدق

دستور چاپ مبلغی معادل ۳۱۲ میلیون تومان را صادر می‌کند.


آیا انحلال مجلس راهی بود برای سرپوش گذاشتن

بر روی چاپ بدون پشتوانه‌ی اسکناس؟


 آیا واقعا نخست وزیر با توجه به قانون اساسی

اختیار بستن مجلس را داشت؟


دکتر آموزگار اشاره‌ای دارد به یاران دکتر مصدق

و عدم موافقت آنان با بستن مجلس:

«هم آقای سنجابی و هم آقای صدیقی و اگر 

اشتباه نکنم و هم آقای دکتر شایگان،

این‌ها هر سه معتقد بودند

که رفراندوم درست نیست و دست شاه را برای برکناری دولت

باز خواهد کرد.

جوابی که دکتر مصدق در آن موقع به این ایراد دوستان نزدیک خودش می‌دهد، بسیار بسیار گویاست

و آن این است که می‌گوید

شاه جرأتش را ندارد.

یعنی اگر ما رفراندوم کنیم و مجلس را ببندیم و دورهٔ فترت آغاز شود،

شاه جرأت ندارد که دولت را عوض کند.

آقای مصدق در جواب ایشان می‌گوید «جرأت» نمی‌کند

و نمی‌گوید این عمل غیرقانونی‌ست!

بنابراین، این‌ها نشان می‌دهد که نه تنها

حقوقدان‌های اطراف دکتر مصدق معتقد بودند که این کار درست نیست،

حتی خود مصدق هم اعتقاد داشت.

 منتهی معتقد بود که جرأت نمی‌کند.»


عباس میلانی

«به گفتهٔ خود مشاورین دکتر مصدق،

یعنی دکتر صدیقی و سنجابی، به هیچ وجه در قانون مرجعی

برای رجوع

به رفراندوم وجود نداشت.

دکتر صدیقی به دکتر مصدق به تصریح گوشزد می‌کند

که این کار به دو دلیل به صلاح نیست: 

«۱- شما اسم‌تان را به عنوان کسی که قانون‌مدار هستید ساخته‌اید

و سرمایهٔ سیاسی‌تان هم بر همین اساس است.

نیائید کاری بکنید که در قانون محلی از اعراب ندارد،

یعنی انجام یک رفراندوم.

 ۲- اگر مجلس را منحل کنید، شاه حق برکناریتان را پیدا می‌کند

و ممکن است از این حق استفاده کند» و دکتر مصدق می‌گوید:

«نه، جرأت نمی‌کند!».

عباس میلانی، این گفت و گوی معروف مصدق و صدیقی را چنین نقل می‌کند:

 «دکتر صدیقی به دکتر مصدق گفت که شما اگر مجلس را منحل بکنید،

در دوران فترت

[غیبت مجلس شورای ملی]

شاه اجازه

خواهد داشت که شما را عزل بکند و چه بسا این کار را انجام بدهد.

و این کار به نفع جنبش نیست.

دکتر صدیقی

حتی تعداد روزهایی را که از زمان تصویب قانون مشروطه

دوران فترت بوده و پادشاهان،

نخست‌وزیران را عزل و نصب کرده بودند، شمرده بود

و به دکتر مصدق می‌گوید که

شاه ممکن است شما را عزل کند. و دکتر مصدق در پاسخ

می‌گوید که شاه جرئت نمی‌کند.»

¤

اما همان انحلال مجلس 

آخرین قدم لازم بود برای اینکه شاه آن رغبت و جرأت کافی

برای برکناری مصدق را پیدا کند.


دستور عزل دکتر محمد مصدق از مقام نخست وزیری

از طرف محمدرضا پهلوی در ۲۳ مرداد ابلاغ شد و در ۲۴ مرداد

به دکتر مصدق به وسيله سرهنگ نصیری اعلام شد.

جالب آن که در برابر این دستور عزل، دکتر مصدق رسیدی را تحویل می دهد

که در آن این گونه می نویسد:

«ساعت یک بعد از نصف شب بیست وپنجم مرداد ۱۳۳۲ دست خط مبارک

به این جانب رسید؛

دکتر محمد مصدق»

اتفاقا دکتر مصدق در جلسات دادگاه بر این نکته تأکید می کند

که دست خط رسید و وی در برابر دستور عزل تمکین کرده.

بنابراین دیگر ایشان بعد از ۲۵ مرداد هیچ منصب قانونی

در کشور را دارا نبود که تا علیه آن کسی کودتا

یا وی را از شغلی با قدرت نظامی برکنار کند.

¤

(تا سال ۱۳۴۲شمسی نمایندگان مجلس سنا را کلاً مردان تشکیل می‌دادند

ولی از این سال به بعد بانوان به مجلس سنا راه یافتند

و در همین زمان نیز عده‌ای از بانوان به نمایندگی مجلس شورا انتخاب شدند)

 قانون اساسی مشروطه تا ۱۳۵۷ معتبر بود

۱۴۰۴ بهمن ۲, پنجشنبه

امپراتوری تباهی


«در سایه‌ی امپراطوری تباهی» 


 بهاره حجتی


مقدمه

 گشودن پرده‌ای از تعلیق تاریخی و اخلاقی.


«پدرم کالیگولا را می‌کُشد»

 رمانی‌ست در چهل‌وهفت فصل

 به‌قلم علیرضا جوانمرد که نشر رها به‌تازگی منتشر کرده است

نویسنده که در کارنامه‌ی ادبی خود مجموعه‌داستان 

«پیشانی‌نوشت‌ها»

 و رمان

 «بلند شو قهرمان» 

را دارد

این بار با انتخابی هوشمندانه و جسورانه، قدرت‌های تاریکِ تاریخ را

 از غبار قرون بیرون کشیده و در قالب روایت پسامدرنِ ایرانی به چالش می‌کشد

عنوان کتاب، تضادی بنیادین در خود نهفته دارد

 تقابل میان نیروی محافظه‌کار و ساختاری

 (پدر)

 و نماد مطلق هرج‌ومرج و جنونِ قدرت

 (کالیگولا)

این عنوان گیرا، از همان لحظه‌ی اول، خواننده را در مرکز معما 

و تقابل تاریخی‌ روانشناختی قرار می‌دهد که حل آن، کلید درک ساختار درونی اثر است

ارجاعات تاریخی

 (واقعه‌ی عاشورا، قتل ناصرالدین‌شاه، فتوحات عرب و…)

 استفاده از شخصیت‌هایی چون

 شمر، یزید، ناصرالدین‌شاه، کالیگولا، مفیستلس، نیچه، میرزا رضای کرمانی

مرد ناشناس (یکی از شخصیت‌های رمان ملکوت اثر بهرام صادقی) همچنین

 بازتاباندن اسطوره‌ها (آپولون و دیونوسوس و…) تلاشی‌ست ‌جسورانه 

برای مواجهه با مفاهیمی چون قدرت، میراث تاریخی و فروپاشی اخلاقی 

که به‌سان سایه‌ای سهمگین بر جامعه‌ی معاصر ما سنگینی می‌کند

اثری که در مرز تاریخ، اسطوره، و هذیان حرکت می‌کند و با زبانی چندلایه

 به بازتعریف مفهوم قدرت، تقدس و تکرار در ذهن ایرانی می‌پردازد

 نویسنده در چهل‌وهفت فصل متراکم، دنیایی می‌سازد

 که در آن گذشته و حال، واقعیت و خیال، و انسان و خدا،

 در چرخشی مداوم در هم می‌پیچند و فرو می‌روند




«پدرم کالیگولا را می‌کُشد»

 شروعی توفنده و کوبنده دارد و در ادامه طوری پیش می‌رود 

که پتانسیل و توانایی لازم را دارد تا از روایتی محلی به روایتی جهانی تبدیل شود

خوانندگان گرامی! توجه فرمایید! خوانندگان عزیز! توجه فرمایید)

خداوند با شما سخن می‌گوید

خدای بزرگ و بلندمرتبه‌ی لاشریک که دیگر خدایی جز او نیست

 و حی لایموت است

 اینجانب خدا که در بین زمینی‌ها با نام شمر هم شناخته می‌شوم

 مانند تمامی‌خدایان راستین تاریخ مظلوم واقع شده‌ام

بسیار مظلوم. به اعتقاد من، کفر و نادیده گرفتن و انکار بزرگ‌ترین ظلم ممکن است

 و من نادیده گرفته شده‌ام

 آیا چنین سزاست که بخش کوچکی از محققان تاریخ اسلام در جهان

 و بخش کوچکی از جهان اسلام من را بشناسند و دیگر هیچ؟

 آن وقت شهرت نیچه جهانگیر باشد ولی من، آن ابرمرد باشم

 که در فراسوی نیک و بد ایستاده، فارغ از اخلاق بردگان، 

خدا را سربریده‌ام و با دشنه‌ی خونین از گودال قتلگاه بیرون آمده باشم

( و خدا باشم و هیچ‌کس مرا به هیچ نگیرد؟ 

ماجرای رمان درمورد مردی‌ست که آرزوی بزرگ‌ترین حسینیه‌ی جهان را دارد

 و با همراهی شخصیت‌هایی که یک‌به‌یک به داستان اضافه می‌شوند

 (فرحان، خالد، دوقلوها: رعنا و شیدا، سارا و کریستینا، حلما، سلما، ملیکا و مونیکا …) 

روایتی بی‌پرده از قدرت، دیوانگی و سقوط ارائه می‌دهد

 او که پدری نامیرا و مادری زاینده دارد بارها و بارها از صلب پدر و زهدان مادر متولد می‌شود 

و نمی‌میرد تا نشان ‌دهد چگونه ساختار قدرت فاسد چه در ایران یا هر بستر اجتماعی دیگری، 

سازوکاری مشابه برای تخریب فردیت و اخلاق دارند

در ظاهر، عنوان اثر نوید روایتی تاریخی از دوران قاجار می‌دهد

 اما به‌زودی روشن می‌شود که «ناصرالدین‌شاه» تنها یک نشانه است

استعاره‌ای از پدر، از اقتدار، از چرخه‌ی سلطه و نویسنده از این شخصیت‌

 به‌عنوان استعاره‌ای بنیادین برای نقد مناسبات قدرت استفاده می‌کند

 این اثر بیش از آن‌که داستانی درباره‌ی شاه باشد

 سفری‌ست در ضمیر ناخودآگاه جمعی ما، جایی که میل به اطاعت و وسوسه‌ی عصیان

 دو نیروی متناقض اما هم‌زمان فعال‌اند

 پدر در این کتاب، نماد قدرت ازلی است؛ پدری که هرگز نمی‌میرد

 زیرا در کالبد فرزندانش تداوم دارد

 و مادر، بازتولیدکننده‌ی همین قدرت است، تکرارِ چرخه‌ی فرمان‌پذیری

در میان این دو، راوی‌ای سرگردان ایستاده؛ انسانی که می‌خواهد بمیرد اما نمی‌تواند

 چون مرگ نیز در این جهان، بخشی از تداوم قدرت است

این رویکرد، رمان را از سطح روایت صرف خارج کرده و آن را به مقاله‌ای فلسفی

 در لفافه‌ی داستان تبدیل می‌کند

 اثری که در آن، پرسش‌های اساسی درباره‌ی مسئولیت فردی در برابر تاریخ

 و میراث سوءاستفاده از قدرت، مدام تکرار می‌شود

 در این میان، شخصیت «پدر» به‌عنوان نقطه‌ی ثقل دراماتیک

محور اصلی این مواجهه‌ی متلاطم خواهد بود

بخش اول: تقاطع تاریخ و امر شخصی؛ 

کالیگولا به مثابه‌ی استعاره‌ای معاصر

نویسنده در این اثر، افسانه‌ی کالیگولا را به‌مثابه‌ی پروژه‌ای ادبی مورد استفاده قرارمی‌دهد

 کالیگولا، در ذهن جمعی، نماد قدرت مطلقی‌ست که هیچ محدودیتی نمی‌شناسد

 دیوانگی به‌منزله‌ی ابزار حکمرانی و تبدیل ارزش‌ها به ضدارزش‌ها

 اما در دستان نویسنده، این شخصیت تاریخی از تخت زرین روم پایین کشیده می‌شود

 تا به عنصری درونی، یک شبح یا یک آزمایشگاه اخلاقی تبدیل شود

مسئله‌ی اصلی این نیست که آیا شخصیت داستانی دقیقاً همان کالیگولای تاریخی است

 بل‌که این است که چگونه روح کالیگولا یعنی مطلق‌گرایی، خودکامه‌گی 

و توهین به ارزش‌های بنیادین انسانی می‌تواند در هر بستری

 اعم از خانواده یا ساختارهای بزرگ‌تر اجتماعی، سر برآورد

نویسنده با استفاده از تاریخ به‌عنوان آینه، نه‌تنها گذشته را بازنمایی می‌کند

 بل‌که آن را به زمان حال پرتاب می‌کند

این تقابل بین شکوه بیرونی امپراتوری و تباهی درونی فردی

 هسته‌ی اصلی نقد اجتماعی کتاب را شکل می‌دهد

کالیگولا نماد اوج قدرت زمینی است، اما این قدرت به‌قدری فاسد است

 که به‌سرعت به درون خود فرو می‌ریزد

 این فروپاشی، در فضای رمان، بازتابی از این اندیشه است

 که هر سیستمی که بر پایه‌ی سرکوب حقیقت و قربانی کردن اصول اخلاقی بنا شود

هر چند باشکوه، محکوم به زوال است

 استفاده از شخصیت ناصرالدین‌شاه، ابزاری قدرتمند برای نویسنده فراهم می‌آورد

 تا درباره‌ی مکانیزم‌های سلطه در هر مقیاسی سخن بگوید

او صرفاً امپراتوری دیوانه نیست بل‌که تجلی ترس از قدرتی است 

که مشروعیت خود را از دست داده اما همچنان با زور اعمال می‌شود

 این تقاطع میان امر تاریخی عظیم و امر شخصی کوچک

 (مانند رابطه‌ی پدر و فرزند)

 موجب می‌شود تا خواننده از سطح تحلیل سیاسی صرف فراتر رفته 

و وارد پیچیده‌گی‌های روانشناختی ‌اعمال قدرت شود

چگونه فردی می‌تواند میراث‌دار یا قربانی سایه‌ی چنین قدرت مخربی شود؟

 این پرسشی است که نویسنده از طریق شخصیت‌پردازی‌های دقیق خود مطرح می‌کند

 و در بخش‌هایی از دیالوگ پدر و پسر مشهود است

گفت

«چه آرزویی داری؟»

گفتم

«شما چی؟»

گفت

«من می‌خواهم بمیرم. می‌خواهم خوب بمیرم. یک طوری بمیرم که حق مرگ را ادا کنم.»

دستم را پشتش بالا و پایین کشیدم. دوست داشتم گرمای محبتم را از پوستش حس کند.

گفتم 

 «خودم می‌کشمت. یک طور خوبی می‌کشمت.»

چیزی نگفت. موهای سرم را بوسید. دهانش بوی خاک می‌داد

 و لب‌هایش داغ بود. خیلی داغ. می‌لرزید

یکی از درخشان‌ترین مفاهیم در رمان، نقدِ خودِ دانایی است. راوی می‌گوید

«جهنم، هوشیاری محض است به آنچه هست و آنچه می‌تواند باشد.»  

در این جهان، دانستن درد است و نادانی نجات. نویسنده از دانایی به‌عنوان زهرِ تمدن یاد می‌کند،

 و خوابی بی‌رؤیا را همچون رستگاری نهایی تصویر می‌سازد. 

این تفکر در امتداد فلسفه‌ی تراژیک شرق است؛

 آگاهی به چرخه‌ی رنج، بی‌آنکه بتوان از آن گریخت

  بخش دوم: هسته‌ی مرکزی رمان؛ قدرت و فروپاشی و میراث

«پدرم کالیگولا را می‌کُشد» 

در عمق خود، کاوشی است در مأهیت متغیر قدرت و چرایی ماندگاری فساد در طول تاریخ

قدرت در این رمان، نیرویی ذاتاً لغزنده و غیرقابل‌اعتماد است

نویسنده با دقت نشان می‌دهد که چگونه جاه‌طلبی‌های مشروع می‌توانند

 به‌سرعت منحرف شده و تبدیل به توهمات ویرانگر شوند

این انحراف تنها واقعه‌ای تصادفی نیست، بلکه نتیجه‌ی فرآیندی سیستماتیک است

 که فرد را از انسانیت تهی می‌کند

مفهوم محوری در این تحلیل، نقش «پدر» است. «پدر» در روایت نویسنده می‌تواند 

پدر بیولوژیک قهرمان باشد

اما در لایه‌ای عمیق‌تر، نماد تاریخ، نماد سیستم حاکم، یاحتی نماد اقتدار سنتی است 

که فرزند (نسل جدید) باید با میراث آن مواجه شود

 پرسش اساسی رمان این است

 آیا «پدر» همان کالیگولایی است که درونی شده؟

آیا سرکوب‌ها و دیکتاتورهای تاریخی، به‌شیوه‌ای ظریف‌تر در ساختار خانواده بازتولید می‌شوند؟

پدر در اینجا نه لزوماً قاتل یا مقتول، بلکه حامل باری است که از پیشینیان به او رسیده است

 این بار، اغلب شامل اعمالی است که در زمان خود برای حفظ نظم

 (یا حفظ قدرت) 

ضروری به نظرمی‌رسیده‌اند، اما اکنون همچون سندی معلق و مسموم، به نسل بعد منتقل شده‌اند

 رمان با قدرت به این موضوع می‌پردازد که چگونه اِعمال قدرت

حتی اگر به‌ظاهر برای خیر انجام شده باشد

اگر با نقض اصول اخلاقی همراه باشد

میراثی جز تباهی به جا نمی‌گذارد

کشتن پدر، در حقیقت تلاشی‌ست برای رهایی از این میراث سمی

عملی قهرمانانه برای قطع زنجیره‌ی فاسد اقتدار 

و مبارزه، بار روانی عظیمی بر دوش نسل‌های بعدی می‌گذارد

 خواننده شاهد است که چگونه 

سایه‌ی تصمیمات تاریخی (یا خانوادگی) بر زندگی روزمره و روابط فردی سنگینی می‌کند

فشار روانی که می‌توان آن را به‌عنوان معادله‌ی روانی در نظر گرفت

 به‌شکل زیر معادل‌سازی می‌شود

میراث تاریخی +سرکوب عاطفی  = بحران هویت

و نویسنده نشان می‌دهد برای رسیدن به ثبات، باید معادله را حل کرد

 یعنی میراث را نه حذف، بلکه تحلیل و مهار کرد

 در فصل‌های میانی، نویسنده با رجوع به اسطوره‌ی گیلگمش، مرز میان انسان و خدا را می‌کاود

گیلگمش در این‌جا همچون ناصرالدین‌شاه، «خدای فانی» است؛ دو ثلث خدا، یک ثلث انسان

همین توازی میان آب و خاک، خلود و مرگ، به مفهومی مرکزی در رمان بدل می‌شود

«انسان، گیلگمش است. خدا-انسانی که فانی است و در آب زنده، و در خاک مدفون.»

از دل این استعاره‌ها، جهان متن به عرصه‌ای از فلسفه‌ی تکرار و فنا تبدیل می‌شود

جایی که هیچ قدرتی نابود نمی‌شود، بل‌که فقط چهره عوض می‌کند

خشونت در این کتاب، شوک‌آور نیست؛ شناخت‌زاست

بدن مثله‌شده و ذهن متلاشی‌شده، استعاره‌ی جامعه‌ای است که از درون تکه‌تکه شده است

 در فصل‌های پایانی، رمان به نقطه‌ی اوج می‌رسد

جایی که مرز میان رؤیا و واقعیت، اسطوره و تاریخ، کاملاً درهم می‌شکند

 حلما و سلما، مونیکا و ملیکا، ناصرالدین‌شاه و میرزا رضای کرمانی همه

 در صحنه‌ای آیینی گرد می‌آیند که شبیه هم‌زمانِ تعزیه و تئاتر ابزورد است

 و سپس همه‌چیز به خون و سکوت ختم می‌شود: پدری بی‌سر، مادری خون‌چکان

 و نویسنده‌ای که می‌گوید «کتابم تمام شده است». پایان، بازگشت به آغاز است

چرخه‌ای دیگر از زایش و نوشتن و مرگ

بخش سوم

سبک و زبان نویسنده؛ مهندسی روایت در خدمت عمق

نویسنده ساختار خطی روایت را کنار می‌گذارد. هر فصل قطعه‌ای از ذهن و هذیان راوی است

روایتی که زمان در آن وجود ندارد و تاریخ در حلقه‌ای بسته می‌چرخد

 از مناجات و بیانیه تا کابوس و گفت‌وگو، همه‌چیز در زبانی موج‌دار جریان دارد

فرم دایره‌ای رمان کاملاً در خدمت ایده‌ی مرکزی آن است

تکرار بی‌پایان مرگ و زایش، پدر و پسر، خدا و بنده

نویسنده، سبک نگارشی خود را به شیوه‌ای دقیق مهندسی کرده

 تا هم‌زمان خواننده را به دنیای خیال بکشاند و او را وادار به تفکر کند

 زبان اثر استوار و مملو از استعارات سنجیده و البته طنز است

 از پرده‌برداری عجولانه اجتناب می‌کند و با استفاده از توصیفات غنی و گاه سوررئال

فضایی سنگین و وهم‌آلود خلق می‌کند که با مضمون اصلی کتاب کاملاً هم‌خوانی دارد

 پاورقی‌ها گفت‌وگوی بی‌واسطه‌ی نویسنده با مخاطب است 

و بخش اعظمی از داستان را طنازانه پیش می‌برند

همچنین توصیفات نویسنده از محیط و فضای ذهنی شخصیت‌ها

 اغلب به‌شکلی سیال و غیرخطی، مرز بین واقعیت بیرونی و آشفتگی درونی را محو می‌سازد

نویسنده حتی در فصل‌بندی رمان هم نشانه‌گذاری کرده است

رمان ۴۷ فصل است و ۴۷ ابجد نام حسین است و رمان درباره‌ی بزرگ‌ترین 

حسینیه‌ی جهان

همچنین دیالوگ‌ها نه‌تنها تبادل اطلاعات نمی‌کنند

بل‌که خود حامل بار دراماتیک و نمادین هستند

گفتم: تو نفرین خدایی برای من

گفت: چگونه نفرینی هستم که سینه‌ام پر از داستان برای توست؟

تا گفت داستان سست شدم. نشستم مقابلش. سیگار را از دستم گرفت و در آغوشم لمید

گفتم: تا برایم داستان بگویی در امانی

گفت: تا قیامت صغری برایت قصه خواهم گفت

گفتم: زودتر از این حرف‌ها می‌میرم

سیگار را با دستش مقابل لبم آورد و گفت

 نمی‌شود بمیری. تا من برایت قصه می‌گویم نمی‌شود بمیری

جملات غالباً کوتاه و بُرنده یا گاهی طولانی و پیچیده

منطبق با وضعیت روحی گوینده، نوشته شده‌اند

این تغییر در ریتم، به روایت سرعت و عمق می‌بخشد

همچنین بازی نویسنده با لایه‌های زبانی از شاخصه‌های مهم نثر این رمان است

 در یک لحظه زبان رسمی و تاریخی می‌شنویم، لحظه‌ای بعد لحن رسانه‌ای

 ارجاعات فلسفی، و گفت‌وگوهای روزمره

در فصل‌هایی ناصرالدین‌شاه بر ضد «غرب» سخن می‌گوید 

و تمدن صنعتی را دشمن می‌خواند، و در فصل‌هایی دیگر

 خودش بدل به سوژه‌ی طنز تلویزیون جهانی می‌شود

 این تلفیق از لحن‌ها و منابع، جهان متن را سوررئال و در عین‌حال آشنا می‌کند

 که نشان از  ذهن‌پست‌مدرن بشر امروز دارد

از منظر فنی نیز، می‌توان قلم نویسنده را در جریانی قرار داد

 که به دنبال عمق‌بخشی به روایت‌های اجتماعی از طریق فرم‌های هنری پیشرو است

او از تکرار مضامین و تکرار نمادها (مانند نماد جنون یا قدرت) به شکلی منظم

 استفاده می‌کند

 به گونه‌ای که هر تکرار، سویه‌ای جدید از معنا را آشکار می‌سازد

اگر بخواهیم این سبک را در سطح جریان‌های ادبی معاصر ارزیابی کنیم

رمان در زمره‌ی آثاری قرار می‌گیرد که از ساده‌انگاری‌ فاصله گرفته

 و خواننده را به کشف و شهود دعوت می‌کند

تکنیک اصلی روایت نیز ساختاری چندپاره دارد که در آن، زمان به شکلی موجی 

حرکت می‌کند

 این حرکت، موجب می‌شود نویسنده در زمان‌های مختلفی بلغزد

 و هم‌زمان چند قصه را تکه‌تکه روایت کند

 سرعت روایت نیز هوشمندانه مدیریت شده است

در لحظات اوج تعلیق و درگیری‌های اخلاقی، روایت کند شده و جزئیات روانشناختی

 با دقت میکروسکوپی بررسی می‌شوند، در حالی که در نقاط عطف داستانی

 روایت با سرعت پیش می‌رود تا نیروی ضربه را حفظ کند که نشان

 از مهندسی دقیق روایت دارد

بخش چهارم

جاذبه‌ی مخاطب و ضرورت خواندن

چرا باید این کتاب را خواند؟

زیرا نویسنده نه تنها داستان روایت می‌کند، بلکه خواننده را به یک کارگاه فکری هدایت می‌کند

مواجهه با این متن، مستلزم پذیرش چالش‌هایی است که رمان طرح می‌کند

ما چه نسبتی با قدرت‌هایی که به ما تحمیل می‌شوند داریم؟

چقدر از تباهی گذشته را در امروز بازتولید می‌کنیم؟

این پرسش‌ها، ساختار وجودی خواننده را به چالش می‌کشند

رمان فراتر از سرگرمی ادبی صرف است و در واقع ضرورت فکری 

برای مخاطب امروز است

در عصری که مرز بین حقیقت و خیال، و بین قدرت مشروع و سوءاستفاده از آن

به‌طور فزاینده‌ای مبهم شده است، رمان به‌سان قطب‌نما عمل می‌کند

قدرت جذابیت این اثر در توانایی آن برای ایجاد ارتباط میان رخدادهای تاریخی

 دوردست و درگیری‌های درونی معاصر ماست

داستانی درباره‌ی شجاعت موردنیاز برای مواجهه با 

تاریکی‌هایی که خودمان یا پیشینیان‌مان در دل تاریخ کاشته‌ایم

این کتاب یادآور سنت رادیکال ادبیات اندیشه در ایران است

 از هدایت تا گلشیری اما در عین حال، زبانی تازه و بی‌پروا دارد

 که ادبیات را به آستانه‌ی هذیان می‌کشاند

خواندن این رمان به کسانی توصیه می‌شود

 که ادبیات را ابزاری برای فهم پیچیدگی‌های جهان می‌دانند

 نه صرفاً فرار از آن

عمق تحلیل‌های روانشناختی و اجتماعی، در کنار زیبایی و دقت زبان

 اثری قابل‌تأمل خلق کرده است که خواننده را وادار می‌کند پس از اتمام آخرین صفحه

 همچنان با مفاهیم آن دست‌وپنجه نرم کند

 «پدرم کالیگولا را می‌کشد»

 نه‌تنها سهمی مهم در ادبیات معاصر ایران دارد، 

بل‌که به‌عنوان سندی فلسفی درباره‌ی مأهیت انسان و وسوسه‌ی قدرت

شایسته‌ی توجه عمیق‌ترین نگاه‌هاست و دعوتی‌ست

 به مبارزه با کالیگولاهای کوچک و بزرگی که هر روز در اطراف‌مان 

و در درون‌مان ظهور می‌کنند

—-***—-

رمان

 «پدرم کالیگولا را می‌کُشد» 

به قلم علیرضا جوانمرد

منبع

https://baangnews.net/25848


شعر، تجربه‌ای‌ست از پیوندِ تن، طبیعت و زبان؛

باغ شبنم

باغ شبنم شفق بر غنچه‌های تنم، پرده از مهتاب می‌گستراند اسم کوچک‌ات رمزی‌ست  برای بافتن بر گیسوان شفق، دور‌بودن‌های نزدیک‌مان را  دوست‌ می‌دا...

محبوب‌ترینِ خواننده‌گان